عاشورا بود .. عاشورای سال 86. و چه عاشورایی ...
حذف شد. بماند برای دل خودم.
پ.ن: دیگر نمی نویسم اینجا.. اینجا بماند برای فخی که بخوانمش.
مونولوگ های بی خوابی
عاشورا بود .. عاشورای سال 86. و چه عاشورایی ...
حذف شد. بماند برای دل خودم.
پ.ن: دیگر نمی نویسم اینجا.. اینجا بماند برای فخی که بخوانمش.
دما : منفی 10 درجه ....رطوبت :%40
اییییست.....
اییییییییییییییییییییییییست.....
-کیستی؟
-اشناست..
-اشنا کیست؟
-پاس بخش..
-پیش...
-ایییست..
سلاح گرم و سرد به زمین..
به چپ چپ.....به راست راست...عقب گرد...
-پیش به کلمه عبور....
اییسسست..
-خروس..
-کاج..
-انجیل..
-درسته...برو سلاحتو بر دار.............ازاد....
پ.ن1:تمام متن بالا به غیر از سه کلمه عبور بسیار بلند وبا تمام انرژی بیان میگردد.
پ.ن2:فعلا جو گیرم....داره بهم حال میده....
پ.ن3:چیزی دیگه نمونده کمرش شیکسته فقط نوزده ماه مونده.
پ.ن4:میزان رطوبتو خودم حدس زدم.
این بود انشای من ![]()
![]()
پ.ن: پوست کلفت شده ام ... پوست کلفت ها ... تو مایه های کرگدن.
میگوید: ممنون که اینقد خوبی ...
تا صبح فکر می کنم .. خوب؟ .. خوب؟! ... خوب! ......
انگار چیزی در من بود که روزی جایی کسی عاشقش بود .. حالا آن چیز شکسته .. فرو ریخته ..
انگار چیزی در من بود .. که حالا نیست.
لعنت به حرف "پ" که یک بار این سر کیبرد است یک بار آن سر ...
لعنت به مایکروسافت و بلاگفا ..
لعنت به زبان تخیلی پارسی!! ..
لعنت به من که باید فارسی تایپ کنم.
لعنت به هوش مصنوعی ... لعنت به تشخیص واژه ..
لعنت به بریدن های من .. لعنت به خبرهای بد .. لعنت به زمستان ..
پ.ن: توجه کرده بودی مدونا تو این آهنگه که من الکی دوستش دارم میگه Siesta ؟
با جون کندن و سیم کشی تونستم کانکت شم .. اینقد ذوق داشتم .. اما تا کانکت شدم دیدی چه زحمت بی خودی کشیدم .. که چی؟! حالا مثلا کانکت شدم .. چار تا بلاگو چک می کنم و چند تا آپ شده شو می خونمو مسنجرم که طبق معمول خبری نیستو یه سری هم به سایت کوفتی دانشگاهو بعدم بیام اینجا چرت بنویسم .. خب بدون کانکت شدن و این بلاگفای لعنتی هم می شد نوشت دیگه .. چه کرمی بود .. اعصابم خورده ها ..
این اتاقو دوس دارم .. حتی شاید بیشتر از اتاق خودم! .. تنها ایرادی که داره لبخندای مصنوعی پرستارا و "ممنونم"ِ مصنوعی تر ما و "خواهش می کنم" مصنوعی تر تر اوناست. وگرنه بقیه چیزاش خوبه. روزهای اول صدای سرفه ها هم بد بود که دیگه نیست.
پ.ن: کاش کتاب صالحی بود می دیدم صفحه ۴۳۴ اش چی نوشته.
پ.ن: ( -حالا وایسا ! جالب ترم می شه!!.. )
اضافه شد: اینو قبلا نوشته بودم. تاریخش گذشته. اما به زور پستش می کنم که روی خودمو کم کنم.
و بدین ترتیب من عاشق تمام دختران روشن فکر و اروپایی این شهر کوفتی میشوم.
اضافه شد: تاریخش گذشت. پستش می کنم محض پررویی.
