تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

پرنده کوچک سیاه!!

پ.ن: خواستم بگویم آدم به یک پرنده کوچک سیاه هم خو بگیرد کارش تمام است!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 1:0  توسط makhi 

من در آستانه ام. می دانید آستانه چیست؟ نه .. نمی دانید.

گاهی می شود آدم ها یادشان می رود که بوده اند یا هستند. تصمیم اینکه بوده اند یا هستند برایشان سخت می شود. می توانید تصور کنید؟ .. باید این مرز شکسته شود تا بشود زندگی کرد.

پ.ن:سعی کرده ام باشم. سعی می کنم.
پی نوشت: گاهی می ترسم از خودم... از اینکه انگار .. یا اینکه ... پوووووووف! ... 

---

می دانی رفیق .. دلم می خواهد بنشینم این چند سال را از اول مرور کنم. یک مرور با همه جزئیات. نه اینکه ببینم چه شد و چه کردم.برعکس٬ ببینم چه بر سر من گذشت. اما می ترسم. می ترسم که هر چه ساخته بودم خراب شود روی سرم. هرچه بهانه و توجیه آوردم پوچ شود .. که به هر چه ایمان داشتم بت شود و بیفتد بشکند .. باور کن نمی خواهم جلب توجه کنم یا مرثیه بگویم .. من٬ فقط٬ دلم می لرزد. می ترسم حتی خدایم را بفروشم. آن وقت دیگر کسی نیست که به قول تو خودم را پرت کنم به دامنش. -یادت هست زیر پل ملاصدرا یادم دادی؟! - دعا کن این فتنه زود بگذرد. سخت ناتوانم.

پی نوشت اش : پست خصوصی ممنوع! این بار اول و آخر به جان بچه ام.

راستی! انیشتن می گوید : عشق مثل یک ساعت شنی ست. همان طور که قلب ات را پر می کند مغزت را خالی می کند. به خداها!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 3:30  توسط makhi 

آدما تو این دنیا یا حکم یه خرو دارن که داره یه گاری بار رو میکشه یا حکم اون گاری رو دارن که البته بازم روش باره والبته که این گاریه از اون خره وضعش به مراتب بهتره......یا حکم گاری چی رو دارن که اونم داره یه باری رو به مقصد میرسونه......

 

پ.ن۱:حالا که قراره سواری بدی به کسی سواری بده که ارزش سواری دادن رو داشته باشه.

واقعا اینطوریه یا خودمو دارم خر میکنم؟

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 16:11  توسط fokhi  | 

پ.ن: فرقی نمی کند بهشتی باشی یا جهنمی . بهشت پر است از حوری هایی که فقط برای تو اند٬ جهنم هم که همین حوری هایی که اینجا موجود است یحتمل هستند. بچه ای که این دو جا بوجود بیاید را که نمی شود از پیش بهشتی یا جهنمی خواند و همان جا که به دنیا آمده اند نگه شان داشت٬ خلاصه کلی دردسرهای جانبی دارد٬ این ها هم حل بشود مسئله کنترل جمعیت باز مطرح است. یا باید حوری ها نازا باشند یا مردها از مردی بیفتند.لذا پیشنهاد می کنم دست کم مجوز کار نمایندگی کاندوم های دورکس (به خاطر کیفیت و قیمت مناسب) و کاندوم لایف استایل (به دلیل تنوع و نوآوری در محصول) توسط مسئولین آنجا داده شود.

توضیح: نویسنده هیچ مسئولیتی در قبال مارک های نامبرده ندارد و هرگونه ارتباط خود را با این مبحث به شدت رد می کند. همه می دونن نویسنده خیلیم بچه ی مثبتیه! چیه؟ چرا باز اینجوری نگا می کنین؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 23:7  توسط makhi  | 

هر چی فک میکنم  میبینم چیزی کم ندارموهر چی در حال حاضر  میخوام دارم .....کارامم داره پیش میره .واقعا اینطوریه؟یا خودمو دارم خر میکنم؟

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 20:21  توسط fokhi  | 

بهتر است دست هایت را باز کنی ویک نفس عمیق بکشی.  و سعی کنی هرچه گذشته است را نه فراموش٬ که به آن بی اعتنا بشوی. نتیجه اش می شود این که بروی درو داف بازی یا بچسبی به درس یا سایر کارها که بقیه آدم ها می کنند. دست کم از آن حس مالیخویایی که احاطه ات کرده بود بهتر است. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 12:47  توسط makhi  | 

من فکر می کنم نوشتن تو بلاگ بی خواننده درست مثل کار این تراکت پخش کن های خیابان است. آنها غریب ترین حس های عالم را دارند اما کسی کاری به کارشان ندارند. می ایستند تراکت را می گیرند جلو تا یکی بگیرد. فرقی نمی کند کی. فقط باید تمام شود. ماها فکر می کنیم اگر تشکر کنیم یا بگوییم "نه ممنون" خیلی به شان احترام می گذاریم. ولی نه .. آنها هیچ فرقی برایشان ندارد که این برگه های  لعنتی چگونه و با چه حسی از دستشان می روند یا کی می گیردشان. فقط می خواهند تراکت ها تمام شوند و بروند پی کارشان...
.. کلمه های ما هم به تراکت های آنان می ماند.

 

پ.ن: سعی بر اینست خزعبلات بنویسم که مایه ی تفرج خاطر شود گرچه اگر از دستمان در رفت مایه تفکر خاطر هم شد اشکالی ندارد .. مثل این پست!
پ.ن : من فدای این تایپ فارسیت بشم!! فقط یه سوال فلسفی برام کپیش اومد که چرا اینقد اینتر زدی وسط جمله هات؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 12:26  توسط makhi  | 

آغاز

بالاخره بعد از مدت ها که تو ذهنمون بود یه بلاگ بزنیم دیشب بعد از کلی

بحث و تبادل نظر با جناب مخمل خان و بعد از کلی سکوت و تفکر برای پیدا

کردن اسمی با مسما -که بعدا دربارش توضیح میدم- و پس از سرچ های

متوالی در گوگل عزیز به خاطر نبودن یک دیکشنری در دسترس و نیز جهت

پیدا کردن لوگوی مناسب رسیدیم به اینجا که میبینین........چنان تلاش و

جدیتی در این امر به خرج دادیم که انگار بلاگ خفن پر خوانندس اون

قدر جو گیر شده بودیم که تا مرز استفاده از کانتر و تعداد بازدید کننده ها

واستفاده از یه سری کد و برنامه پشت قضیه و حتی دات کام کردن پیج تو

همین اول کارم پیش رفتیم...آقا جوونیم دیگه شررو شور داریم بگذریم..

 ببین این کلمه سی یس تا یعنی خواب نیمروز  حالا این که چه ارتباطی بین

اسم و عنوان بلاگ هست و توجیحات مسخره ای که برا خودمون کردیم بماند

الان حسشو ندارم خسته شدم پدرم در اومد فارسی نوشتم خدا پدر این

فینگیلیشو بیامرزه .....

نه نه نه نه اصرار نکن بعدا میگم شایدم جناب مخمل گفتن براتون...

در مورد این جناب مخملم کلی حرف دارم که اونم بعدا میگم.

ما رفتیم  . تا بعد..

این بود انشای من.

   

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 11:30  توسط   |