ادامه مطلب
ادامه مطلب
پ.ن:همانگونه که این مردم غیوروهمیشه در صحنه هماره در مواقع لزوم پشتیبان این نظام مقدس بوده و در راستای کمک به خروج رئیس جمهور مردمی ومحبوب از بحران کم ابی و کم برقی بوجود آمده ونیز با توجه به حضور ورزشکاران افتخار آفرین در المپیک و با عنایت به این که نرخ تورم در امریکای خونخوار به گفته منابع غیر رسمی به مرزنیم درصد اینا رسیده واین مشت محکمی است بر دهان استکبار،همه را به تقلیل دفعات شامپو زدن سرهای مبارک در حمام از دو دست به یک دست توصیه کرده از خداوند منان طلب رحمت و مغفرت داریم و طول موی بیش از پیش را برایشان آرزومندیم...
موسیقی متن:سرود جمهوری اسلامی در مراسم صبحگاه پادگان و حضور سربازان وا رفته ودماغو ودر عین حال خواب الود، پای پرچم
این بود انشای من![]()
آدما از بین نمیرن بلکه از یکی به یکی دیگه تبدیل میشن..واین قصه هر روز ادامه داره بین کشمکش "خود" بودن و"دیگری "بودن....
برنارد فخی شاو
این بود انشای من.
پ.ن۱:یعنی من میمیرم برای اینکه کسی عین خودش باشد،حالا هر کجا که هست..وشخمش نباشد که دیگران چه قضاوتی درباره او می کنند...
پ.ن۲:تمام شد.
۲بامداد-کافه پیانو
این بود انشای من.
مخی جون فک کنم بیشتر از این که ملت –خل شده باشن...د ی و س شدن...البته یه چیزای دیگه ای هم شدن که به قول فرهاد جعفری مورد پسند نظام اخلاقی جامعه نیست ونمیشه اینجا زیاد دربارشون توضیح داد...
پ.ن:عذر خواهی می کنم البته..
این بود انشای من
نمی دونم اگه " اَن" با الفه، چرا اینهمه با عین می نویسنش "عَن" ؟! .. هر چی فکر می کنم می بینم با الفه. با الف قشنگ تره. هر چند .. "اَن" واقعن هم نباید زیاد قشنگ باشه... عَن .. اَن ..
پ.ن: اصن اومده بودم بنویسم فردای روزایی که آدم آرومه و الکی خوشه و الکی سرگرم، اصولا روز "اَنی" می شه .. که اینجوری شد.
عجب بابا!!
اتفاقا من مطابق با چیزی که توی طالع بینی ام نوشته خیلی هم آدم زیادی خوشبینی هستم. کینه ای هم نیستم. اما یادم باشد تو بعد 5-6 ماه یا حتی بیشتر زنگ زدی به عالم و آدم که مرا پیدا کنی که برویم کرج برای اینکه من ماشین بیاورم؟!! واقعا این بزرگ ترین چیزی ست که می توانی از من بخواهی؟ چند لیتر بنزین؟! .. اول فکر کردم یک بار هم تو زنگ زدی حال بدهی به من. اما یک سطل آب یخ رو سرم خالی شد. بی خیال رفیق .. این را نوشتم که شاید یک روز که برگشتی نگاه کنی چرا دور و برت خالی ست از خودت نپرسی چرا اون همه رفیق و آشنا از دم نارفیق از آب در آمدند که یک لحظه وقت برای دل در به در تو نداشته باشند. نه برادرکم... باور کن در این دنیا تا مرام خرج نکنی کسی مرام خرج نمی کند برایت.
این را "تو" هم بخوان رفیق قدیمی. تو که قصه ی آن یار گرمابه و گلستانمان را دیدی. تازه او که با هدف بزرگی دور آدم های قصه اش را خط کشید. الان هم جاش بد نیست. اما مطمئن باش دنیای درونش جای دو نفر را کم دارد. من و "تو" را. که فقط بی کلک به حرف هایش گوش کنیم. همین به خدا! اما نه من هستم نه "تو". حالا بی پرده بگویم برایت. اگر تو هم سرت گرم دنیای قشنگ ات باشد، یک روز، که دلت گرفت و خواستی لحظه برگردی به روزگار کودکی ات تا کم نیاوری، تا نبرّی، دیگر کسی نخواهد بود که گوش کند به حرفهایت و در دل نخندد. باور کنید کم هستند گوش هایی که می شنوند و نمی خندد به حماقت گوینده. باور کنید حیف است.
حیف است آدم یکی را سالها همدم خودش بداند اما هیچ انگیزه ای برای جواب دادن به تلفن اش نداشته باشد. چون می دانی شماره ات را گرفته چون حتما به دردش می خوری. حتی حالت را می پرسد چون قرار است به دردش بخوری. خیلی پست است خیلی پست.
