می گوید: تلخ هایت را قشنگ تر می نویسی.
می گویم: شماها تلخ می پسندید.
می گوید: نه، تلخ هایت را قشنگ می نویسی.
ساکت می مانم... راست می گوید.
باورت نمیشه....خونم..
پ.ن:کامپیوترمو درست کردم...
نتیجه اخلاقی:وقتی کامپیوترت سالم باشه بیشتر خونه میمونی و کمتر میری خونه این و اون برا کانکت شدن..
این بود انشای من.
خبرش را خیلی زود، همان جمعه شنیدم .. یعنی نشنیدم، خواندیم توی نت. به خودم گفتم هر چقدر هم دوستش می دارم انتربازی در نیاورم تا هر کی میمیرد پست بزنم عین خوره های سینما وقتی اهل فن اش نیستیم .
اما امروز، داشتم توی ولیعصر بی هدف قدم می زدم، طبق عادت کنار دکه روزنامه فروشی که ایستادم ، عکس اش روی صفحه اول همه روزنامه ها بود. بغض ام گرفت. بغض ها ... دوست اش داشتم...
"سبز" رفتی.
پ.ن: یادم آمد آن دورهای کودکی "نشانی ها" را که دکلمه کرده بود٬ شب ها می خوابیدم با صدای مخملی اش. که بعدها آشنا شدم با سید علی صالحی و شد شاعر عاشقانه هایم .. حالا می فهمم چرا بغض ام گرفت ..
خسته ام از این روزها ... همه چیز مثل همیشه است .. اما خوب می دانم در فصلی هستم که تصمیمات کبرای زندگیم را می گیرم و جهت می پذیرم با این تصمیمات .. مثل اینکه در دریا باشی و کشتی ات آرام حرکت کند و تو ابرهای تیره را از دور ببینی .. راه فراری نیست .. رسیدن طوفان گرچه سخت است اما برای من انتظار طوفان را کشیدن سخت تر است ..
دلم این روزها یک جای دنج سبز می خواهد .. دلم تختخوابی نرم با ملافه های سفیییییییییییییییید می خواهد .. منظره ای پر از رنگ های زنده .... جایی که نه کسانی که دوستشان داری به تو اخم کنند نه غریبه ها سرک بکشند به تنهایی هایت ... خسته ام از این روزها ...
خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسايه
گرچه میگويند : « میگريند روی ساحل نزديک
سوگواران در ميان سوگواران. »
قاصد روزان ابري، داروگ! کی میرسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومهی تاریک من که ذرهای با آن نشاطی نیست
و جدار دندههای نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش میترکد
- چون دل یاران که در هجران یاران -
قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟
شاید اشکال کار در این باشد که میخواهی هر کاری را هدفمند دنبال کنی...
آره با توام....با خودت..
این بود انشای من.
آ. می گوید چیزهایی را که آدم خجالت می کشد بگوید را می شود نوشت.
برای گران کردن بنزین سو-پر و آن صف بستن های احمقانه این مطلب را خوانده بودم. خواستم بگذارم یا روم نشد یا فخی گفت نگذارم و زشت است لابد.
دیشب دیدیم برای بام تهران ورودی گذاشته اند و ملت کلی تو صف ایستاده اند که بروند قدم بزنند! یاد این پست افتادم. این پست.
این هر چی هست المیچلشه......حتمی المیچلش گیرپاج کرده....
بک گراند:دل و روده به هم ریخته ضبط ماشین که پخش و پلا شده روی تخت...
موسیقی متن:باز هم آهنگ پت و مت.
پ.ن۱:المیچل همان آرمیچر خودمان است..
پ.ن۲:این المیچل تو عالم تعمیرات قطعات برقی یه جورایی مترادف تجویز همان چای نبات است در عالم پزشکی مادران که برای تمام بیماری ها تجویز میشود![]()
پ.ن۳:عنوان بر میگردد به همان حدیث هواپیما وخرس و کلاغ و آموزش پرواز..![]()
این بود انشای من.
موسیقی متن:هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی...
این بود انشای من.
براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت ميشود زورگو بود...