گر آن عیار شهرآشوب روزی حال من پرسد
بگو خوابش نمی گیرد به شب از دست عیاران
شلوغ است بیشتر و بلند تر میخواند تایید میکنم و میگویم خوشحال است مهمان دارید...
انها مهمان داشتند وما بند وبساطمان را کول کرده ایم و سر از اینجا در اورده ایم یک کیس کامپیوتر که
قول تعمیرش را یک هفته ایست داده ام- کتاب- کوله -ساک لباس فردا صبح- کفش و بقیه اقلام مورد
نیاز.......
او ناراحت است از این شرایط و به قبرستان میرود .........میگویند بهترین مکان براای ارامش است در این
حالات............قبول دارم...
در این جور مواقع کارش همین است.....من هم...
او مقابله میکند با این شرایط..........من هم...
ورزش میکند استخر میرود کار میکند وامید به اینده دارد............من هم.....
من به روی خودم نمیاورم ....او نه....
برف میبارد و برنامه هایم به هم خورده میمانم و استراحت میکنم تا صبح....
این بود انشای من.
تلویزیون برنامه گذاشته برای همدلی و همیاری در صرفه جویی مصرف انرژی و مخصوصا گاز. با تبحر خاصی هم هر چه اسم گنده می شناختیم از اول بچه گیمان به صورت فشرده مهمان برنامه شده. یاد تله تان ها و همیاری های حمید شب خیز می افتم!! به نظرم این ها هم اگه به جای رضازاده و کفاشیان و علیرضا دبیر از شهره و سپیده و هنگامه و حتی کامران هومن خودمان دعوت کنند خیلی بیشتر صرفه جویی شود. حتی با توجه به اینکه رسانه ملی و دولتی است شاید بشود از چهره های جهانی تری مثل تام کروز و برد پیت و حتی با کمی تلاش و امید، نانسی عجرم و آنجلینا جولی با پوشش اسلامی هم استفاده کرد. اگر دستمان باز بود شاهد بعضی چهره ها مثلا جنیفر لوپز و هیفا با استایل و لباس انتخابی خودشان بودیم که من خودم شخصا به شرفم گاز ساختمان را قطع می کردم.
پ.ن : تو هم اینجا را می خوانی؟! .. از وقتی فهمیدم اینقد خجالت کشیدم .. کلا اینقدرا هم بی ادب نیستم ها ..
ولی خب می دانی ... ادب به یه ورش! از اثرات "نووه چنتو" خواندن است! ![]()
پ.ن: توجه کردی عین خر پست می زنم؟! .. فخی جان پیشنهاد می کنم برای از یاد نرفتن اسمت هر چند پست یکی به نام تو بزنم! آخرش هم می زنم این بود انشای من! اتفاقا توی دنیای مجازی جعل هویت به پشمکی آب خوردن است! - مثل دنیای واقعی!- به خدا ها! می دانی که چه می گویم!
پ.ن: بیشین بینیم بابا حال نداری! من باحالم!!
بهش گفتم خودت که دیدی.....شاهد باش.....
هیچی نگفت ، هیچ جوابی هم نداد..
ولی میدونم پیگیری میکنه ، ترتیب اثر میده...
من منتظر جوابش میمونم....معمولا خیلی منتظر نمیذاره........(البته بستگی داره خیلی رو چقدر معنی کنی)
منتظر جوابش هستم....
منتظر جوابش باش....
این بود انشای من.
-بدون مخاطب-
پ.ن: دلم یک کاسه آش داغ می خواهد .. دلم رنگ پریدگی مادر نمی خواهد .. دلم کعبه می خواهد .. دلم تسبیح آبی که برای کسی آوردم و ماند برای دل خودم را می خواهد .. دلم تسبیح سیاه خودم را نمی خواهد .. دلم بام تهران می خواهد .. دلم یک رفیق می خواهد که الان مسج بزند من تا ۵ مین دیگه آنجام آماده باش .. دلم بوسه های ناشیانه نمی خواهد .. دلم بغض واقعی می خواهد .. دلم از خنده های زورکی بیزار است .. دلم یک خری را می خواهد در این مسنجر لعنتی که آنلاین باشد .. دلم سفر می خواهد٬ جاده می خواهد٬ دریا می خواهد ... آی چقدر دلم دریا می خواهد .. چقدر دریا می خواهد ..
