تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

 می گفت اگه ندونی داری بازی می خوری بهتره یا اگه بدونی؟؟ منظورش این بود که این خودش یه پیشرفت محسوب می شه..

 

پ.ن:دیدی این پسر بچه های شیطونو که کنار باباشون میشینن هی  شیطونی می کنن باباهه هم هی تذکر می ده اما انگار نه انگار که باباهه اونجاسو کار خودشونو می کنن؟؟.....می خواستم بگم قیافه باباهه هم تو اون شرایط خیلی دیدنیه..همین.

 


این بود انشای من.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 21:31  توسط fokhi  | 

مي پرسد: هنوز همان حس را داري بعد اين همه سال؟
سر تكان مي دهم كه: نه ... فقط برام جالب است. همين و بس.

پ.ن: نمي نويسم. سياسي نمي نويسم. از اين حس هايي كه توي كوچه مان جاري مي شود نمي نويسم. از سكوت خيابان هاي شهرم نمي نويسم. نه كسي را تهييج مي كنم، نه روبان سبزي كه كودكي بهم مي دهد را باز مي كنم. دستم را مي گيرم بيرون از پنجره ماشين، به علامت پيروزي. باران مي بارد. باد مي آيد. روبان سبز دور مچم را باد با خود مي برد. انگار بهم گفته بود بازش نكنم. خوب مي دانم. چيزي به جز بوي باران و عكس كودكي كه روبان سبز به مچ ها مي بست باقي نخواهد ماند. بغض آدمهايي كه بي گناه كشته شدند امروز به گلوي سياه پوشان شهر من نشسته است. من سخت بر اين باورم كه كلمات تنها فاصله ها را دور مي زنند.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 1:42  توسط makhi  | 

وزير ارتباطات اعلام كرد:  تمهيداتي براي جلوگيري از ارتباط شهروندان توسط حواس پنجگانه شان فراهم شده كه جهت آرامش ملت شريف به زودي اجرا خواهد شد.

پ.ن: الحق و والانصاف كه عنوان وزير "ارتباطات" برازنده وجودتونه قربان. خواهر مادرتون خوب هستن كه اينشالله؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 11:57  توسط makhi  | 

"بعله كوچولوها .. اون روزا رژيم حكومت نظامي اعلام كرده بود. هر كي ميومد تو خيابون با باتوم مي زدنش. موبايل هامون قطع بود. sms هامون قطع بود. اينترنت مون رو هم قطع كرده بودن و همه سايت ها فيلتر. حتي ماهواره ها همه پارازيت. ستاد موسوي كه مركز تظاهرات ضد نظام بود رو هم با كلي مامور محافظت مي كردن. با تمام اين اوضاع پدر مادراي شما، كه اون موقع ها جوون بودن، ريختن تو خيابونا و با سنگ، چوب و هرچي دم دستشون بود به جنگ دشمن تا دندان مسلح رفتن و پيروز شدن. خيليا كتك خوردن، زنداني شدن و شكنجه كشيدن، خيليها شهيد شدن كه شماها امروز در آرامش باشين. يكي از شعارايي كه اونروزا مردم مي دادن اين بود: چه شاه باشه چه دكتر، مرگ بر ديكتاتور. حالا همه با هم بعد شماره 3 اين شعارو بگيم تا ياد اون روزا زنده بمونه: يك .. دو .. سه.. چه شاه باشه ... "

                                                    از برنامه هاي عموپورنگ - 1398 هجري شمسي- شبكه موسوي كيدز


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 14:25  توسط makhi  | 

شاشیدن تو هر چی انتخابات و دموکراسیه رفت....


پ.ن:تا حالا اینقدر احساس نا امیدی نکرده بودم..


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 8:48  توسط fokhi  | 

اي خدا اين چند روزم بگذره تموم شه اين بازيا.. حالمون بهم خورد هر قبرستوني اعم از مجازي و حقيقي از انتخابات نوشته و حرف زده مي شه. اه اه اه ... ملت ازين جوگيرتر نديدم به خدا. همچين حس مي گيرن ملت، حالا تا يه ماه پيش همه داشتن زندگيشونو مي كردنا..

