تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

می گفت اگه یه سیب گاز زدی دیدی توش یه کرمه ناراحت نشو!!اگه یه سیب گاز زدی دیدی توش یه کرم نصفس ناراحت شو...

 نتیجه اخلاقی:گاز کوچکتر امنیت بیشتر...

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 14:43  توسط fokhi  | 

یکی از خوبی های باحال کتاب خواندن که Ebook خواندن نداردش  همی این است که هر جا حال کردی یا دیدی دارد چشم ات گرم می شود یا دیدی یادت نیست پاراگراف قبلی چی نوشته بود یا دیدی شاش ات گرفته یا دیدی دلت قهوه ترک "مهمت افندی" می خواهد یا دیدی دیگر دارد صبح می شود یا دیدی تلفن زنگ می خورد یا دیدی دیرت شده یا اصلا همینجوری الکی خواستی کتابت را ببندی بذاری کنار، می توانی هر چی دم دستت بود بگذاری لای کتابه و دفعه بعد یادت باشد تا کجا خوانده ای. واضح است که چیزهای صاف و نازک باید دم دستت باشد وگرنه مثلا لیوان یا موس یا جعبه دستمال کاغذی را که نمی شود گذاشت لای کتاب. یعنی من امتحان کرده ام که می گویم نمی شود. ولی خود دستمال کاغذی را می شود. یا مداد، خودکار، انواع سی دی-حالا توش هر مزخرفی می خواهد رایت شده باشد، شده باشد-، یا یک کتاب نازک تر یا کارت ویزیت یا دانشجویی یا هر کاغذی ، مدرکی که هست. منظورم این است که این چیزهای ریزه میزه دم دست را می شود گذاشت لای کتاب. من خودم گوشی ام را هم می توانم بگذاردم چون نازک است نسبتا. ولی خب، باید حسابی حواست جمع باشد زنگ که می خورد یک چیز دیگری بذاری جاش.

می خواهم بگویم خوبی کتاب-شاید هم مهمترین اش- این است که تخمت نیست به عنوان نشانه چی بگذاری لای صفحاتش و هر چی دم دستت بود را می توانی استفاده کنی. Ebook را که نمی شود. یا باید از این مارکر های مسخره اش استفاده  کنی(که اصلا پیشنهاد نمی کنم)، یا صفحه اش یادت بماند. که خب، سخت است.

وانگهی، ای بوک پدر چشم آدم را در می آورد. این را از من داشته باشید، کتاب خیلی بهتر از ایبوک است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 13:12  توسط makhi 

+: axasho mibinam delam vasash tang mishe
+: vali dorostesh ine ke nashe

Me: zep

+: tang beshe , mirine too hameye barname ham
+: mifahmi ke !

Me: ohum
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 14:38  توسط makhi 

 

…..It doesn’t matter who we were….The only matter is who we are

 

این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 16:18  توسط fokhi  | 


پ.ن: اوهوم ... این دیوار 92 تا گل داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 2:42  توسط makhi 

یک نفر یک گربه باحال پرشین خوشگل مغرور و با ادب- از این ها که آدمها انگار نوکرشان هستند و هیچ کس را به هیچ جاشان نمی گیرند- سراغ ندارد؟ هوم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:43  توسط makhi  | 

به نام خدا

برف

وقتی که برف می بارد ما لبالسهای گرم خود را می پوشیم وبا بچه های همساده برف بازی می کنیم..

وقتی که برف می بارد تمام خیابانها ترافیک می شود ومن ساعتها منتظر تاکسی در خیابان می شوم...

وقتی که برف می بارد شهرداری ماشین های برف روبی خود را در خیابانها راه می اندازد که خیلی جاها کارایی ندارند..

وقتی که برف می بارد من از شن های مخصوص شهروندان در کنار اتوبانها استفاده میکنم..و وسوسه می شوم که چند کیسه از آنها را از رنگهای مختلفش به خانه ببرم..

وقتی که برف می بارد من یاد زمان بچگی ام می افتم که مادرم در صبح های برفی مشکل زیادی برای بیدارکردنم نداشت وبا گفتن کلمه برف امده پاشو مرا  ثانیه ای بعد پشت پنجره می دید..

وقتی که برف می بارد اقای پدر توصیه هایش زمان بیرون رفتن شروع می شود که یواش برو و دو ر و بر موتوری ها نچرخ...

وقتی که برف می بارد من حس سر کار رفتن را ندارم و هم صبح ساعت نه می پیچونم میام بیرون و هم بعد از ظهر سر کارنمیروم و در عوض زنگ می زنم بر و بچه ها بیان بریم یللی تللی....

وقتی که برف می بارد من یاد کوههای برفی روبرویم می افتم که هی داد می زنند که سری هم به ما بزن و نیزیاد سکوت دره اوسون می افتم و مه غلیظش...

وقتی که برف می بارد یاد هویج روی صورت ادم برفی می افتم که جای دماغش می گذاشتیم و به این فکر می کنم که ان زمانها جای چشمانش را با چه پر می کردیم..