دلم گرفته ... اینجا هم نمی شود نوشت .. آدمها یک سری حرف ها برای زدن دارند که اتفاقا خیلی هم مهم هستند ، اما می ترسند بگویند، چون به نظرشان مضحک می آید. یا آزار دهنده گاهی. یا می ترسند مسخره شان کنند. یا حتی می ترسند زیادی جدی شان بگیرند. اینجور وقت ها فقط یک جفت گوش غریبه به کارشان می آید. فقط غریبه. که دیگر نبینی اش. که برود یک جای دور. از آنجا هم که این دنیا خیلی کوچک است و آدمهایش هم خیلی کنجکاو، آدمها یاد گرفته اند بنویسند. بنویسند تا خالی شوند. اما .. این پیشرفت کوفتی تکنولوژی، گرچه نوشتن را ساده تر کرده، اما غریبه ماندنش را گرفته انگار. اولین بار که فایل های خاطرات نوشته ام را روی یک کامپیوتر دیگر دیدم شوکه شدم. اما الان می دانم مسئله بسیار عادی ست.دزدی بسیار عادی ست. دیگر حتی به اثر انگشت هم نمی توان اطمینان کرد. مگر اینکه خیلی بخواهی سفت بگیر که آن هم می شود بلای جان، نه خالی شدن. برای همین مدت هاست دیگر نمی نویسم توی فایل خاطرات ام. شاید همان دفاتر خاطرات آبی قدیمی امن تر باشد. و غریبه تر. شاید هم باید نوشتن را فراموش کرد. و مرد.
ما همه چیز را گم کرده ایم برادر ... باورهامان را .. آرامشمان را .. رفاقت هامان را .. شادی هایمان را حتی ... این همه شتاب را نمی دانیم چرا داریم .. واقعا کدام یک از شما می دانید اینهمه برنامه، این همه تقویم و یادآوری هایش، این همه ساعت و قرار ملاقات، این همه فعالیت ، در پایان به ساحل کجا خواهد رسید؟! .. نه ... باور کن برادر ، ما خودمان را گم کرده ایم.
می دانی ؟ ... داستانی می خواهم برایت بگویم. شنیده ای حتما. اما باز تاب بیاور... داستان آن مرد ثروتمند را که به کسی برخورد که بی خیال نشسته بود و ماهیگیری می کرد... تشر زد که بلند شو فعالیت کن، کار کن .. و هی آن مرد پاسخ داد خب که چی؟ .. ثروتمند هم هی پاسخ داد که پول دار شوی، ال کنی، بل کنی .. و در پایان به این رسید که بی خیال بنشینی و یک جا ماهیگیری کنی... می دانم بد تعریف کردم حکایت را ... مهم نیست .. اصل این است که ببینی برادر، که هر چه جان کندن در این زندگی ست، قرار است ختم به یک چیز خیلی ساده روی دایره ای که می چرخیم شود .... یک آرزوی ساده که اینقدددددددددر ساده است به نظر پیچیده می آید .. آرامش شاید اسمش است. آرامشی که با این همه سگ دو به دست نمی آید. "آرامش تنها از درون زاده می شود برادر، تنها از درون خود تو."
ما زندگی را گم کرده ایم. برای همین است که درس می خوانیم تا نهایتا استاد شویم یا استخدام شویم. کار می کنیم که ماشین یا خانه بخریم. ورزش می کنیم که چاق نشویم. حتی خنده ها و گریه هامان هم عاریه شده .. نه به خاطر نفس خنده و گریه، بر عکس، که جلب توجه کنیم مثلا یا استفاده کنیم از خنده هامان یا اشک هامان. باید باور کرد برادر، همه چیز این دنیای گل باقالی، تنها دروغ است و دروغ. دروغی که به خودمان می گوییم. ما اسیر زندگی شده ایم. دیگر هیچ کاری را به خاطر خودش انجام نمی دهیم. دور خودمان می چرخیم تا برسیم به آرامش ، غافل از اینکه آرامش ابزار و مرحله ندارد، آرامش خود همان کار یا تحصیل یا خنده یا گریه یا ورزش است. لذت بردن از هر کاری.