بعد انتخابات هم دوباره همه چي يادشون ميره. حالا من مرده شما زنده. جمع كنين بابا بساطو.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 12:55  توسط makhi  | 

به دنبال فضاي شديد انتخاباتي و جو افشاگري كه بر ما مستولي شده و به دنبال لو رفتن يك سري نامه هاي خصوصي محرمانه و ضمنا اصرار فخي به افشاي آنها بنده يك نامه را از صندوق پستي شخصي ام براي شما ملت عزيز و شريف ايران افشا مي كنم. لازم به ذكر است در اين متون هيچ گونه دخل و تصرفي صورت نگرفته و در صورت شناسايي اينجانب كارم با كرام الكاتبين است. در ذيل متن نامه آورده مي شود:


:نوشته B4lti

سلام رفيق

تو مي خواي بازم تو همين اتحاد اوژن بموني؟
:نوشته vooroojak80

والا نمي دونم.. شما همه مي رين sos ؟ بعد ozhen چي ميشه؟ مي خواين بكوبينش؟!


:نوشته B4lti

کی رفته sos ?

نه والا من که به کسی کاری ندارم تا کارم نداشته باشن
baya , dr robinson , shabahmarg با من اومدن
اگر میخواهی بگو تا با لیدر صحبت کنم که تو هم بیایی


:نوشته vooroojak80

راستش اگه شماها همه برين منم ميام. اما اينجور كه تو نقشه ديدم ما وسط او‍ژنيم و AV خيلي دوره بهمون واسه نيرو فرستادن و ..
اگه همه بريم ميتونيم ساپورت كنيم همو اگه خبري شد. در غير اين صورت خيلي دوريم بهم.
بقيه همسايه ها اومدن منم خوشحال مي شم باشم كنارتون. اما بايد بي سر وصدا كارا انجام شه. مقامات متوجه نشن. 


------------ انتهاي نامه 14:18:04  09/06/10


پ.ن: لازم به توضيح است بنده در اتحاد اوژن هستم و اوضاع اتحاد مثل اوضاع مملكت خر تو خر است. اگر هم چيزي سر در نياورديد كه يعني تا حالا Travian به گوشتان نخورده. يعني هنوز خز نشده ايد! خداتان را شكر كنيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 22:8  توسط makhi  | 

انسان زمانی که حرصش می گیرد و کفرش بالا می اید به غیر از کوبیدن سر به دیوار ، پرت کردن خویش زیر تریلی و یا پریدن از برج چه کارهای دیگری می تواند انجام دهد که مثمر ثمر بوده  و جامعه انسانی را در معرض خطرات و انحرافات قرار ندهد؟


پ.ن:به مثمرثمر ترین جوابهای شما یک جایزه مثمرثمر تعلق می گیرد که با ان جایزه حال استمراری مثمرثمری بکنید.

 


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 0:59  توسط fokhi  | 

 تمرین دموکراسی می کنیم این روز ها..سخت است , خسته می کند ادم را..

 

پ.ن:اگه دستم بود بعد از رشته محبوب  روانشناسی که قراره"بعدا" سر فرصت شروع کنم بخونم ، جامعه شناسی هم می خوندم...

پ.ن2:امکان اینکه این" بعدا "هیچ گاه نیاید خیلی زیاد است.


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 2:47  توسط fokhi  | 

از پدرانمان ارثيه گرفتيم اين كارهامان را. نسل بدبختي بوديم ما. نه كه جمعيتمان زياد بود، شديم يك جامعه آماري خوب براي آزمايشات مختلف. هي عين گوسفند هلمان دادند اين طرف آن طرف. اصلا نفهميديم كي اينهمه جوگير و جوزده شديم. اينقدر كه هر جهتي را نشانمان دادند گوسفندوار و با عجله دويديم سمتش. شايد از ترس اينكه به ما نرسد. توي كودكي مان اين "كوپن ايزم" و صف ايستادن بهمان تزريق شده بود. شايد به خاطر اينكه ديديم هم سن و سالهامان مي روند آن سمتي. خب آدم است ديگر، مي رود به سمتي كه همه جماعت مي روند. اين طور شد كه اين شد روزگارمان. وامانده و لنگ در هوا.