وقتی که برف می بارد من خوشحال می شوم...ولی اهنگ همیشه خسته از روزای برفی محسن چاووشی را گوش می دهم..

وقتی که برف می باردما همش درباره اسکی حرف می زنیم اما هیچ گاه به اسکی نمیرویم...

راستی داشت یادم میرفت..وقتی که برف می بارد ورزش اجباری صبح های کله سحر در اداره کنسل می شود و ما بر وبچه های وظیفه از کنسل شدنش بسیار خوشحال می شویم و کلی حال می کنیم برای خودمان...

وقتی که برف می بارد...

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:26  توسط fokhi  | 

بعضی روزها که آسمان ابری ست، بعضی روزهای زمستان که آسمان ابری و گرفته هم باشد، گیرم جمعه هم نباشد، دل آدم یک جوریش می شود.

می آیم توی اتاقم. در را می بندم. اخوان ثالث برایم "قاصدک"اش را می خواند. "زمستان است" می خواند. با صدای خودش. من هم بی خود و بی جهت تصمیم می گیرم بیفتم به جان اتاقم. کمدم را –کمد  آقای گوفی ام را- بریزم بیرون و مرتب کنم. به قول "ش" کلفت پارتی.

تمام که می شود اتاقم، شاید اخوان ثالث بارها آلبوم اش را خوانده باشد برایم. نمی دانم چند بار.

می آیم جلوی تخته وایت بردم. اسم همه کسانی را که دلم براشان تنگ شده می نویسم. نگاه می کنم اسمهاشان را. یکی یکی می آیم پایین. نمی دانم اخوان ثالث چند بار شعرهایش را تکرار می کند تا اسمها را پاک می کنم. وقتی همه چیز سفید شد، آن بالا بزرگ می نویسم: "یک شروع تازه" ... و برنامه می ریزم برای خودم روی سفیدی تخته. تمام که می شود خط خطی هایم، گوش می دهم:

آبرویم را نریزی دل
ای نخورده مست...
لحظه ی دیدار نزدیک است...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 14:13  توسط makhi 

موضوع صحبت کلاس زبان این هفته، عاشورا بود. از 10 نفرمان 7 نفر با برگزاری مراسم  مخالف بودند. دو نفر بالکل قبول نداشتند واقعه را! یعنی می گفتند حسین و کربلا و جنگ همش ساختگی است! می خواهم بگویم  نسل ما دارد کجا می رود؟ بیچاره آقا مسنه کلاس، اول سعی کرد یه کم در بیفتد با همه ، اما آخر سر او هم گفت: Actually I should think again about it !  ! خدایی ها!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 19:14  توسط makhi 

و ما در آن صبح دل انگیز در کنار فعل" خواستن " فعل"چو آشپز دو تا گشت غذا یا شور می شود یا بی نمک " را نیز صرف کردیم....

 موسیقی متن:آهنگ پت و مت....

 بک گراند:اون قسمت پت و مت که می خواستن مرغ درس کنن...

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 18:46  توسط fokhi  | 

یک عمر گذشت. هیچ کس به ما جواب نداد اگر این "تاسوعا" قبل از "عاشورا"ست، چرا می گویند "عاشورا-تاسوعا" ؟! مگه "تاسوعا-عاشورا" چه ش است که تو دهن تان نمی چرخد؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 1:5  توسط makhi  | 

نمی خواهم بگویم این عزاداری ها و گریه زاری ها از بیخ غلطند. برعکس، من معتقدم آدم حتما باید به یک چیزهایی "ایمان" داشته باشد تا زنده بماند. حالا هر چه می خواهد باشد. یک مفهوم باشد، یک وجود باشد، یک آدم باشد، یک سنگ باشد، ماه باشد، یک کلم باشد، هرچی.

اما همان طور که خوب بهتر است خدای آدم پر قدرت باشد تا یک خدای دست و پا چلفتی، می گویم این عزاداریتان هم یک کم باحالتر باشد. نمی فهمم یک ساعت سرپا وایستادن و اصرار به بالا بردن دست و کوبیدن تو سر و خنج کشیدن و ایتس ایتس کردن چه چیزی به شما می دهد؟ تکرار یکی دو روز وحشتناک آخر از زندگی شصت ساله شخصی که قرار است الگوی عشق باشد، چی توش دارد غیر از حس نفرت و خشم؟ گیرم یه کمی هم قلبتان رقیق شد آن هم به خاطر ترحم و دلسوزی. خب این صحنه های خون و خونریزی و مظلومیت که همین الان هم هست تو دنیا. اگر مردید برید آنجا دفاع کنید از مظلومیت و عشق و شجاعت شیفتگان کربلا.

حرفم این است که جای این تکرار، یک آدم حسابی بیاید چهار تا حرف حساب بزند براتان. اصلا بیایید یک بار هم که شده، زندگی حسین منهای محرمش را تعریف کنید. ببینید چه شد که آن روز قید همه چیزش را زد. یک شبه که آدم پا نمی شود بگوید اصلا دنیا به یه ورم، برویم قربانی عشق و فداکاری شویم! می خواهم بگویم تصمیم قشنگ این دو سه شبش که این همه سال است تو سرتان می زنید به خاطرش، معلول زندگی پنجاه و چند ساله اش بوده خب. که هیچ وقت خدا هم صحبتی ازش نمی شود.