می دانی دخترک ... ندیده ای "فیلم" بازی کردن را .. هنوز ندیده ای چگونه می توان به نام "ع ش ق" گریست، خندید، ناز کشید، نفس کشید. هنوز باورت نمی شود خیلی ها فقط برای "سرگرمی" گریه می کنند، دروغ می گویند، دروغ پشت دروغ. آنقدر که خودشان را فراموش می کنند و می شوند "بازیگر". فقط برای سرگرمی!! .. ندیده ای. باور نمی کنی. من اما . دی.ده.ام. باور کرده ام.
نچ! .. من برای تو فیلم بازی نکرده ام. دقت کن: برای "تو"، "نکرده ام". اما بلدم بازی کنم. خوب هم بلدم. تعجبی که ندارد، هوم؟ دارد؟! .. تو که می دانی چرا بلدم. تو هم دیر یا زود یاد می گیری.. امیدوارم یا زودتر یاد بگیری یا فرار کنی از دنیای بازی ها. من که راه فرار را پیدا نکردم.
می دانی .. همین چند روز پیش برایم نوشته بودند من آدم بازی ها بوده ام. آدم بازیگوشی و شیطنت. آدم "نماندن". هر کس نوشته خوب مرا شناخته. اوهوم. چه کسی غیر این فکر می کند؟! ..
هی نازنین .. گذشته را رها کن. باور کن هیچ چیز از توش در نمی آید. گذشته "فیلم" است. فردا را رها کن. فردا "فیلم" است.
قول نمی دهم فیلم بازی نکنم. اما .. بی انصافی ست محکومم کنی به تظاهر .. تا حالا ع ش ق را رعایت کرده ام. نه به خاطر آدم روبرویم. به خاطر حرمت دوست داشتن. حتی وقتی خطا کرده ام. حتی وقتی بیراهه رفته ام. سر حرفم مانده ام. سر "ع ش ق" مانده ام. ترک کرده ام تا عشق بماند. و مانده است.
بیراهه نرو. نمی رسی به کعبه .. اگر بخواهی به دست بیاوری از دست می دهی... این قانون است. باید رها کنی تا همه چیز بیاید. باور کن این قانون است.
من استاد عاشقانه نوشتنم. اما کمتر می نویسم حالا. عاشقانه هایم توی کشو دارند خاک می خورند الان. عاشقانه را باید حس کرد. و فقط وقتی نوشت که کسی بخواندش. نه با شک. شک آفت عشق است. آفت دوست داشتن. اگر بخواهی مالک گذشته آینده حال باشی، شک می آید و ویران ات می کند. مثل یک سیل.
یک بار یکی که فقط یک بار دیدمش سرش را آورد جلو و زل زد توی چشمهام و از من پرسید: چرا سخت ترین کار دنیا این است که پرنده ای را متقاعد کنی آزاد است؟
من حالا جوابش را به تو می گویم. هیچ وقت دنبال پاسخ این سوال نگرد. به خود سوال فکر کن. خود سوال ، راه حل است.
پ.ن:دکان بی متاع چرا باز کند کسی....
پ.ن۲:مصراع دوم بیت فوق یادم رفته..
این بود انشای من
زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه؟!
سرش را می اندازد پایین .. نمی داند چه کند .. مانده است برود یا نه ... می گویم : هی رفیق! دخترها حق دارند کمی بد ذات باشند .. باور کن...
دلم می خواهد بهش بگویم انگار رسم زندگی اینست. این که تو اعتماد کنی و طرف تو زرد از آب در بیاید یا اینکه آدم بد قصه باشی و طرف صادقانه به آب و آتش بزند. رسم همین است و نه چیز دیگری.
با تمام قدرت به توپ ضربه می زنم. هیچ ذهنیتی ندارم کجا می رود. قبلش شاید مسیری برایش در نظر گرفته ام اما درست در آن لحظه که توپ را لمس می کنم حس می کنم این خود توپ است که انتخاب می کند کجا می رود. می رود زیرطاق دروازه. اما من فکر می کنم این خود توپ بود. من مرد سرنوشتم نه مرد علم.
کلاس کنسل می شود. دو ساعت رانندگی تا برسم به کلاس و کلاس برگزار نمی شود. من اما خوب می دانم این توانایی را دارم که یک جمع را آشفته کنم. آرامم. خیلی آرام. اما تصمیم می گیرم بقیه را بشورانم. اینکار را می کنم. می دانستم که می توانم. دکتر آریانپور را جمعیت عصبانی کلاس احاطه کرده اند. می گوید: قبول می کنم که حق با شماست. و چپ چپ مرا نگاه می کند. لبخند می زنم و می گویم: این لطف شماست.
