تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

شاید هم واقعا شستشوی مغزی باشد.....

بعضی وقت ها...البته فقط بعضی وقت ها حرف حسابی هم میزند.. حرف حسابی هم که نه...ولی

همان ها هم ادم را به فکر وا میدارد..درست مثل سوالی که یک بچه پنج ساله میپرسد و نمیتوانی

جواب دهی..

اما...اما شواهد وقراین را چه میشود کرد....نشانه ها که خود داد میزنند؟

..؟؟؟

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:1  توسط fokhi  | 

تنوع همیشه خوب است..ادم را از رکود باز میدارد..

مثلا هیچ لزومی ندارد ادم همیشه یک جور برقصد..

 تازگی ها به تمرین رقص های محلی لری ،کردی،عربی،تهرونی جواد،تهرونی غیر جواد،تکنو و....زیر نظر اساتید مجرب برامده از متن همان جوامع میپردازم...

تمرین به همراه اجرای موسیقی زنده با ترانه های محلی باز هم توسط اساتید مجرب برامده از متن همان جوامع فوق الذکر صورت میپذیرد..

 پ.ن:به یادم نیاور که چه نقشه هایی کشیده بودم...

 این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:27  توسط fokhi  | 

 دوستان  تذکر دادن این نوع از ایگوانا ها بهترن. ظاهرا اشانتیون هم می دن باهاش!

پیدا کنید ایگوانا را!

 

پ.ن: البته شاید پیدا کردن ایگوانا برای خوانندگان ذکور این بلاگ کمی مشکل باشد. والّا!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:39  توسط makhi  | 

رشته اش و عشق اش سینما و فیلم بود. با هزار بدبختی پدرش را راضی کرده بود اینترنت باعث فساد اخلاقی نیست. کلی فلسفه و دلیل آورده بود که با گرفتن ADSL می تواند کلی در کارهای درسی اش جلو بیفتد. می تواند فیلم های جدید را آنلاین ببیند و دیگر خرج DVD فروشی سر میدان هم نکند.

چون پدرش عاشق جیمز باند بود اولین روز توی گوگل ویدئو "باند" سرچ کرد و اولین فیلم را play کرد تا پدرش را به وجد بیاورد. بدشانس بود بیچاره! .. © یکی از فیلم های توپ  پور-ن "جولیا باند" بود.  پدرش کامپیوترش را که ازش گرفت که هیچ، به خاطر بیدار ماندن تا صبح و دیدن فیلم های "باند" آنقدر عصبی شد که هر روز صبح اول کتکش می زد بعد می رفت سر کار. دانشگاه هم که بخورد توی سرش.پدره دیگر پولش را نداد. یعنی نداشت که بدهد. هر ماه بیشتر حقوقش را می داد پای اینترنت سرعت بالا و گیگابایت های اضافی دانلود بیشتر از حد مجاز.

 

پ.ن: الف . فولادی مرا مجبور می کند لینک های این بغل را آپدیت کنم. از بس که ارزش خواندن دارد این پسر.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:20  توسط makhi  | 

هی می نویسم پاک می کنم.
هی می نویسم پاک می کنم.

بگو مرض داری وقتی چیزی نداری (۱) بیای بنویسی؟!

- مرض داری؟! هوم؟!

 

(۱) یا خیلی چیز داری.

 

پ.ن: آها راستی! دلم از این ایگوانا ها می خواستا!

از اینا می خوام!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:34  توسط makhi 

می دانی! دلم می خواهد بروم توی یک بلاگ که نوشته هاش را دوست دارم٬ از توی آرشیو اش٬ یک پستی که ۱۵ آذر زده را عینا کپی پیست کنم و حرفی از منبع هم نیاورم و در اصل بشا-م به کپی رایت. کلی هم پیش خودم حس کنم این نوشته تعلق هایی به من دارد و از این حرف ها.

 

پ.ن : دیشب خواب دیدم امتحان "هندسه تحلیلی" (!!) دارم!! به خداها! فکر کن!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:39  توسط makhi 

 

امروز یهو یادم افتاد الان دو ماهه که از عید می گذره٬ من هنوز تقویم دیواری ندارم.

توضیح اینکه  این قضیه با حرکت نمادین نداشتن ساعت دیواری فرق می کنه و بیشتر به سر به هوا بودن من ربط داره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:35  توسط makhi 

اگر به آدم بزرگ ها بگویید یک خانه قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلوی پنجره هاش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتما به شان گفت یک خانه یک میلیارد تومنی دیدم تا صداشان بلند شود که : -وای چه قشنگ!!

پ.ن: بی زحمت یه بره برام بکش.

(پ.ن: لزومی نداشت حتما در مورد دخت بندرو ملحقاتش یه چیزی می نوشتم٬ داشت؟!)

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:9  توسط makhi 

 این قضیه ساعت اعلام کردن هم موضوع بحثی شده اینجا برای ما...

این دوستان استان های فارس و خوزستان ما وقتی میخوان ساعت اعلام کنن برای مثال یه ربع به هشت خودمونو میگن "هشت ربع کم"یا مثلا " نه بیست کم" یا مثلا هشت و بیست دقیقه خودمونو میگن "هشت بیست بالا"یا اصلا بعضی وقتا یه جا میگن "ربع کم"...

میگم اخه یعنی چی ربع کم...ربع از چی کم؟؟؟

میگن نه.. میدونی ساعت حدودا چنده دیگه ربع کم که میگیم از اون ساعته یه ربع کم میکنی..

میگم حالا اگه یه از همه جا بی خبری اومد و نمیدونست ساعت حدودا چنده که ممکنه سه چهار ساعتی زندگیش اینور اونور شه.....

میگن نه اصلش همینه که ما میگیم..شما فارسا بلد نیستین..

و این داستان هر روز ادامه دارد.......

 

پ.ن:خواستم بگم وقتی بیکار باشی و موضوعی برا بحث کردن نداشته باشی گیر میدی به ساعت اعلام کردن این و اون تا ساعته بگذره و متوجه نشی...

 

این بود انشای من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:42  توسط fokhi  | 

من میام ٬ تو منو بخور.

پ.ن: به هر چیزی نباید خندید!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:4  توسط makhi