تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

این پست ظاهرا خصوصی ست!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 1:57  توسط makhi  | 

سر چاهار راه که رسیدیم ا. اشاره کرد که جدیدا این پلیسا دارن شلوار ادیداس میپوشن...

وما خیلی خوشحال گشتیم از این سخن نقزوکمی همچین مورمورمان شد وبسیار سخن ها در باب فلسفه وجودی باند ابی کنار شلوار وتمایز عزیزان وظیفه از کادر سر دادیم...


این بود انشای من

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:53  توسط fokhi  | 

طمع خام بین که قصه فاش
از رقیبان نهفتنم هوس است

شب قدری چنین عزیز و شریف
با تو تا روز خفتنم هوس است

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:28  توسط makhi 

داشتم فکر می کردم فوتبال بازی کردن ما، درست عین زندگی کردنمان است. در اصل این فکر بود که آمد یهو فلجم کرد امشب. نحوه بازی هامان درست نحوه زندگی کردنمان است. منظورم تکنیک آدمها نیست. ع. را ببین. می ایستد کنار دروازه، نمی دود، از هوشش توی یک لحظه استفاده می کند تا با کمترین زحمت گل بزند. م. را ببین چقدر در زمین الکی می دود. یا خودم. میبینی خطا کردن هام را؟ .. یا دویدن و رسیدن به حمله وقتی پستم دفاع است و توی حمله ضعیفم؟ این همان تغییر جهت های بی ربط من در زندگی نیست؟ میل به جوری دیگر بودن وقتی دارم کار خودم را خوب انجام می دهم؟ یا اصرار تو به رد کردن آدم روبرویت وقتی می توانی یک پاس ساده بدهی همان اصرار به استقلال و اثبات اینکه می توانی از پس کارها بربیایی نیست؟ .. این فداکاری هایت هم که می نماید ما را ..

 

پ.ن: دارم فکر می کنم پست آخر چه طوری می تواند باشد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 3:28  توسط makhi 

این جا انداختن در فضا را همان سال ها که اولین بار نادر ابراهیمی در عاشقانه ارامش برایم به تصویر کشید خیلی پسندیدم...هنوز هم می پسندم..قبولش دارم ..اما  ان تصویر کجا و این که تو می گویی کجا.. دقیقا همین است که می گویی خودت ٬ زیر گوش خودت بزنی بهتر است اما نه اینگونه.. زیر گوشت بزن اما خودت را پاک نکن..صورت مسئله را پاک کردن یعنی گریز از واقعیت..اینجا بهانه است..اینجا وسیله است..وسیله ای که اتفاقا برای جا نیانداختنمان کمکمان می کند..

 

پ.ن:اینجا ننویسی می میری..یعنی چند پله از ان زهیری که می گویی انطرف تر..یعنی چند پله از رکودی که از ان گریزانی انطرف تر..

پ.ن:یکی باید باشد که پست هایم را روی پست هایش بزنم..یا پست هایت را روی پست هایش بزنی..این یعنی جا نیانداختن...به همین سادگی..

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:39  توسط fokhi  | 

اولین باران های پاییز که می زند٬ دل من هم می لرزد انگار .. نه که بلرزدها٬ یک جوریش می شود. یک جوری که ..
من چند نفر را پیدا کرده ام. واقعا پیدا کرده ام. حالا می توانم بگویم آنها خانواده ی من اند. آنقدر نزدیک اند که وقتی زیر اولین باران های پاییز باهاشان قدم می زنم٬ چیز دیگری از دنیا نمی خواهم. خواستم قبل از اینکه دیگر ننویسم٬ یک جایی ثبت کرده باشم٬  که دوستشان دارم. تک تک شان را.

 

پ.ن: یک سال کافی ست برای نوشتن در یک جا. زمان که زیاد شود و بمانی٬ جا می اندازی توی فضا. آن وقت دیگر آن تو نیستی که می نویسی. زهیر می شوی. باید یکی بیاید بزند زیر گوشت٬محکم٬ و بگوید بس است دیگر تو را به خدا. یا اینکه خودت اینکار را بکنی. خودت بکنی بهتر است. حتما بهتر است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 0:57  توسط makhi 

در آن نیمه شب میان چمن ها تناظر یک به یکی بین عناصر قلعه حیوانات و عناصر دنیای اطراف یافتم وکمی ...البته فقط کمی تاسف خوردم...

 

پ.ن:همیشه بوده اند آدم های احمقی که با نادانی خود همه چیز را خراب کرده اند...