می گوید مریم است. چیزی در دلم فرو می ریزد. می گویم برنامه ای برایم پیش آمده. در دلم می گویم حیف ... تصویر مردی با سبیلهای کردی و صدایی میخکوب کننده در ذهنم می آید. می خواند: "گفت آتش بی سبب نیفروختم...." صدایش را زیاد می کنم.
زنگ می خورد تلفن ام. بر نمی دارم. نگاه میکنم. یاد هزار خاطره می افتم. من چه راحت بی خداحافظی می روم.
می آیم خانه. Johnny Walker را باز می کنم. کمی Schweppes . می نشینم به نوشتن. نوشتن تنها راه فرار من است از تیک تیک ساعت ها.
پ.ن: هی رفیق! اینقدر خودت را تحویل نگیر. مخاطب آن نوشته تو نبودی. تو برای من عزیزی هنوز. آرام باش رفیق. آرام.
Lost دیدن چند تا خاصیت دارد.
اول اینکه می نشینی خانه ات ، نمی روی بیرون. در نتیجه معتاد نمی شوی.
دیّم اینکه انگیزه داری برای زندگی. برای زنده ماندن که فقط بفهمی کدام پدرسوخته ای با چوب زد تو سر سعید یا توی اون دریچه ی کوفتی چه خبره.
سیّم اینکه وقتی فهمیدی جان لاک خودمان به دلایل شخمی خودش با چوب زده تو سر سعید، یاد می گیری کسی را که خیلی دوست داشتی و فکر می کردی تنها نجات دهنده است در یک آن متنفر شوی ازش. بفهمی مردک چقدر خرفت بوده و چقدر تو توی توهم. به علاوه ممکن است بعدها دوباره خوشت بیاید ازش. این چرخه هی تکرار می شود و می فهمی این عین زندگی ست.
چهارم اینکه از خودت راضی هستی. چون قرار است به صورت فشرده زبان بخوانی و تو نمی خوانی. اما فصل دوم DVDها زیرنویس فارسی ندارد و این تمرینی است برای Listening و Fast Reading . کلی هم لغت یاد می گیری . Accentات هم خوب می شود قطعا.
پنجم. می فهمی آدم هایی هستند در دنیا که بی هیچ دلیلی سادیسم دارند از نوع حاد. اصلا کارشان این است. که بنشینند فکر کنند چه جوری بقیه را حرص بدهند و اذیت کنند. و لذت می برند از این کار. نویسندگان و سناریست های Lost به خاطر این بیماری شان پول هم می گیرند. اما من می شناسم کسانی را که رایگان این کار را انجام می دهند. حتی خیلی بهتر.
ششم اینکه وقتی بیرونی سعی می کنی زودتر برگردی خانه. شاید بتوانی یک اپیزود بیشتر ببینی. و کانون خانواده از این حسن توجه تو گرم و گرم تر می شود. همه مشکل ها هم می شود.
هفتم. از آدم های بی جنبه ای که قبلا دیده اند این سریال را، دوری می کنی. این برای آینده ات هم بهتر است. همان طور که دوست دارند کل سریال را لو بدهند و آب یخ بریزند سرت، ممکن است پس فردا با همین دهن لقی بی مزه شان کار دستت بدهند جدی جدی.
هشتم. قابل دیدن با تمامی اعضای خانواده است.
نهم. لازم نیست توضیح بدهی برنامه ات چیست یا چرا گوشی را بر نداشتی. همه می دانند داری Lost می بینی.
دهم. می فهمی نقش تخصص، سلامتی و قدرت بدنی، قابلیت برقرا کردن ارتباط، اعتقادات و سایر موارد چقدر در زندگی مهم است. مخصوصا اگر در یک جزیره باشی.
پ.ن: کاملا جدی می گم ها!
You know something asshole?! I don care if you bastard wanna challenge me with your fucking funny world .. hey man , go n visit a doc .. as soon as possible idiot .. I can see you are killing yourself .. actually, fucking yourself .. if you’ve wanted to show your balls, you’ld come out of your hole and show yourself that day son of a bitch , istead of hiding like a whore .. come dude, I’m now inviting you dick head . Wednesday , 3 pm . you know where .
پ.ن: به دو نفر از کسانی که 7 غلط گرامری در این متن پیدا کنند، به قید قرعه جوایز ارزنده ای اهدا می شود. مراسم اهدا با حضور ستارگان محبوب شما( محمد رضا گلزار، مهناز افشار و سایر بازیگران مطرح سینمای ایران) در همان آدرس و زمان قید شده برگزار می گردد.
پ.ن: اوهوم. کلاس زبان می رم.
