تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

بدم نمیاد یه روز لباسای همیشگیمو عوض کنم برم تو خیابون...

مثلا لباس اخوندارو بپوشم ببینم مردم چجوری به نظر میان یا مردم منو چجوری نیگا میکنن....یا لباس یه سرهنگ یا سرتیپ ارتش با تمام ارم وعلایم مشخص کننده گذراندن دوره های کوهستان،کویر،جنگل،دریا،زندگی در شرایط سخت،دوره عالی،دافوس و.....یا مثلا یه لباس مندرس با یه چرخ پر سبد و نون خشک..امممممم ........یا مثلا لباس لاحاف دوزا با یه دوچرخه لاحاف دوزی شماره۲۸ که پامم به زمین نرسه..یا لباس فیلمبردارا،کارگردانا،لباس مرد شیشه بریا کیلید و قفل ساز دوره گرد.....یا.....

 

پ.ن۱:همون جوری که تجربه کردن خیلی چیزا اصلا لازم نیست-همونایی که خودمون میدونیم-تجربه کردن بعضی چیزا برا یه بار ..البته فقط یه بار فک نکنم اشکالی داشته باشه...

پ.ن۲:یه پایه میخوام تنهایی روم نمیشه...

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:35  توسط fokhi  | 

امیدوارم از کل شعر فقط تکه ی خیامش را نگرفته باشیم...

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:12  توسط fokhi  | 

میمانم در اینکه چگونه بعضی وقت ها به چیزهایی دست پیدا میکنم که استحقاقشان را ندارم...

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:37  توسط fokhi  | 

                                                                                                                            ?who am i

?who are u

who the masqueraded man was?

who is the best?

who is imortal?

where is my poem?

what is this?this is my pen..

he has the run..but i feel good..

print it in ink..

and then nothing...

 

                                       fokhi shekspier

                                       century 21

 

پ.ن1:ودیگر هیچ...=...and then nothing

پ.ن2:خیلی جدی نگیرین فقط داشتم اینگیلیسی تمرین میکردم.

پ.ن3:ابیات فوق حاوی 6 غلط دستوری واملا یی میباشد،به یابندگان جوایز ارزنده ای اهدا خواهد شد.

 

این بود انشای من

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:15  توسط fokhi  | 

شاید هم واقعا شستشوی مغزی باشد.....

بعضی وقت ها...البته فقط بعضی وقت ها حرف حسابی هم میزند.. حرف حسابی هم که نه...ولی

همان ها هم ادم را به فکر وا میدارد..درست مثل سوالی که یک بچه پنج ساله میپرسد و نمیتوانی

جواب دهی..

اما...اما شواهد وقراین را چه میشود کرد....نشانه ها که خود داد میزنند؟

..؟؟؟

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:1  توسط fokhi  | 

تنوع همیشه خوب است..ادم را از رکود باز میدارد..

مثلا هیچ لزومی ندارد ادم همیشه یک جور برقصد..

 تازگی ها به تمرین رقص های محلی لری ،کردی،عربی،تهرونی جواد،تهرونی غیر جواد،تکنو و....زیر نظر اساتید مجرب برامده از متن همان جوامع میپردازم...

تمرین به همراه اجرای موسیقی زنده با ترانه های محلی باز هم توسط اساتید مجرب برامده از متن همان جوامع فوق الذکر صورت میپذیرد..

 پ.ن:به یادم نیاور که چه نقشه هایی کشیده بودم...

 این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:27  توسط fokhi  | 

 این قضیه ساعت اعلام کردن هم موضوع بحثی شده اینجا برای ما...

این دوستان استان های فارس و خوزستان ما وقتی میخوان ساعت اعلام کنن برای مثال یه ربع به هشت خودمونو میگن "هشت ربع کم"یا مثلا " نه بیست کم" یا مثلا هشت و بیست دقیقه خودمونو میگن "هشت بیست بالا"یا اصلا بعضی وقتا یه جا میگن "ربع کم"...

میگم اخه یعنی چی ربع کم...ربع از چی کم؟؟؟

میگن نه.. میدونی ساعت حدودا چنده دیگه ربع کم که میگیم از اون ساعته یه ربع کم میکنی..