پ.ن2:شخصیت باکسر را به عنوان یک از خود گذشته به تمام معنا دوست داشتم...

موسیقی متن:سرود حیوانات انگلیسی

 


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:40  توسط fokhi  | 

 

آدم ها این حق را دارند که دلشان بگیرد. آنقدر که قد اشک مورچه شود. خیلی گرفته تر حتی.. بعد بیایند غربت دلشان را بپاشند روی دفتر خاطراتشان، یا بلاگشان، یا این وایت برد بی صاحاب ... اصلا هر جا ، .. چه فرقی می کند. اوهوم ... آدم ها حق دارند.

 

پ.ن: خوردم به یک بلاگ که آهنگ آشنایی  را پخش می کرد. همان آهنگی که آن سالها "ندا" توی بلاگی که گمش کردم داشت... یاد او افتادم .. یاد کوه هایی که رفتیم.. دعواهایی که کردیم.. راستی ندا! خوبی؟ .. دلت برایمان تنگ نشد؟ .. ازدواج کردی با میثم آخر؟ .. اگر باز ببینمش همین سوال ها را از او خواهم کرد.. نه کمتر، نه بیشتر.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 23:24  توسط makhi 

در راستای ارائه بازی های درخشان در سالن مسجدی دعوت شده ایم برای مسابقات زیرگروه باشگاههای تهران ،جام رمضان....
فقط دو تا مشکل کوچولو این وسط هست...یکی اینکه سالنش اون سر شهره...دومیش اینکه بازیش ساعت دو نصفه شبه....

 
یاد این سخن شیرین افتادم که می گه یه" نه" بگو یه عمر بدبختی نکش...

 

پ.ن:تو راست می گی ،بلد نیستم نه بگم...

 

این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 20:56  توسط fokhi  | 

معلم سالهای نه چندان دور کودکی است...آن زمان ها قران برایمان درس می داد...این روزها اخلاق...زندگی...

دارو را که در دهان پسر پنج ساله اش می گذارد چهره اش را کاملا زیر نظر دارم...تنها پسرش دچار نوعی لمسی ناشناخته  است...چیزی از چهره اش نمی خوانم..در این سالها تنها شکسته تر شدن روز به روزش به چشمانم می آید..

می دانی ...بعضی وقت ها ادم یک نفر را جور دیگری دوست دارد..از ان دوست داشتن های خاص...از ان ها که خودش هم نمیداند..در واقع سیرتش را دوست داری ..آرامش ظاهر و طوفان درونش را دوست داری .. تحملش را دوست داری..

مانده ام که خدایش چگونه دارد او را امتحان می کند..

می گفت:

هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند

پ.ن:خوب است که اینجا را نمی خواند...

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 15:23  توسط fokhi  | 

انگار همین دیروز بود .. هوای خشک مکه .. مسجدالحرام .. سنگ های سفید سرد زیر پاها .. آدمهایی که دیگر آن آدمهای یک خیابان آنورتر نبودند .. و مکعبی سیاه پوش .. خانه ای که برای غربت دل ما سیاه به تن کرده بود .. و طوفانی از احساس .. و عظمت .. خوب یادم هست چگونه م. ، که می گفت کاش می شد جای آن سفر ترکیه باشد یا دبی یا ارمنستان، چگونه در شکوه آن خانه، بی احتیار به زمین افتاد و سجده کرد. و حتی یادش رفت برای چه آمده بود. و یادش رفت تمام غر هایی که برای آن سفر زورکی می زد .. و حتی گروه را یادش رفت. و مناسک را یادش رفت. و ما را گم کرد. و انگار خودش را پیدا.

حالا درست یک سال می گذرد از آن روزها. از خیابان هایی که پیاده می رفتیم. از استارباکس. از شارع سلطانیه. از انتخاب واحد با کافی نت های آنجا و خنده هایی به خاطر گفتن کلمه "چاپ" به مرد عرب.. از محرم نشدن برای خودم. از محرم شدن برای کسی دیگر. از گریه های آن مرد عجیب کنار در کعبه برای "صلح" .. از معجزه ی آمدن یک جمله تکراری هر وقت که قرآن باز کردم. از KFC و هرچه برایمان تازه  بود .. از جده رفتن های دور از چشم کاروانمان .. از بارانی که روز آخر زد ... از تسبیح هایی که به چه زحمت و به چه شوق به دیواره ی کعبه متبرک کردیم .. از درد دل هایم با خدا .. و از خودم. از "من" آن روزها هم یک سال است که می گذرد.