پ.ن برای تو: مخاطب نوشته های من آبی بود. و از جنس صبح. برای من هنوز آبی هست. هنوز و همیشه. نه تو. تو پایت را میان کلمه های من نگذار دیگر. من تا هر زمان از او می نویسم وگرنه آنقدر بلدم نوشتن را که اگر هم هوایی چشمهاش شدم ٬ با چند نقطه و خط تیره همه چیز را بگذارم و بگذرم. می خواستم یک بار دیگر مخاطبت باشم٬ که شدم. جواب من اینست: ممنون. هنوز و همیشه. این آخرین باری ست که از من می شنوی. گرچه قول نمی دهم.
تمام عمر برای دیگران گریست ... دیگرانی که برایش لبخند هم نزدند. این بار برای خودش اشک می ریخت ..
بمیرم برای بغض هایت .. برای اشک هایت ... زانو می زنم کنارش .. آرام سَرم را می گذارم روی دستش .. مثل قبله گاه .. مثل مُهر .. مثل خدا. گوش می دهم .. صدای نفس اش تمام گوشم را پر می کند .. ته نفس اش صدای گریه است .. صدای بغض است .. و صدای کابوس های من ... بمیرم برای نفس ات ..
خراااااااااااااب می شوم .. خاکستر می شوم .. با بغض اش اشک می ریزم ... سخخخخخخت ناتوانم . ناتوان .. اشک ام سُر می خورد می افتد پایین .. دستم را فرو می کنم توی موهاش .. می کشم روی گونه هاش .. به ظرافت سُر خوردن همان قطره .. بمیرم برای اشک هایت ...
دلم می خواهد چیزی بگویم .. هر چیزی .. هزار جمله می ماسد توی دهانم .. قدرت تکان دادن لب هایم را ندارم .. بالاخره می گویم : چقدر دماغت قشنگ است! .. و دست می گذارم روی دماغش ... با انگشتم طرح اش را می زنم .. انگشت را می گیرد می کشد زیر چشم هاش .. بیچاره می شوم .. آتش می گیرم .. هیچ چیز از من نمی ماند .. صدای افتادن اشک هام دو برابر می شود ... بعد از ماه ها اینطور اشک می ریزم .. چشم هاش قرمز است ... پف کرده ... می بوسم اش .. جان می گیرم از بویش ... نگاهم می کند ... می میرم از نگاهش.
از من اگه بپرسن می گم تو همونی . بقیه اند که عوض شدن . از دَم ها!
- تو هم جواب بده به یه ورم!
(یا کمی مودبانه ترش مثلا) -
به برادرم می گویم: چه راحت بچه ها سرگرم یک چیز ساده می شوند .. نه؟ ..
می گوید: ما بزرگ تر ها هم همین طور.
با خودم فکر میکنم چقدر راست می گوید .. او باید یک پیر دِیر یا دست کم یک فیلسوف می شد ..
پ.ن: می گفت هر چه هست را بسوزان. هر چه که بماند و یادگاری بشود٬ آتش می شود و می سوزاند.
جان محمد دلت می آید؟ ... تو که خوب می دانی من هنوز تک تک کلمه هات را هر جا که دستم برسد می خوانم .. گله هم نکردم و نمی کنم که چرا از چشمان نامحرم من پوشاندی و می پوشانی... نه نازنین ... این نوشته مخاطب خاص دارد و آن مخاطب هم مثل همیشه تویی. دوست نداشتم دیگر جایی مخاطب ات قرار دهم که کلی آدم نامحرم تر از خودم چشمشان بیفتد و هر چه از دهنشان در می آید بار دل بی درمان من کنند .. اما .. چه باک .. آب که از سر گذشته و من دیگر "م" می شوم و تو "ش" .. با این فرق که همیشه تو "ش" من بودی و من "مخمل" تو .. قصد ندارم از واقعه بنویسم .. من هیچ گاه این کار را نکرده ام .. آمدم فقط به رسم روزهای گذشته برایت بنویسم حالم خوب است و در دل بدانم تو باور نمی کنی .. آمدم فقط بنویسم تو هنوز همانی با همان کارهای مسخره ات که دل مرا می برد .. آمدم بنویسم هر چه این کلمات لعنتی ات را خرج من کنی من لام تا کام حرف نمی زنم که چقدر برایت نوشتم و پاک کردم .. که هرچه فحش دادم ات در دلم که لعنتی این ها چیست که نوشتی، لعنتی این سکوت بد موقع ات برای چه بود، لعنتی توی این فرار کوفتی ات تکلیف دل من چه می شود، لعنتی .. لعنتی .. لعنتی ...