كنكور سال 80. چه آماري. قلمچي فضاي آموزشي كم آورد. كنكور و ليسانس شد تنها راه آينده موفق. چقدر نوجواني نكرديم.
ارشد 84. مداد پاك كن هاي پارسه دست همه بود. ارشد شد آينده خوبمان. چقدر جواني نكرديم.
دكتراي اين سالها و مهاجرت. دور مانديم از همه. از خانه.
Tofel و Ielts و GRE و مقاله شد راه آينده خوبمان.
شركت هايي كه زديم و بستيم. ملبورن و جام جهاني شد مدينه فاضله مان. آخوندي كه فقط رنگ عبايش فرق مي كرد و دهنش كف نمي كرد و بوي خوب مي داد شد قهرمانمان. كلاه قرمزي شد فيلم پرفروش تاريخ سينمايمان (و ماند تا بشود يك نوستالوژي غريب). چقدر جواني نكرديم. هيهات.و حالا دست بندي سبز. كه شور ملي بيافريند درونمان. كه حس آزادي بدهد بهمان.

به خدا اسمش شعور اجتماعي نيست. وطن پرستي نيست. دمكراسي نيست ويراژ دادن توي خيابان با ماشين هاي سبز و سفيد. اسم همه اينها، بعلاوه انقلاب قشنگمان، "جوگير" شدن است. "جوزدگي" است. وگرنه الان پدران و پدربزگ هامان نمي گفتند نور به قبر شاه ببارد. حالا اين ميراث را ما داريم خوب خرج مي كنيم. به قيمت هزار كاري كه دلمان مي خواست بكنيم و نكرديم. چون بهمان گفتند چه كار كنيم. تقصيري هم نداريم. برنامه ريزي ها هوشمندانه است.

 ما همان نسل سرخورده از خاتمي و اصلاحات هستيم كه او را خائن ناميديم. ما همان نسلي هستيم كه باور داشتيم هاشمي، عاليجناب سرخپوش، تشنه قدرت است و بيت المال را از جيب پدرانمان به تاراج برده. همين 4 سال پيش نرفتيم راي بدهيم به او. گفتيم دزد است. حتي به همين دكتر مودبمان هم راي نداديم چون نمي شناختيمش. حالا، امروز، براي همان "او" كه مي گفتيم دزد است، براي همان سيدي كه مي گفتيم خائن است و براي آدمي كه اين همه سال حتي اسمي از او نمي شنيديم، حاضريم كتك هم بخوريم. پول هم بدهيم. اين همه وقت و انرژي. خيابان ها پر از نسل ما. نت پر از تحليل هاي ما. گفتگو ها پر از تبليغ مفت ما. واقعا حيف ما. حيف نسل ما.

ما نسلي هستيم كه كشاندنمان به هر فضايي كه خواستند. حس روشنفكري هم بهمان دادند كه خوب كيفور شويم. فكر كرديم همه جا انتخاب خوب رقم زده ايم. كدام انتخاب؟.. مي دانيد همكلاسي ها.. دور نيست روزي كه بنويسيم چقدر پيري هم نكرديم.


اين عكس تبليغاتي نيست. پر از غم است. به تاريخ 7 روز مانده به انتخابات 88. چهارراه پارك وي.


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 12:4  توسط makhi  | 

و اینگونه پس از عبور از پستی بلندی های تعویض مربی و در استانه فصل تابستان ونیز شروع مناظرات تلویزیونی نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری ونیز پس از گذشت یازده روز از نیامدن آن نامه کذایی با مضمون کسری خدمت عزیزان تحصیلکرده و گذشت سه روز از رفتن ح.  و همچنین با توجه به ازمایش اخیر موشکی کره شمالی کشور دوست و متحد ، و با یاداوری اینکه امریکا شیطان بزرگ است و ننگ به نیرنگ او،تیم ملی کشور عزیزمان ایران  همچنان در حال ریدن در میادین بین المللی است.