 این  را امروز پیدا کردم. یاد رمضان قبل و آن روزها افتادم. امام جماعت مسجدالحرام است. شیخ سعود الشرم. و دیگر هیچ توضیحی ندارد.


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 18:11  توسط makhi 

می گم استایل من واسه به گ-ا رفتن خیلی خوبه٬ نه؟!

مرتیکه دیروز mail زده فردا بیا present کن پروژتو .. وجدانی نمی شه تو یه روز ..شب هم که فوتباله .. هر جور فک کنی نمی شه ..

پ.ن: فوتبالو؟! .. عمراً ! .. همون ترجیح میدم به گ-ا برم ..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 17:56  توسط makhi 

در کف خشم و شهوت و خور و خواب       این چنین عاجز و زبون که تویی
خویشتن آدمی همی شمری                برو ای خر فراخ کون که تویی

 

این "انوری" هم بی چاک و دهن بوده ها ...  کلا برعکس چیزی که توهم داریم تاریخچه ادبی مون زیادم شاهکار نیست .. اینکه دیگه ایرج میزرا نیست بهونه بیارید. حالا از حافظ و سعدی و سایر دوستان هم مثال میارم چشتون روشن شه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:28  توسط makhi 

می مانم در اتفاقات هر شبه ای که بی وقفه و کاملا متضاد رخ می دهند...

 

این بود انشای من

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 15:20  توسط fokhi  | 

داخلی – لانگ/ بالا.

به دست اعتقاد دارم .. به اینکه مثلا یکی دستش سبک است .. نه به تعبیر عامه اش، برعکس، به اینکه بعضی ها وقتی چیزی می بخشند واقعا می بخشند. بی انتظار. با آرزوهای خوب. بعضی ها نه. چیزی که می دهند انتظار قاطی دارد. یا بخل قاطی دارد. یا حسد. یا هر حس بد دیگر.

 

راوی

دست آ. سبک است. به معنی خودم. ویسکی می ریزد برایم. موقعیتش باشد ترجیح می دهم او ساقی باشد. تا نیمه لیوان پر می کند. می آید لیمو بچکاند ، یادش می افتد ویسکی را فقط با یخ می خورم. این هم از آن اعتقادات از نمی دانم کجای من است. چون انگار یک بار یک جا خواندم مردم یک جایی اعتقاد دارند باید به طعم ویسکی احترام گذشت. جوری مقدس مثلا. اما غیر از آن، به نظرم زیباست. بازی یخ و مایع رویش با رنگ خاص اش که سر می خورد روی یخ ها و دور می زندشان.  دستش را پس می کشد. برای تائید اش لبخند می زنم.
حرف زدن با او راحت است. وقتی حرف می زند علیرغم هیجانی که دارد و اینکه ممکن است از هر دری حرف بزند و شاید اصلا یادش برود در چه مورد حرف می زد، با خودت فکر می کنی: چقددددددر پخته حرف می زند این آدم. حرف هایش بوی سادگی و صمیمیت می دهد.

 

داخلی – کلوزاپ – لیوان پر از یخ. عرق روی لیوان بیشتر می شود.

نشسته ایم پشت یک میز. دو نفری. از فرار حرف می زنیم. از تحمل. از نفس کشیدن. از خندیدن. لیوان هایمان خالی می شود آرام آرام. و خودمان هم.

 

خارجی - واید

درگیرم با خودم. درگیر فرار. درگیر تحمل. دلم فرار می خواهد. کلنجار می روم با خودم. گوشی را بر می دارم. مسج می زنم: می آیی؟ . ..
می آید.

 

داخلی - کلوز

می گوید: نوشتن را دوست دارم. نوشتن زمان را می گذراند.
تاییدش می کنم با سر: دوست دارم.

 

می آیم توی اتاقم. می نویسم. زمان می ایستد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 19:38  توسط makhi 

خسته ام خسته ... دلم یک فرار بزرگ می خواهد .. روحم مدام سر می خورد .. چرت می زند ... باز دلم هوایی جایی در دوردست شده که هیچ کس نباشد .. دلم یک تخته وایت برد بزررررررررررگ می خواهد .. که تمام غربت این روزهای دلم تویش جا شود .. گاهی زندگی عجیب چرخ می خورد و پایین می افتد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 20:56  توسط makhi 

این جوری نیست که فک کنی یه روز میاد که می میری...یه روز میاد که میای حرف بزنی می بینی مردی...