جمله هام ناتمام است . و تو خوب می دانی یعنی چه. ... پاک یادم رفت .. قرار بود بگویم ات چه می کنم .. چقدر سخت است ... اما تو می فهمی . توضیحی نیاز نیست .. کافی ست نگاهم کنی .. نه! .. کافیست تنها چند کلمه ای بخوانی ام .. که می خوانی .. من مطمئنم تو مرا می خوانی .. یادت هست می گفتی می نویسی برای کسی که نیست؟ و کسی نمی فهمد این را؟ .. جمله را ناتمام رها می کنم ..
در فضا ام! .. باور کن .. همه چیز همان است .. با این فرق که تو نیستی .. و خیلی چیزها نیست .. خوب می دانستم خیلی چیزها نخواهد بود ... همه ی مفاهیمی که از زندگی ام داشت را به چالش می کشم .. تحقیرشان می کنم .. همه ارزش هایم را به استهزا می برم .. "به یه ورم" را روزی هزار مرتبه تکرار می کنم .. کاری که انگار تو هم می کنی .. یکی گفت این اول ماجراست .. بعدش از خودت بد ات می آید ، می خواهی برگردی به آنچه بودی، خسته می شوی، می بری، می روی ، می آیی .. خندیدم .. گفتم بند ناف مرا با رفتن بریده اند رفیق ... رفتن .. همیشه رفتن .. بگذریم ..
آمدم بنویسم اگر می خواهی جواب ندهی که کدام دیوسی دیوارهای رنگی ما را به گناه ناکرده مان سیاه کرد ، نده .. فقط بدان دل مخمل –ات- می شکند، کسی هم نیست که دل بی صاحبش را نوازش کند .. نیست ... همه آنهایی که الان دوروبرش هستند هم نوازش نمی دانند ... چه بسا که .. دل نمی دانند ... بی خیال ... سکوت تلخ است.. چه آن زمان ها چه الان .. سکوت کابوس من است و فریاد من و اشک های من .. هنوز که هنوز است. هنوز و همیشه... هیچ چیز برای من مهم نیست .. هیچ چیز جلوی ور زدن مدام مرا نمی گیرد ، الا این یک مورد .. این نفرت که تمام مرا در بر گرفته تنها می تواند وادار به سکوت و در آمدن از آن دنیای کوفتی مستی ام کند .. همان طور که جمله های الهام برای شکستن سکوت تو.
ف هم رفته .. دیگر کسی نیست نگران آوارگی های من باشد .. آن طفلک هم کم درگیری دارد من می شوم قوز بالا قوزش .. به قول تو شیشکی یه مخمل عنق پر از غر و بهانه را دوست ندارد ... خب حقیقت است دیگر .. ندارد ... این یک نفر برای من مانده ، اگر بخواهم همین طور ادامه بدهم او را هم از دست خواهم داد .. حالا هم که نیست اصلا .. با آن کله کچل اش ..
خسته ام ... خسته از هر چه که هست ... خسته از هر چه نوشته ام ... نمی دانم این را هم باید بگذارم در همان فایل و ببندم اش یا اصلا دیلیت اش کنم یا این که بگذارم اش بخوانی ... یا اینکه خودم را دیلیت کنم ... فکر کنم من هر وقت زر زده ام خراب کاری کرده ام تو هر وقت سکوت کرده ای .. هنوز هم همان است .. این نشان می دهد هنوز همان است .....
