تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

من یک دوست پیدا کرده ام. یک دوست باحالِ قوی! .. یک دوست بامزه که حرف هایم را می فهمد ولی فقط سر تکان می دهد.

انگیزه نوشتنم از او فقط این است که امروز طوری با ذوق و جدی  داشت با یک در نوشابه بازی می کرد که لحظه ای یادم رفت کجای این نقشه ی کوفتی جغرافیایی ام. که فکر کردم کسی که جلویم است بالاترین درجات روشن بینی را دارد. چیزی تو مایه های یوگی های بزرگ که آدم سر از کارهای شدیدا ساده شان در نمی آورد.

این دوست من طوری رفتار می کند که انگار از آن بالا آمده پایین تا به تو توجه کند. که هر چقدر هم بگویی بی هدف از این مغازه به آن مغازه برویم – کاری که هر کس را تا سر حد فحش های رکیک عصبانی می کند – با آرامش عجیبی قبول کند و تازه تو را توی مغازه بکارد که لباس های خودش را ببیند.

دوست من خوب گوش می کند. می تواند اگر دلت خواست در مورد مسائل چرت و پرت حرف بزنی همراهیت کند بی آنکه یک ذره بی حوصلگی ببینی. و در عین حال گاهی جمله ای بگوید که میخکوب ات کند. جمله ای که آنقدر سنگین باشد که مجبور باشی چند بار بهش فکر کنی.

دوست من می تواند ناگهان از جا بپرد و یک آهنگ چرند را زیر لب بخواند و با تو برقصد. و می تواند یک خانم به تمام عیار باشد. آنقدر که کاملا حواست را جمع غذا خوردنت بکنی که متانت او را در رستوران خراب نکنی.

او بلد است بخندد. بلد است گریه کند. می تواند نازت کند و می تواند حالت را بگیرد. و این خیلی مهم است. کسی که هر کدام از اینها را نداشته باشد ناقص است.

این را نوشتم، که به رسم قدیم ها که وقتی کسی را دوست می داشتم از بودنش، تنها از "بودن" اش، تشکر کنم و خدایم را شکر کنم، از تو تشکر کنم. شاید تو آمده ای که من زیاد هم عوضی نشوم. کسی چه می داند. گرچه قول نمی دهم تو را عوضی نکنم!

دوست جونه! ازت ممنونم به خاطر اینهمه ساپورت من. گرچه این مدت یاد گرفتم تعریف نکنم از کسی، ولی هر کس یک مشخصه ای دارد. چشمهایت خیلی عجیب است. :)

 

پ.ن: زندگی رنگ است. تو رنگ می پاشی به لحظات وقتی هستی. و زندگی من ٬ تو خوب می دانی٬ دیروز و فردا نیست. فقط همین لحظه است و بس. درست همین لحظه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 21:4  توسط makhi  | 

اگر من قرار است به کسی یا چیزي وفادار باشم، اول از همه باید نسبت به خودم با وفا باشم . اگر من به دنبال عشق واقعی می گردم، ابتدا باید توانایی یک عشق متوسط را در خودم کشف کنم، تجربه ي کمی که از زندگی دارم به من درس داده که هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست، همه چیز یک فریب است، و این مورد همانند چیزهاي غیرمادي در مورد مادیات هم صادق است . تمام کسانی که چیزي را از دست داده اند همیشه فکر می کنند آن چیز براي همیشه ماندگار است (که بارها براي خود من هم اتفاق افتاده) و در آخر نتیجه گرفته اند هیچ چیز واقعا به آنها تعلق ندارد. و اگر هیچ چیز به من تعلق ندارد، هیچ دلیلی ندارد که وقتم را براي جستجوي چیزهایی که براي من نیستند، تلف کنم . بهترین کار آن است که جوري زندگی کنم که امروز روز اول و آخر زندگی ام است.

 پ.ن:

از آن زمان، تشخیص دادم که بعضی اوقات تو هیچ شانس دومی به دست نمی آوري و بهترین این است که هدایایی که دنیا به تو می دهد را قبول کنی.

  

                                                                                                    ۱۱ دقیقه - کوئلیو.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 20:37  توسط makhi  | 

اینجا لرستان است صدای ما را ازبروجرد میشنوید..

بدینوسیله پیشاپیش فرارسیدن عید سعید وباستانی نوروز را از این کافی نت دورافتاده به تمام

خوانندگان اشنا و نا اشنای این بلاگ تبریک میگویم وسالی خوش همراه با موفقیت را برایتان ارزومندم..