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 20:20  توسط fokhi  | 

والا اون چیزی که به ذهن من میرسه اینه که تو (بیننده خواب)با یه مرد خوش تیپ خوشگل و خوش هیکل ٬با سر برد پیت یا شایدم تام کروز و بدن نفرات دوم  یا سوم شنای المپیک(نفر اول نه چون مریضی داشت)و در عین حال پولدار ازدواج می کنی و زندگی خوشبختی در کنار هم خواهید داشت...او سوار بر یک اسب سفید یا شایدم یه لیموزین سیاه حتمی امرو فردا میاد دنبالت...

پ.ن:باشد که رستگار شوید...

پ.ن۲:من بابا بزرگم اینا با ممد ابن سیرین اینا هم محل بودن...باور کن..

پ.ن۳:جابر مغربی،ابراهیم کرمانی،اسماعیل ابن اشعث،خالد اصفهانی،جاحظ ابن اسحاق،عبدا...عباس،زیگموند فروید،آنلی بیتون،هانس کورت و....هم همشون با یه واسطه یا حداکثر دو واسطه یه جورایی شاگرد کلاسای علم تعبیر خواب بابا بزرگم بودن ...

پ.ن۴:همون خدا بیامرزبابا بزرگت همیشه به من می گفت خواب باید حدودای ساعت سه وچاهار صبح تعبیر بشه...جون تو راس میگف...

 

این بود انشای من...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 5:29  توسط fokhi  | 

خدا بیامرزدش... حرفاش همیشه از رو حکمت بود آقا بزرگ...  همیشه می گفت: کسی بخواد ورزش کنه باشگاه و تردمیل و این بازیا بهونه ست. راهش همته.
می گفت کسی بخواد رژیم بگیره دکتر اتکینز و دکتر کرمانی و رژیم برگ چغندر همشون چرته. فقط با همت بالا می شه لاغر شد.
هر وقت به من می رسید جوری که به در بگه من بشنوم یه طرف دیگه رو نگاه می کرد و می گفت: کسی بخواد درس بخونه، کتابخونه ملی و اینترنت و لپ تاپ و این حرفا مزخرفه. فقط همت بالا می رسوندت.
یه شعرم میخوند که یادم نیست. تو مایه های "تو بر بالای همت ببین مرد را، که چرخت بنسپوزدش فرد را"

آقا بزرگ نور به قبرت بباره. پشت سر مرده نباس حرف زد٬ ولی هر جور حساب کنی  آقا بزرگم زر زیادی زده. کلا جدیش نگیرین. این "همت" کوفتی فقط شرق به غرب و غرب به شرق داره. "بالا"ی همت، چیزی بیشتر از یه توهم فانتزی از آقابزرگم نبوده. شایدم اصن مشکل روانی داشت خدابیامرز. هر دفعه هم منو می دید تیکه می نداخت مرتیکه. گفتم که. بگو تو که خودت ۲ کلاس بیشتر درس نخوندی گه می خوری به من می گی ... استعفرالله .. دهن آدمو وا می کنه دیگه .. 

 

پ.ن: شعر رو حال کردی؟!
پ.ن: آقا ولی جدی همین همت نموده ما رو. خودم می دونم... دلیل تموم نشدن پروژه های من همین همته آقا ..

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 0:55  توسط makhi 

 آنهاخیلی جالبند....برای رسیدن آنقدر عجله می کنند که هیچ لذتی از مسیر نمی برند..

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 22:38  توسط fokhi  | 

انچوچک :

 1 ـ هر چيز كوچك و خرد. 2 ـ آدم كوتاه قد. 3 ـ دانه اي كوچك شبيه دانه گلابي با پوسته محكم كه همچون آجيل قابل خوردن مي باشد.

(منبع : لغت نامه معین)

این لغت کاملا مهجور شده بودااا ..

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 13:24  توسط makhi 

هاهاهاها !!  John Lock ضایع شد دلم خنک شد!! مرسی Sawyer ٬ مرسی!!
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 13:19  توسط makhi 

دیشب خواب دیدم  این آقا کچله بود توی سریال همسران بازی می کرد هی می گفت مهیییییین! ، با ماشین انداخته بود دنبالم.  از تو آیینه می دیدم داره میاد پشتم. آخر یه جا زدم بغل رفتم دم ماشینش گفتم: آقا مشکلی داری با من تعقیبم می کنی؟ اونم همون جوری لوس و مسخره چشاشو گرد کرد گفت: نه! بعدم رفت.