پ.ن: هفته ها فحش ات دادم و سر به دیوار کوبیدم که محض صدای لعنتی کدام الاغی دلت آرام می گرفت ... روز جهانی دروغ را چند دقیقه بعد فهمیدم ، این را یک ماه بعد "د" گفت .. یکی طلب ات ... اعتراف می کنم تا حالا اینطوری حرص نخورده بودم و قاطی نکرده بودم ... یکی طلب ات .. توضیح اش را هم که خواندم هفته ها .....................
پ.ن: تو را به جان من قسم این اسم را عوض کن ..................
چند روزیه که یه جور دیگه خودمو معرفی میکنم:
"بسم الله الرحمن الرحیم من لیسانس وظیفه فواد نجفی تفنگدار ویژه گروه چهارم دسته دوم از یگان دوم گردان سوم از هنگ اول پادگان۰۱ نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران هستم."
این بود انشای من.
با تاخیر............
تو این چند وقت هر دفه رفتم پیشش یه چیزی گفته که تو ذهنم نقش بسته.........
این دفه گفت:
"مرد باید که در کشاکش دهر سنگ زیرین اسیا باشد"
این بود انشای من.
می گویم: عجب دنیایی شده ها ... نه؟
خیلی جدی پاسخ می دهد : نه !!
و با این پاسخ تمام روان مرا به چالش می کشد ...
پ.ن: فخی نیست چقدر پست می زنم ...
برداشت اول:
احتمالا جلسه آخر درس است. یکی که از کلاس ما نیست آمده برای ما چیزی ارائه می کند که درس ما نیست. ما هم نمی فهمیمم اصولا. دست کم قیافه هامان که این را می گوید. استاد محترم هم نشسته و گوش می دهد. انگار نه انگار که برای این کلاس یمخت(1) ساعتی خدا تومان پول می گیرد. ما هم ایضا انگار نه انگار برای این کلاس یمخت (2) خدا تومان پول دادیم. همه راضی هستند. دیگه غمی ندارند. اما تو باور نکن!
برداشت دوم:
به طرز فجیع و شیکی در فضا به سر می برم. نه از چیزی خبر دارم نه دنیا به مخت(3) ام است. اه! بی خیال بابا!
(این سکانس برداشت نشد.)
برداشت سوم:
فکر کن ... اینهمه سال در آرزویی شبی و هیچ. چند هفته بگذرد و... تا صبح پلک نمی زنم و نگاه از سقف نمی دزدم از کار دنیا... چقدر ما برای زندگی کوچکیم. تمام تلاش های ما برای رسیدن به چیزی که می خواهیم تنها بهانه ای برای دویدن است ... وگرنه تنها قرار است وقتی خسته شدیم و بریدیم ،از زیر پای کودکی که انتظارش را نداریم، چشمه ای بجوشد ... چقدر ما برای زندگی کوچکیم.
برداشت آزاد:
می گفت : "هیچ جای خاک خدا غربت نیست. غربت توی دل بنده هاست." چقدددددددددددددددددددددر غریبم من ...
نتیجه گیری اخلاقی :
(4)
پ.ن:
(1) برعکس.
(2) همان.
(3) ایضاً.
(4) دل من که به اندازه یک ابر گرفته ست ...
بدین وسیله از تمامی دوستان و آشنایان دعوت به عمل می آورم که در شب سالگرد این مرحوم گردهمایی ترتیب داده و این مرحوم از دست رفته را خوشحال بگردانند. مراسم سالگرد طبق آمار سازمان بهشت زهرا پانزدهم بهمن ماه در قطعه 13 ردیف 59 شماره 5 برگزار خواهد شد. امید است تشریف فرمایی دوستان باعث تسلی خاطر بازماندگان باشد.
پ.ن: به خداها! .. باور نمی کنید بروید اینجا اسمم را سرچ کنید.
پ.ن.۲: جهت شادي روح اموات و درگذشته ها فاتحه اي قرائت نماييد.