تقصیر ما نیست برادر. بد زمانه ای ست.
پ.ن: هی تو رفیق سالهای دور ... اینقدر "من" ِ پرخاشگر و سلطه جوی ات را هوار نکن سر من. من فقط به قدیمی بودن تو "احترام" می گذارم. همین و والسلام. وگرنه خوشت بیاید یا نه، بدانی یا خودت را بزنی به ندانستن، تو دیگر آن رفیق همراه نیستی. دوستی سیرترشی نیست که بگذاری اش گوشه گنجه، هر چه بگذرد اعتبارش بیشتر شود .. نه جان من! .. یک بار به تو گفتم، آدمهای با دید مصرفی به بقیه ، خیلی زود طرد می شوند. خیلی زودتر از آنچه فکرش را کنی. و درست همان موقع که دلخوشی های کوچک ات ته می کشد، و تنها حضور یک قابل اعتماد صمیمی را می خواهی، می بینی همه با تو، مثل خودت شده اند. درست مثل خودت.
..ومن به این فکر کردم که جنسیت چه ربطی به اقتدار دارد؟
پ.ن:شاید حدیث همان "گ و ز "و" شقیقه" باشد...
این بود انشای من.
می دانی نازنین! رفتن به کندن می ماند. خداحافظی کردن به کندن می ماند. انگار که بخواهی دست ات را قطع کنی. یا انگار که بخواهی گیاه نازنین ات را که مدتها آب اش داده ای و بزرگ اش کرده ای، از ریشه در بیاوری و پرت کنی آن طرف... درد دارد. می سوزد. دررررررررررد دارد... دال. ر . دال. درد را از هر طرف بخوانی درد است نازنین .. این حقیقت دارد.
من اما، این درد را می شناسم. خوب می شناسم. چشم بر هم که بزنی جای زخمش خوب می شود. تنها ردی می ماند از زخمی کهنه .. انگار کن برای سالهای خیلی دور ... انگار کن شکستگی دوران کودکی در هنگام بازی ... رسم زندگی همین است ... بقیه اش دیگر با خودت است. که جای زخم ها را نگاه کنی و اشک بریزی، یا با دیدن آنها لبخندی بزنی که روزی، کسی، جایی، برایت یادگاری نوشت. انگار کن توی دفتر قدیمی و خاک خورده خاطرات زرد رنگ ات. خاطره ها را اگر بگذاری خاطره بمانند خطری ندارد، اما اگر زنده نگه شان داری، و اجازه دهی تو را ببرند به روزهای دور، همان جا مدفون ات می کنند. به همین تلخی. خاطره ها زیبا هستند تا وقتی دلبسته روزهای گذشته نباشی. تا وقتی "ع ش ق" ، لمس نباشد و نگاه نباشد و حرف نباشد. عاشق سکوت می کند. عاشق عشق را تازه تازه می خواهد. عشق، رسیدن نیست. عشق، در راه ماندن است. عشق، به راه ماندن است.
رفتن به کندن می ماند نازنین ... می دانم .. خوب می دانم ...
..........و تشکر میکنم از او برای موقعیت پیش آمده..
این بود انشای من.
این صفحه رو عینا از "وبگذر" آوردم. گزارش عباراتیه که ملت تو گوگل سرچ کردن و به بلاگ ما رسیدن. همشون جالبن. اما به کادرهایی که کشیدم تامل بیشتری کنید.

می دونی ... دارم به این نتیجه می رسم که ... مم .... هیچی اصلا ..
پ.ن: موندم تو فلسفه ی وجودی کسی که " آهنگ دی ری ری ری ری" رو سرچ کرده .. یعنی می گی وقتی داشته اینو تایپ می کرده، با دهن هم آهنگشو می زده؟...
“پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت: 11:56 توسط:Farshid
Salam weblog ro bad az yek sal up kardam goftam shaiad khoshal beshy khabaret konam age maiel boodi ye sary behem beza vase tabadole link o in ham age amaret balaye 100 ta dar rooze baram too bakhshe anzarat begoo tas linket konam”
“جمعه 21 تیر1387 ساعت: 0:29 توسط:فاطی
*******************عزیزم*****************
**********سلام** ****************
منو لینک میکنی
**************************
تورو خدا لینکم کن
****************
*****باید لینک کنی
اگه نکنی با من طرفی
*****************************
یادت نره ها
من بازم برمیگردم فعلا بای******************** “
“دوشنبه 10 تیر1387 ساعت: 21:51 توسط:Sara
salam weblogeto dididam kheily khosham az karet va matalebet oomad ey val dary be hamin khater mikham adrese group yahoomo bedam ke age doost dashty va eftekhar bedy dakhelesh ozv beshy akhe ma tanha daro nadaremoon too net hamin ye groupe blog hamoon hamash hack shod faghat hamin sareto dard naiaram vali khodemoonim eyval darim enshala movafagh bashy”
“سه شنبه 28 خرداد1387 ساعت: 19:49 توسط:داداشی
سلام مجدد به عزیز دلم
آپ کردم
بیا بگو قهوه ای قشنگتره یا صورتی !!!
راستشو بگیا
دمت گرم
بازم ممنون
مواظب گلم باش
خدا پشت و پناهت”
“پنجشنبه 23 خرداد1387 ساعت: 1:14 توسط:عقاب
راستش.............ممنون!
از این که جایی نشانی..........از او........که اینام دارم بر زیبایی جهانمان افزود...... بیابم! شاد میشوم!
اما.......آیا همه ی ما نه کمی دیر؟ نمیدانم!”
پی نوشت: خوبین شما؟!! .... ما کجا زندگی می کنیم فخی؟!...
می گوید: چرا نمی نویسی؟ ...
می گویم: چیزی ندارم ...
یاد نوشته اش می افتم ... همه ی این روزهای مرا نوشته است ... می گویم: آن نوشته ای که "پست موقت" ثبت کرده ای را پست کن. قشنگ بود. اما در واقع منظورم اینست که ... همه ی این روزهای مرا نوشته ای.
" من تلاش میکردم خودم را بنویسم .....نمیتوانستم.
او نمیخواست خودش را بنویسد..تلاش میکرد انچه را که تظاهر میکرد باشد بنویسد....نمیتوانست.
این بود انشای من. "
فخی.
پ.ن:از دفتر یکی از مشتریا دارم پست میزنم....(یواشکی)ببین کارم به کجا رسیده..هی گفتم این لپ تاپتو بده من٬به توام میگن رفیق؟
این بود انشای من.
همین دیگه!!
پ.ن: داشتم فک می کردم علی بیاد بنویسه چی می شه ... ![]()
می دونی اولین کاری که بعد امتحانا می کنم چیه؟! .. نمی دونی که ...
پ.ن: عنوان ، اسم یکی از بچه های دانشگاست. زدم که یادم باشه امروز منو پیچوند!
پ.ن2: معلومه خیلی بهم فشار اومده تند تند پست می زنم؟!
به جان خودم توی این قضیه که افتادن به جون خیابونا و آسفالتشون می کنن یه کرمی هس!! حالا می گی نه، ببین!
پ.ن: قابل توجه دوستان بنده از 9 صبح تا همین الان نان استاپ!! در حال درس خوندن تو کتابخونه بودم. هنوزم تموم نشده. دیگه دور سرم داشت از این گیلاسا می چرخید برگشتم خونه. مجبورم! می فهمی؟!
در راستای درخواست های مکرر شما دوستان، کامنتدونی این پست تا اطلاع ثانوی باز می باشد.
اممم ... بخَشیداااااا!! (با تلفظ: /Bekhashidaaaa/ از مصدر فعل /Bekhashidan/ با فرم التماسی یا دستوریِ /Bekhashiiiiiiiiid! Bekhashid/ با © گلاب!! ) فقط خواستم بگم کشف کردم این فاصله ی بین خطوط بیشتر باشد بلاگ خواناتر است، نه؟! خیلی تو هم بود.