حالا بعد یه عمر ما یه خواب یادمون موند. آخه لامصب کجای کتاب تعبیر خوابو بگردم؟! تو  چیزی می گیری از این خوابه پسر؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 20:0  توسط makhi 

به مسئله عجیبی پی بردم! این بلاگایی که من اصولا می خونم، یهو با هم آپ می کنن، یهو یه چند وقت با هم نمی نویسن!! چی جوریه که اینجوریه یعنی؟! یعنی اینم یه بازیه پسر؟!

پ.ن: هر جور حساب می کنم جور در نمیاد. اینا هر کدوم از یه جا اومدن. کاملا تصادفی. ایندفعه اگه "بازی" باشه فقط با خدا و سرنوشت و دانای کل و اینجور چیزا حل می شه!

بعدالتحریر: فخی جان! مرامی اگه مطمئن شدین شیزوفرنی دارم با خودم در میون بذارینا!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 0:6  توسط makhi 

داشتم فکر می کردم یکی از تاثیرات ماهواره و اینترنت که هیشکی بهش توجه نکرده تغییر روابط جنسی بوده. زمان ما(!) سکس برا زن و شوهرها هم یه چیز محدود و ساده و مشخص بود، الان بچه 14 ساله چهل تا استایل سکس می شناسه –و تجربه کرده احتمالا- ، تازه بگذریم از ژانرهای مختلف .. چند وقت پیش تو تاکسی یه پسره با کیف مدرسه با رفیقش کنارم نشسته بود تو گوشیش برنامه استایل های سکس داشت، یه مدلی رو داشتن بررسی می کردن بیشتر شبیه حرکات آکروباتیک المپیک بود. یعنی اینجوری بگم من تکی هم نمی تونم اون حرکات ژانگولر رو انجام بدم.  چه برسه تو اون هاگیر واگیر!

نتیجه گیری: بر همه واضح و مبرهن است که امروزه سکس مدرن واقعا به بدن های ورزیده ای نیاز دارد. شایسته تر آن است که بچه هاتان را از عنفوان خردسالی به کلاسهای جیمناستیک و بادی بیلدینگ بفرستید. حتمی ها.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 19:27  توسط makhi 

برا دوستان جالبه بدونن بنده تو دبستان حدیث هفته می خوندم سر صف. از حفظ.

(از اعترافات – جلد اول)

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 16:37  توسط makhi 

سالهاست که جای خالی تو را با تصویری که در ذهنم میگذرانم پر می کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 15:41  توسط fokhi  | 

پس از کلی صحبت بیهوده نتیجه این شد که هرچه بد بختی میکشیم دو علت عمده بیشتر نمیتواند داشته باشد یکی ماتحت فراخ و دیگری خود بینی های بیجا و گذشت نکردن که البته هیچ ارتباطی هم به یکدیگر نداشتند...

 

پ.ن:بر میگردد به همان قضیه آقای گودرز و خانم شقایق..

 

این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 15:20  توسط fokhi  | 

-          انجام پروژه فازی تا 15 شهریور

-          تغییر عنوان پروژه و تهیه پروپوزال با دکتر فائز تا مهر

-          پیاده سازی مقاله تا 10 شهریور

-          پیاده سازی تمرین های شبکه عصبی  برای مهر

-          آماده کردن ارائه مقاله برای مهر – شبکه عصبی

-          تکمیل مقاله Image Retrieval

-          شروع یه مقاله جدید برای ICDAR

-          امتحان IELTS

-          ...

-          ......

-          .......

ای خدا .. این درسته تو بشینی اونجا من اینجوری استرس داشته باشم؟ معجزه هات واسه از ما بهترون بود فقط؟ یعنی انجام  این پروژه ها، واست از درست کردن پرنده از گل و نصف کردن ماه و تبدیل عصا به اژدها سخت تره؟! نیست دیگه .. نه .. اون موقع ها مهربون تر بودی انگار. معلومه چیزی نمی گی .. حرف حساب جواب نداره خب ..
حالا مردونه می تونی اون 3 تا اولیشو انجام بدی؟ خدایی وقت ندارم . میشه؟ .. مرامی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 14:35  توسط makhi 

این هادی ساعی آخر می شه رییس جمهور. حالا می گی نه ببین. خوبیش اینه که ملت ایران حافظه تاریخی قوی داره و یادش نمی ره که این بابا دست کم چند تا مدال آورد. در مقایسه با بقیه رییس جمهورا عرض می کنم.
+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 17:54  توسط makhi 

هر جوری حساب می کنم عصرهای جمعه یه جوریه، نه؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 17:54  توسط makhi