جای سرباز فخی را چهارشنبه سوری ـموقع حوردن سبزی پلوی شب عید و سرسفره هفت سین خالی

کنید..

پ.ن۱:اینجا روزها مسابقات سنگ پرانی به قوطی از فواصل مختلف  که از شبکه محلی پخش میشود را دنبال خواهم کرد

پ.ن۲:تعجیل به خاطر امکان دست نیافتن به وسایل ارتباط جمعی تا هفته اینده بود

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:0  توسط fokhi  | 

تورو چه به روضه؟
روضه خودتی...
گریه کن نداری، و الا خودت مصيبتی.

                                                                     سوته دلان - علی حاتمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 1:10  توسط makhi  | 

آی رفیق! جایت عجیب خالیست .. حتی اگر همش جمهوری باشی یا خیریه باشی یا موبایلت خاموش باشد ... حتی اگر بگویی ۱ ساعت دیگر آنجام و نصفه شب فردا زنگ بزنی که نشد .. حتی اگر .... ... حتی ندارد. هی رفیق ! جایت بدجوری خالیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 0:50  توسط makhi  | 

- محمد .. ناراحتی؟

- نه .. خسته ام ..

- تو که ظهر خوابیدی

- روحم خسته است ..

- مگه چیکار کرده؟

- مگه روحا چیکا می کنن؟ ...

- آدم می ترسونن..

-  ... ممم.. خب ..  

 

پ.ن: آدم گاهی در مقابل کسی که فکرش را نمی کند کم می آورد ..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:46  توسط makhi  | 

"میدونی تو تهرون چند میلیون معتاده؟


-میلیون؟

 بعله!


- مثل ما؟

 بعله!


آقا جون به نظر من ما سه جور معتاد داریم . باشه کش و همیشه کش و گهگاهی کش.
پس ما جزو کدومشیم؟

همیشه کش!

 کو جنسش.


-اما نعشگی واقعی میدونی چیه؟ اینه که شما 80 گرم جنس سلامت را بگذاری جلووت 30 گرمشو بکشی 20 گرمشو گوله کنی بندازی تو حندق بلا چهار ساعت پنج ساعت بعدشم 30 گرمشو یواش یواش بگذاری رو حقه دود کنی بفرستی بالا.
ای خداااا یعنی میشه؟؟


-تازه من دلم می خواست بد از اون 30 گرم اول یک تزریقی با حال قوی بزنمو بساط بذارم دو تا سه تا لول تریاک دود کنم بره پی کارش!"

علی سنتوری - مهرجویی


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:42  توسط makhi  | 

اطلاعیه بسیار مهم:

 

من، مخمل، نویسنده ی این بلاگ، که به طور جالبی هنوز کانتر کنارش تصاعدی بالا می رود بی اینکه خواننده داشته باشد،  و دانشجوی این شهر خراب شده قزوین با سابقه ی یک ترم مشروطی یک ترم شاگرد اولی، همین جا در این مکان ، به طور رسمی اعلام می کنم، تمام شایعات، اکاذیب، شب نوشته ها، جک ها، و سایر حرف و حدیث ها، پشت سر مردم شهر شهیدپرور قزوین، اعم از تجاوز به عنف، بچه بازی، علاقه ی خاص به باسن عناصر ذکور ، سفید پسندیدن ، عدم داشتم امنیت در تاریکی و خیابان ها به خصوص کوچه های بن بست، نه تنها حقیقت نداشته، بلکه کاملا کذب محض و توهین به شعور این ملت فهیم و با تقواست. که ان اکرمکم عندالله اتقکم. باشد که همه رستگار شویم.
لازم به ذکر است که این حقیقت وقتی بر من عیان شد، که پس از طی روزهای سخت بیماری ، عیلرغم میل باطنی، از روی ناچاری، به حالت نزار، توسط دوستان برای زدن پنی سیلین 1200 به درمانگاه ارجاع داده شدیم. با اینکه اجازه ی حضور هیچ نیروی کمکی همراه به داخل اتاق تزریقات صادر نشد تا در صورت حمله احتمالی به باسن سفید و خوش کپ اینجانب ( تعریف از خود نباشه) از اینجانب دفاع کنند، و باوجود قزوینی اصیل بودن دکتر تزریقات، و همچنین توکل من به خدا، و شل کردن عضلات تحتانی، خداوند را شاهد می گیرم که این مرد بزرگوار با اینکه شنیدم گفت : "بسم الله" !! ، و من دیگر قید بکارتم را زدم ، حتی شرت اینجانب را پایین نکشید و چنان سرنگ را به داخل کمرم به جای عضلات باسن فرو کرد، که یک لحظه حس کردم پنی سیلین داخل ستون فقراتم رفت و هنوز پس از گذشت 24 ساعت کمرم درد می کند. به جاست که نشان از خودگذشتگی و صبر  به این دکتر فهیم  داده شود که ان الله مع الصابرین. باشد که همه رستگار شویم دوباره.