ضمنا من به طور رسمی اعلام می کنم از همین تریبون با فاصله خطوط 1.5 ٬ که اگه باز این فخی به نوشتن من و الفاظ به کار رفته گیر بده می ذارم می رمااااااااا!! گفته باشم!!
پ.ن: نمونه خطوط با فاصله کم!
نمونه خطوط با فاصله کم!
نمونه خطوط با فاصله کم!
نمونه خطوط با فاصله کم!
رارم می رم به جان بچه م دیگه!!
پ.ن: به "ساعت" و "روز" پست دقت فرمایید ![]()
پ.ن: نوبت عاشقی ست یک چندی ..
مرتیکه دیوث ... اسمش رو هم گذاشته حجت الاسلام و المسلمین .. تو یه برنامه مربوط به ازدواج اومده با یه لبخند شخمی زل می زنه تو دوربین میگه: "حدیث داریم از خود آقا رسول اسلام! که از ازدواج با زنی که پوست تیره داره بپرهیزید!! البته منظورش خیلی تیره هست ها! و این هیچ تناقضی با عند اکرمکم عندالله اتقیکم نداره ها .. اصلا ربطی به نژادپرستی نداره ... "
ای به قبر پدرت.. پس ربط داره به ... ... .. استغفرلله .. فواد جان گفتی کجا برم دقیقا فحش هام رو بنویسم؟!
رسما به شعورم تجاوز کرد مرتیکه.
- رضا موتوری
پ.ن: اعصاب معصاب ندارماااا! بدبختی اینه که این امتحان کوفتی هم بگذره باز کلی پروژه می مونه .. خب چه کشکی .. دلمم خوش کردم که آخرین امتحان این فوق لیسانس کوفتیه ... ای تو روح اون سیستمتون که ترم اول خودمو جر دادم و تریپ تحقیق و مقاله و کوفت برداشتم٬ مشروط شدم٬ این ترم و ترم قبل فقط شب امتحان خوندم معدلم تو مایه های هیژدهه! واقعا که خسته نباشید! به این می گن مملکت در حال توسعه .. پوووووووف ...
جماعت خوانندگان برای تمام شدن این دوره کوفتی و آغاز یک دوره کوفتی اجباری دیگر در زندگی ام همه با هم : " تو روحشون"
باز شانس آوردم به خود مباحث علاقه مندم .. وگرنه تا حالا چیزی ازم نمونده بود.
من گويم كه آب انگور خوش است؛
اين نقد بگــيرو دست از آن نسيه بـــدار،
كاواز دهل شنيدن از دور خوش است
کنسرت ملاقات با دوزخیان - همای
پ.ن: جناب کارگردان Gaspar Noé از آشنایی با شما هم خوشوقتم.
توصیه اکید: فیلم را ببینید حتما. اما نه با خانواده قطعا.
توصیه دیّم : اگر اعصاب ندارید مثل من، بخش زیرگذر، که به آلکس تجاوز می شود را رد کنید. واقعا حالم بد شد. گرچه بازی بلوچی را از دست می دهید ولی نمی ارزد به اینکه از مرد بودنتان سیر شوید.(یا از مردان متنفر!) .
....هیچ کدام از این با هم بودن ها اهمیت نداشت چون غلبه به تاریخ کار آسانی نیست بر مذهب هم همینطور.درنهایت من پشتون بودم و او هزاره ای،من سنی بودم و او شیعه وهیچ چیزی نمیتوانست این وضع را عوض کندهیچ چیز.
بادبادک باز-خالد حسینی
این بود انشای من.
-یعنی تو جونتو دوست نداری؟برات مهم نیست که بیشتر زنده باشی؟
-نه
-اِ...مگه میشه؟مگه عزیز تر از جونم هست؟
-......
سکوت میکند وسپس کاملا ماهرانه بحث را عوض میکند واز لپ تاپش میپرسد....
پ.ن۱:خواستم بگم اگه دلتو به یه چیزی خوش نکنی فردا مردن با صد سال دیگه مردن برات فرقی نمیکنه....
پ.ن۲:ولی من فهمیدم..![]()
بی خیال.