دیدی این ادمایی رو که هی تظاهر میکنن کار دارن سرشونم حسابی شلوغه....حالا یارو کاریم نداره هااا....فقط می خواد سکرت به نظر بیاد...
یه جورایی هیچ رقم نمیتونم درکشون کنم....
پ.ن:باید اعتراف کنم یه موقعی خودمم اینکارو کردم....اون موقع خودمم خودمو درک نمیکردم ...
.
این بود انشای من.
دلم یک جوریشه .. یک جوری غریبی .. یک جوری توی هول و ولا ..
نمی دانم این آشفتگی برای همزمانی آمد و شد ٍ آدمهای قصه ی من اند یا فکرهایی که این روزها می کنم.
امرز داشتم به چیز عجیبی فکر می کردم. این که خدا می نشیند فکر می کند آدمها کی بیایند و بروند در قصه خلقتش؟ یا او هم مثل رمان نویسها اجازه می دهد شخصیت ها خودشان جان بگیرند و ساخته شوند و خودشان روزی، صفحه ای ، بی صدا و آرام بروند؟ .. آدمها همین طورند. می آیند و می روند و از قلب هم می گذرند و چیزی جا می گذارند آنجا، که قصه زندگی خدا را می سازد. باور کن!
پ.ن: دلم آغوش بی دغدغه می خواد
یک دیوار بیاورید سرم را بکوبم توشششش...
پ.ن:مجبورم...می فهمیی؟؟
این بود انشای من.
یک زمانی آدم های دور و برم آدم بودند از دم. توشان تک و توک پیدا می شد شارلاتان باشد و مرد ٍ رند. اینطور بگویم که کمتر می شد زنگ بزنند برای اینکه کارت دارند فقط. حالا که خوب نگاه می کنم دقیقا برعکس است. حس می کنم یک مایع غلیظ فسفری سبز رنگ تو رگ هاشان جریان دارد. به خداها!
پ.ن 1: حسین جان! روانم را به هم ریختی! منظورت از آن کاره، ریش گذاشتن است؟!
پ.ن 2: بهتر است با این اعصاب نداشته ام زودتر استعفا بدهم. از تو.
نشسته ام به سیگارهای بالای سرم نگاه میکنم..
پاکت ها برای جلوگیری از پوسیدگی وخشک شدن محتوایشان با دقت جلد نایلون شده اند وبه دیواره چوبی کشیده شده در یک ضلع دیوار وسقف اتاق با نظام خاصی چسبیده اند...
ایرانی یک طرف،خارجی یک طرف...در بین آنها سیگارهایی با قدمت تا 100 سال وجود دارد..شاید..
مطمئنم که پوسیده اند....
آقای پدر بارها بیان نموده اند که علیرغم علاقه وافر به جمع آوری آنها هیچ کششی به کشیدن آنها نداشته و این جمله تکراری را هر بار با افتخار بیان میدارند...
این بود انشای من.
روزهایم را با تلا ش امیدوارانه ای بر ای بازگشت به اوج میگذرانم.....
پ.ن:میدانی؟؟نه، نمیدانی..
این بود انشای من.
می گوید: خواب دیدم من و تو و شهرام شب پره و دوست دخترش نشستیم قلیون می کشیم.
واقعا انتظار داری چی بگم؟!
این نوشته مخاطب خاص دارد.
ادامه مطلب
"من می دونم جنگ چجوری شروع شد... خیلی وقت پیش، یک روز که پدربزرگٍ پدربزرگٍ پدر امپراطور بچه بود، سر صبحانه خواست تخم مرغ بخوره اما تخم مرغ که از سر بزرگش شکسته شده بود، دستشو برید. برای همین امپراطور یه قانون وضع کرد که دیگه هیچ کس حق نداره تخم مرغ رو از سر بزرگش بشکونه و هر کس اینکارو بکنه سرش از بدنش جدا می شه.
ولی یه عده که زیاد اهل امر و نهی شنیدن نبودن٬ گفتن ما خوش نداریم تخم مرغ رو از سر کوچیکش بشکونیم. واسه همین اولین جنگ که بسیار بزرگ بود درست شد و خیلی خرابی به بار آورد.
از اون موقع تو جنگ های فراوون بیشتر از یازده هزار نفر جونشون رو دادن اما حاضر نشدن ننگٍ شکوندنٍ تخم مرغ از سر کوچیکو بپذیرند."
آره پسر .. زندگی اکثر ماها عین زندگی لی لی پوتی هاست.
در طول آن سفر همه به کرات اذعان داشتند که سفر برای انسان بسیار لازم است وآنها ازهر آب و هوایی چه سرد وچه گرم استقبال میکنند.....
این بود انشای من.
وقتی همه چیزت تقسیم بر چاهار شود حس خوبی نخواهی داشت...
این بود انشای من.