 

پ.ن:  بچه ها می گفتند حالا نکنه کارشو کرده اینقد درد گرفته نفهمیدی، تا اینکه با مشاهده ی جای سرنگ روی کمر اینجانب به حقیقت امر واقف و از شایعاتی که ساخته بودند بسی خجلت زده شدند.

پ.ن: به جان خودم یه لحظه نفسم بند اومد! با خودم گفتم ای تو روحت که به من مریض رحم نکردی! ولی بعد که دیدم سرنگ را به کجام فرو کرده با اینکه کلی درد داشتم اینقذه خوشحال شدم!!!

پ.ن: حالا شایدم رد گم کنی باشه، آخه گفت بعدیشم بیار فردا بزنم. :)))))))))))))))  ولی ما رو که کشتن!! :))))

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 14:39  توسط makhi  | 

مبدا : تهران.............مقصد:بروجرد.......

می گویند خیلی بیشتر از دو ماه گذشته خوش میگذرد..........امیدوارم.

میگویند صبح بلند میشویم ،نماز،صبحانه،کلاس تا ظهر و بعد در اختیار خود........امیدوارم.

میگویند  کار امریت درست میشود.........امیدوارم.

میگویند سرسبز است ودر این فصل اب وهوای خوبی دارد.........امیدوارم.

میگویند به خاطر عید تق و لق است.........امیدوارم.

شایددر اولین فرصت شاید کمتر از یک هفته پست دیگری گذاشتم............امیدوارم. 

امیدوارم......

 

فعلا خدا حافظ....

 

این بود انشای من.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 22:37  توسط fokhi  | 

من در زندگی ام یک شانس بزرگ آورده ام. کسی آمد توی زندگی ام که تبدیل شد به یک منیجر قوی برای داستان من. تحلیل های دقیق و ذات پاکی که دارد باعث می شود هر چه می گوید برایم برهان قاطع باشد. گرچه خودش یادم داده حرفها را، حتی از مطمئن ترین دهان ها، بی بهانه قبول نکنم. این پست را با کلی تاخیر ، نوشتم تا یادم باشد، او ، همیشه، همیشه ی همیشه، با صمیمی ترین حس ها، ساپورتم کرده. تا یادم باشد، عجیب احساس خوبی دارد، وقتی آدم بداند، یکی هست که حواسش به او هست. که وقتی می روی خانه اش و مغموم نگاهش می کنی، دو تا چایی میاورد و می گوید: تو زر می زنی یا من شروع کنم؟ :) .. و بعد آنقدر محکم حرف می زند که فکر می کنی همه ی وقتش را گذاشته که به دردهای تو برسد ...

این پست را زدم که یادم باشد بگویم: ممنوم ازت. که بگویم دوست ات دارم. که یادم باشد یک روز یک جا که کم آوردم، کسی هست که برای من نگران است. ممنون. همین.

 

پ.ن1: می دانی .. ترجیح می دهم که به روی خودم نیاورم باز داری می روی .. "ممنوع التلخ" هم که شده ام. پس زرهای همیشگی ام را هم که در مورد رفتنت نمی توانم بنویسم. فقط این را بگویم که تو خوب می دانی من هیچ گاه برای دل خودم دعا نکرده ام که کسی بماند یا برود. برای تو هم دعا می کنم "اگر به صلاحت بود" برگردی زودتر. اگر هم نه، که می مانی بروجرد را می کنی پایتخت :) هااااا؟! شیه روله؟!

پ.ن2: دخترک! خوشحالم عاشق شده ای. تو که همیشه عاشق بوده ای. آن که می آید و تو عشق را نثارش می کنی آدم خوشبختی ست. بهترین لحظات برای تو.

پ.ن3: هی! کره الاغ خونگی! -----(سانسور شد!)