بابا مخ هم خوب چیزی ست به خدا. شور و حال خوب است. اما با هارمونی. آخه یک هیئت جنوبی زده اند روبروی خانه ما. یک سری جوان با موی سیخ سیخ و در و داف با مانتوی کوتاه و آرایش می آیند، گلاب به روتان می رینند توی تمام زیبایی لهجه جنوبی- عربی  مداح و نظم خاص سینه زنی شان. از دور قشنگ است سینه زنی شان. جلوتر که بروی حس می کنی یک چیزی لنگ می زند. انگار که مثلا هیتلر یا ناپلئون با آن شق و رقی شان نشسته اند سر بساط آبگوشت و با دست گوشت کوبیده و پیازش را علم می کنند. همچین می زند تو ذوق آدم. نکنید خب دیگر. نکنید.

 

پ.ن: هر شب دو تا ملائکه مامور این شده اند که یکی شان دعای خیر و ثواب باعث بانی این هیئت روبرو را بشمارد. یکی شان لعن و نفرین همسایگان که هر شب تا 1-2 نصفه شب صدای دنگ دنگ دسته و عرعرشان زندگی را حرام کرده به ساکنین اینجا. به شخصه فکر می کنم نصرفیده باشد زدن این هیئت برای بانیانش. یعنی دست کم کار مامور دومیه خیلی بیشتر است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 1:1  توسط makhi  | 

شب ژانویه ۲۰۰۰است.تو می گویی همه دنیا جمع شوند تا این اتفاق نیافتد من بخواهم می افتد...حرفت درست از اب در می اید...نشانه می دهی ، سرنخ می دهی ،آرامش می دهی...

شب ژانویه ۲۰۰۹ است آمده ام ببینم چه می گویی٬مریم می اید..از ابتدایش....نشانه می دهی، سر نخ می دهی ،آرامش می دهی...

 پ.ن:سال دهم را شروع می کنیم، هم با تو هم بی تو..

 

 این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 5:20  توسط fokhi  | 

بابا خارجی ها یه عادتی دارند، یه بنده خدایی که بر می گردد به جایی که قبلا بوده  -حالا گیرم هر زر مفتی زده و هر شکری هم خورده باشد- یه دو کلمه خرجش می کنند. مثلا می گویند : ولکام بک!

خب همین بی فرهنگ بازی ها را در می آورید به تان می گویند جهان سوم دیگر! آداب معاشرت که مالیات ندارد دریغ می کنید!

خب خبرم بعد کلی ماه و سال، کلی فحش های یک بابایی را به جان خریده ام، پیه مشکلات وبلاگ نویسی در ملا عام را هم به تنم مالیده ام، آمده ام می نویسم باز خیر سرم! خب یه سلامی، علیکی، خبرت کدام گوری بودی ای، خب یه چیزی بگویید آخر!!

آفریقایی ها یک ضرب المثل دارند می گویند اگر یک وبلاگ نویس زر زد که نمی نویسم و بعد برگشت نوشت، فحش بهش بدهند بهتر از این است که هیچکی به هیچ جاش نگیردش!!

بابا دست کم یک فحش بدهید!! عجبا!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 22:53  توسط makhi  | 

"همیشه خدا همین طور است. بازی زن ها با آدم؛ همیشه اولش حکم تفنن را دارد. اما یک کم که می گذرد؛ دو طرف می بینند که نه. خیلی هم تفننی در کار نبوده و مثل اینکه یک چیزهایی پشتش خوابیده که نمی شود نادیده اش گرفت.
چیزی که اولش توی دل آدم، یک نقطه ی خیلی ریز است که می توانی نادیده اش بگیری. اما همین که یک کم بهش توجه نشان بدهی؛ آن قدر بزرگ می شود که همه ی دلت را ممکن است بگیرد."

                                                                             فرهاد جعفری – کافه پیانو

 

پ.ن: زندگی ست دیگر! هیجان می خواهد. والا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 11:47  توسط makhi  | 

در این دنیا چیزهایی هستند که هر چقدر هم مقدس باشند ادم حق ندارد به انها نپردازد....

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 19:43  توسط fokhi  | 

من نمیدونم این چه صیغه ایه باب شده تو اقایون سنشونو نمیگن....بهش می گم چند سالته همچین قر و قمیش میاد اینگار دختر 18 سالس...مرد باش سرتو بالا بیگیر بگو 50 سالمه خلاص.....

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 11:27  توسط fokhi  | 

ته ریلکسی اینه که ادکلن صد و اندی هزار تومنی رو جا افتر شیو استفاده کنی ....

 پ.ن:البته الان که فکر می کنم جای" ریلکس"کلمات زیاد دیگه ای رو می شه به کار برد..

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 14:15  توسط fokhi  |