 


این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 18:15  توسط fokhi  | 

                                                                                                                                                                                                    . U’r right..one day we’ll cry  


پ.ن:مفهومی به اسم تناسخ یا چیزی مانند انرا از بیخ و بن قبول ندارم.گفتم محض اطلاع همین.


 این بود انشای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 22:38  توسط fokhi  | 

مي گويد: زندگي دوره هاي هفت ساله است. تو هنوز در كدام هفت سالگي ات مانده اي؟.. حالا كم كم وقتش خواهد رسيد كه دست از ماجراجويي و عطر خوش زن و روياهات دست برداري و آخرين گام زندگي را رقم بزني. آرام شوي و قرار بگيري. دريابي كه همه قيل و قال جواني فريبي گذرا بيش نبود. همان طور كه خواهي آموخت سراشيبي و مرگ هم فريبي بيش نيست. و يك لحظه، خواهي ديد كه كشتي ات خواهد رسيد و اي كاش تو در ساحل منتظرش باشي.

مي گويم: مي دانم. در آن زمان 70 ساله خواهم بود.

مي گويد: قول بده بتواني قبل از مرگ آن را حس كني. غافلگيرت نكند.

مي گويم: همه چيز دير شروع مي شود. حالا زمان صحبت از مرگ نيست. بيا، چاي دم كرده ام. مي خوري كه؟

مي گويد: هندي ها به قسمت داخلي قبر "رحم" مي گويند. چه بوي خوشي دارد چاي ات...

مي گويم: همه مان باز خواهيم گشت. تو عجله داري؟ .. طعمش از بوش هم گيرا تر است.

مي گويد: نمي ترسي؟ وقتي نيست. چيزي نمانده.

چاي را مي ريزم و زل مي زنم بهش. انگار كه بهش مي گويم: احمق.. باز متولد خواهي شد. و آنقدر اين دايره را مي گردي تا بداني كه دايره را آغاز و پاياني نيست. تا بداني كه فكر كردن به آغاز و پايان بيهوده است. تا عميق بياموزي رقصنده و شيدا زندگي را زندگي كني. اما فقط آرام نجوا مي كنم: مهماني ست اينجا. بايد باشي. و برقصي.
+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:29  توسط makhi  | 

اوهوم... يك اتفاقاتي مي افتد توي زندگي، آدم يكم پاش وقت ش را مي دهد، يا احساسش را مي دهد، پولش را مي دهد يا گاهي جانش را مي دهد، تا به نتيجه اي برسد. من اما فكر مي كنم به زماني كه دنبال هيچ نتيجه اي نباشم. هيچ پيامدي نخواهم. چيزي نگيرم براي مايه گذاشتنم. شايد، تنها در آن صورت است كه واقعا چيزي به من مي رسد. و فكر مي كنم در آن هنگام، ديگر آن چيز هم برايم مهم نباشد. و فكر مي كنم در آن صورت است كه اين ابهام سنگين از حرف هاي من و نوشته هاي من برداشته خواهد شد.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 13:31  توسط makhi  | 

شايسته ديدم در اين شرايطي كه بحث ازدواج داغه بين دوستان و همراهان، به يك جمله اشاره كنم از بزرگواري كه بنده خودم برخورد كردم و واقعا اگر دركش كنيد روشن ميكنه مسئله رو براتون. باشد كه چراغ راه همه عناصر ذكور گردد:


"I can not trust on a person who is bleeding for 5 days and doesn't die"

                                                                       Mr. Garisson, South Park


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 21:43  توسط makhi  | 

این روزها فقط صبحانه را فدرا نمی خوریم...


پ.ن:در رابطه با پاسخ دادن به موج انتظارات دوستان در مورد شیرینی سربازی باید عرض کنم که نهایت بتونم دو سری فدرای یه وعده ای یا یک سری فدرای دو وعده ای در خدمتون باشم.

پ.ن2:با تشکر.


این بود انشای من.

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 23:57  توسط fokhi  |