پ.ن4: لعنت به هر کس که فقط وقتی کار دارد یاد آدم میفتد. اینقد روی اعصاب من پینگ پنگ بازی نکتید. می دانید لجبازم. سگ می شوم ها! دکوتان هم که می خورم، سگ می شوم هاااااااااا! آن وقت خر بیارید باقالی هاتان را بار بزنید. نکنید! نکن آقا! .. برو آب بکش!!

پ.ن5: هی دختره! آن بلاگ ما ازش هیچی در نمی آید. فقط مجبورم کردی بنشینم به قول یکی خاطرات گذشته را شخم بزنم. گرچه حالا جالب بود با این دید نو. اما باز اگر کرمت گرفته وقتت را حرام کنی، بگو برایت بیاورمش.

پ.ن6: توجه کردید پی نوشت در پست های من چه نقش مهمی دارد؟! .. به خداها!!

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 13:40  توسط makhi  | 

داره اذون ميگه.....

 

حدود ساعت 3 صبح با زنگ حامد بعد از يه خواب يه ساعته و نصفه نيمه بلند شدم و سر از اينجا در

 

اوردم...

 

 ميدان تجريش زير امزده صالح منزل يكي از دوستان ...پاي ديگ هاي حليم نذري .....شب اربعين....

 

پ.ن۱:امزده به كسر الف ودال...وسكون ميم و ز....

 

پ.ن۲:اين وسط من چجوري تونستم كانكت بشم بازم بر ميگرده به همون قسمت.....

 

 

 

اين بود انشاي من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 5:43  توسط fokhi  | 

تعریف:دتعریف:دیوار نوشته های یک پادگان هر ان چیزی است که در حالات مختلف ایستاده،نشسته،نگهبانی ، دویدن،مطالعه و حتی خواب به ذهن فرد میرسد ودر اولین فرصت با نوک سر نیزه،سنگ،ذغال ،ناخن،خودکار،مدادو هر شیی اثر گذار دیگر بر روی اولین دیوار در دسترس،کمد،تخت،کتاب،تیکه پارچه،کف دست و یا هر شیی اثر پذیر دیگر نقش بسته جاودان میگردد و بیانگر حالات درونی سرباز اعم از غم،شادی،هیجان،استرس و.....میباشد.

منبع:لغتنامنبع:لغتنامه فخی با کمی تصرف و تلخیص توسط خود فخی

 

 

منبع:

منبع:لغزز"زندگی زیباست زندگی ان اتش دیرینه پابرجاست

گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست

ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست...

ابان ماه تنهایی

 

 

 

"کاشی های داخل کوریدور:567+41=628

مساحت هر کاشی=400سانتیمترمربع

مساحت کاشی های به کار رفته در کوریدور=628*0.04

 

 

 

"مرد باش بچه ها رو دودر نکن.....

 

 

 

"لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از انکه لحظه ها همان خوشبختی اند....

ابان 86

 

 

 

 

"تا اونجایی که میتونی دودره کن اما نه اونقدر که حق رفیقت ضایع بشه.

 

 

"-هر دقیقه بیست قدم.....شمردم سه هزار قدم در دو ساعت ونیم.....

-دروغه حداقل دقیقه ای پنجاه قدم...

 

 

 

"شب یلداست و ما نگهبانیم....

30/9/86

 

 

"هوا بس ناجوانمردانه سرد است...

 

 

 

"و من 3500 قدم شمردم....+500 قدم دیگر......

500 قدم دیگه هم رفتم...

 

 

 

"ای خوش انروز که در بازی شطرنج دلت

شاه عشقت شدم و کیش رخت ماتم کرد

 

 

"سلام موقعی که این نوشته را میخوانی خیلی ناراحتی ولی ناراحت نباش زود میگذرد

احمد یار احمدی 6/86

 

 

"ایشالا روز جشن سر دوشی

 

"30 خرداد 84

 

 

 

"21/6/85روزگار تخمی

 

 

 

"صدای ناله من توصحن  کوچه پیچید

یکی نشنیده بگذشت یکی رندانه خندید

نبردم لحظه ای شاد تو شب های غم اباد

نکردی از دلم یاد ز هجران تو فریاد

 

 

"گیس عجوزه عروس هزار داماد است

بزرگ علوی م.م.م21/8/86

 

 

 

"عشق یعنی استخوان و یک پلاک

سال های سال تنها زیر خاک

 

"ایران سرای دلیری...