پ.ن: تنها چیزی که این روزها خوشحالم می کند طعم قهوه لاسیموس است با مبل های راحتی و شمعی که می سوزد و حرف های از هر در آدم هایی که زندگی را ساده می گیرند. به همین سادگی :) ...
این چه بهشتیست در آن خوردن گندم خطاست؟
آی رفیق این ره انصاف نیست،این جفاست
پ.ن: فکر می کنم قدر آنچه را دارم نمی دانم. از طرفی چیز دیگری هم نمی خواهم. مانده ام معلق. چم شده ؟ .. شاید باید بروم یک سفر. با یک کوله. بی هدف. بی بلیط.
- Delam gerefte .....
- Do you want to save this message in the Drafts folder?
- No.
توضیح نوشت: ذوق و قریحه در دکور اتاق بالاخص تخت (که قطعا از ارکان مهم و اساسی است و بسیار باید توجه شود ان شا... )
میخندم،میگم بیا این هم از این تیکه کاغذ با ارزش(بی ارزش؟)..تمام شد....چقدر زود گذشت...
آن جدید الورود میگوید یعنی میشود یک روز هم ما کارتمان را بگیریم؟
میگویم همین حرف را من وقتی آمدم زدم...نمیدانی چه زود میگذرد..
تخیلاتم با این تصاویر رو به چرتی شیرین میرود که در زدنش رشته افکارم را پاره میکند...
داخل می اید و میگوید... بیا این هم از این تیکه کاغذ با ارزش..تمام شد....چقدر زود گذشت...
...واین جملات سالهاست که تکرار میشود...
پ.ن:زود تر از انچه فکرش را میکردم دچار روزمرگی شدیم ..تنوع میخواهم.....
این بود انشای من.
نان را از من بگیر، اگر می خواهی،
هوا را از من بگیر، امّا
خنده ات را نه.
از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته
که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی...
عشق من، خنده تو
در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست،
بخند، زیرا خنده تو
برای دستان من
شمشیری ست آخته.
بخند بر شب
بر روز، بر ماه،
بخند بر پیچایچ ٍ
خیابان های جزیره، بر این پسر بچه کمرو
که دوستت دارد،
اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند،
نان را، هوا را،
روشنی را، بهار را،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.
نان را از من بگیر، اگر می خواهی،
هوا را از من بگیر، امّا
خنده ات را نه.
چند شب پیش که ترکیه چک رو زد، اومدم بنویسم "خب ترکن دیگه!" ، وقت نشد. حالا موندم این روس های الاغ دیشب تیم محبوب منو حذف کردن، بنویسم خب روس اند دیگه؟! .. حتما دیگه .. بیشووورا !! (با تشدید روی شین)
ع.ن ( عذاب وجدان نوشت!): ببخشید فخی جان هی پست می زنم رو پست هات. ایام ، ایام امتحانات است و حالی می ده وقت تلف کردن با هابی ها !! دونقطه دی !!
هی.....با توام..آره...با تو ..خودت.....نه بقلی..نه ..تو....آره همون...ای بابا ،همین تو که داری منو نگاه میکنی.....آره ،حالا هی برگرد عقب..با خودتم بابا...آره....
پ.ن1:بعضی وقتا خودمونو میزنیم به کوچه علی چپ اما جواب نمیدهد...
پ.ن2:این "کوچه علی چپ"کجا هس حالا؟![]()
این بود انشای من.
خیلی چیزها بود که شاید دلش می خواست در این لحظه بگوید، مثلا: «کره خر، این را کجا یاد گرفته ای؟» یا «کدام گوری بودی؟» اما او، مثل بسیاری از آدم هایی که به زندگی در لباس رسمی عادت کرده اند، فکرش هم رسمی شده بود. به این دلیل بود که گفت:
«نووه چنتو، این کارها کاملا خلاف مقررات است.»
نووه چنتو از نواختن دست کشید. پسربچه ای بود که کم حرف می زد اما زود یاد می گرفت. با مهربانی نگاهی به ناخدا انداخت و به او گفت:
«مقررات، به یه ورش.»
نووه چنتو – الساندرو باریکو – ترجمه حسین معصومی همدانی