 

 

"سکوت

 

 

"ای که در نسیه بری همچو گلی خندانی

پس سبب چیست که در دادن ان گریانی

 

 

 

"محمد عشق ش

 

 

"باید ایستادو فرود امد بر استان دری که کوبه ندارد

که گر به گاه امده باشی دربان در انتظار توست وگر به ناگاه کوبیدن بر در را پاسخی نخواهی یافت.

 

 

 

"یکی پرسید از ان گم کرده فرزند

که ای روشن روان پیر خردمند

زمصرش بوی پیراهن شنیدی

چرا در چاه کنعانش ندیدی

بگفت احوال ما برق جمال است

دمی پیدا و دیگر دم نهان است

گهی بر طارم اعلا نشینم

گهی تا پشت پای خود نبینم

19/12/85 ف ل وظیفه متولد 26/2/58اربعین امام حسین است ودلم بسیار برای دختر یک ساله ام تنگ شده است.

 

"یادگاری از یک غریبه

دوسش داری؟

 

"شیشه پنجره را باران شست

 از دل من اما

چه کسی یاد تو را خواهد شست

 

 

 

" امروز ساعت 3 امتحان عقیدتی داریم..

 ۸۶/۳/۷

 

"مرخصی میان دوره در هاله ای از ابهام است

 

 

"زندگی در نظرم گلزاریست

که تو با قامت چون نیلوفر

گل ان گلزاری

 

 

 

 

"جهان عرصه عبرت اموزیست

شکست اولین گام پیروزیست

 

"عاقبت خاک شود حسن کمال من و تو

خوب و بد میگذرد وای به حال من و تو

قرعه امروز به نام من و فردایی دکر است

میخورد تیر اجل به پر و بال من و تو

مال دنیا نشود صدره مرگ کسی

گیرم این کل جهان باشد از ان من و تو

 

 

 

"همیشه به توانایی هاتون فکر کنید نه به دارایی هاتون

 

 

"امان از لحظه ی غفلت که تو شاهدم هستی

 

 

"شربتی از لب لعلش بچشیدم وبرفت

روی بی پیکر او ندیدم وبرفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ امده بود

بار بر بست و به گردش نرسیدم وبرفت

 

 

 

"گر خزان حمله کند بنده ان بلبل مستم

که جدایی نکند با گل و در لانه دهد جان

 

"من نگویم که مرا از قفس ازاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

 

 

 

"امروز از تلو بر گشتیم ونگهبان این خراب شده ایم7/11/86

 

 

"شب بود و شمع بودومن بودم و غم

شب رفت و شمع سوخت ومن ماندم و غم

عاشق دلباخته

 

 

این بود انشای من.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 8:40  توسط fokhi  | 

ده دقیقه است زل زده به من. غم از صورتش می بارد. می دانم فیلم است. اما چانه اش را که می لرزاند باز دلم تکه تکه می شود برایش. می خواهد بروم با او بازی کنم. ولی خسته ام من. خیلی خسته. نشسته ام چیزی بنویسم و خالی شوم. نگاهش می کنم و می گویم: یک جمله بگو بنویسم ...
با لحنی که خیلی بزرگتر  از دخترک 6 ساله است می گوید: "بنویس هیچ کس نمیاد با من بازی کنه ... تمام."

گاهی بچه ها حرف هایی می زنند که آدم ساعت ها میخکوب می شود. اگر روزی بنویسد، درست مثل من خواهد نوشت.

 

 

پ.ن: باز انگار دلم می خواهد عاشقانه بنویسد ... می ترسم ... می تررررررررررررررسم ... آنهمه سال مایه گذاشتن آخرش خلاصه شد در یک کلمه : خیانت! ... تو را دیگر تاب ندارم ... عشق زیباست و کمیاب .. یا نایاب حتی .. من خوب می دانم دوست داشته شدن موهبت بزرگی ست در زندگی .. نه ، خود زندگی ست ... ولی این را هم خوب می دانم که سوختن دارد ... آی می سوزاند .. آی می سوزاند ...
انگار عاشق شده ام .. آن هم در این ایام که داشتم جان می کندم عوضی شوم ... درگیرم ... درگیر ها ...
اما با آن حرف ات تصمیمی گرفته ام:  
لعنت بر کسی که اینجا عاشقانه و/یا تلخ بنویسد. تمام!!

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 16:52  توسط makhi  | 

بهش گفتم خوشم میاد هر از چند گاهی یه چشمه  قدرت نمایی تو برنامه هات داری ...

گفتم به خودم امیدوار میشم وقتی اینطوری رفتار میکنی..

 

چیزی نگفت  ولی فک کنم خندید....