میگم حالا اگه یه از همه جا بی خبری اومد و نمیدونست ساعت حدودا چنده که ممکنه سه چهار ساعتی زندگیش اینور اونور شه.....

میگن نه اصلش همینه که ما میگیم..شما فارسا بلد نیستین..

و این داستان هر روز ادامه دارد.......

 

پ.ن:خواستم بگم وقتی بیکار باشی و موضوعی برا بحث کردن نداشته باشی گیر میدی به ساعت اعلام کردن این و اون تا ساعته بگذره و متوجه نشی...

 

این بود انشای من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:42  توسط fokhi  | 

شیر مدت دار..

کمپوت ۲ عدد ..گیلاس..

شیر موز یک عدد کوچک..

شیرعسل یا ارده شیره..

ساندویچ هایدا ۲ عدد یکی با سس یکی بی سس..

صابون مایع..

نسکافه.............

پ.ن:بهش گفتم به نظرم خیلی وقت است که ان حس در من کشته شده است...

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 16:25  توسط fokhi  | 

میگفت خواب همان مرگ است ..در هر دو روح از بدن جدا میشود...اما وقتی به خواب میروی روح دوباره

به بدنت بر میگردد اما وقتی میمیری دیگر مراجعتی در کار نیست....

خواب کوتاه است ونهایتا ۶-۷ ساعت طول میکشد...اما مرگ طولانیست...

خواب معمولی بازگشت دارد  اما مرگ خوابیست که بازگشت ندارد....

خواب معمولی سطحیست اما مرگ عمیق است..

و........

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 16:18  توسط fokhi  | 

دیروز تو میدون تختی  رژه رفتیم.....

مقامات سان دیدند..شلوغ بود ..با شکوه بود...مردم کلی عکس گرفتن...

کیک و ساندیسم بهمون دادن..

اینجا میگفتن افتخاریه که نصیب هر کسی نمیشه..

 

پ.ن:این را نوشتم شاید بعد ها که اینجا را میخوانم خاطره ای باشد از این دوران...

عشق ها میمیرند

                       رنگ ها رنگ دگر میگیرند

                                              و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ

                                                                                      دست ناخورده به جا میماند..

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 16:0  توسط fokhi  | 

هر چی که بی ندیده       خدایش افریده


خورشید و ماه تابان       ستاره درخشان


این همه را به قدرت       خدا نموده خلقت

..و دیگر هیچ....

پ.ن:قطعه شعر فوق با لحنی لوس مهدکودکی ودر حد گروه سنی الف خوانده شود.

 

این بود انشای من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 17:15  توسط fokhi  | 

 

 مشت اول و دوم خیلی سنگین است٬ نه اینکه هوش و حواست به جاست٬ دیدن ضارب هم ضربه

 

را دردناک‌تر می‌کند. شاید با خیال انتقام آرام شوی! مشت سوم و چهارم را که می‌خوری٬ گیجی٬ ولی

 

باز دلت می‌خواهد بدانی چه کسی زد؟ دلیلش چه بود؟ با خیال قسمت و حکمت آرام می‌شوی. از ضربه

 

پنجم به بعد دیگر هیچ چیز مهم نیست٬ دیگر نمی‌خواهی بدانی چرا؟ کی؟... سکوت می‌کنی٬ غرق

 

می‌شوی توی خودت٬ به دنبال استحقاقت می‌گردی٬ چیزی درون تو باید پاسخگو باشد٬ گناهانت رامرور

 

 می‌کنی٬ اشتباهاتت را ... با هیچ خیالی آرام نمی‌شوی...(-)

 

 

پ.ن: این‌ها را گفتم که بدانی خیلی وقت است مشت ها دو رقمی شده...

 

 

 

این بود انشای من.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:55  توسط fokhi  | 

اسم من کامبیزه

                       روزا میرم مدرسه

                                              شبا سونا جکوزی

                                                                      مامانو بابا راضین.....

..ودیگر هیچ.

پ.ن:قطعه شعر فوق با لحن اوا خواهری خوانده شود.

این بود انشای من

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 18:44  توسط fokhi  | 

اصل لانه کبوتری:

هفت تا لونه داری هشت تا پرنده.. پس حتما تو یه لونه دو تا پرنده جا میگیرن....

حالا اینکه چرا سر کلاس نقشه کشی این اصل قدیمی و فراموش شده اومد تو

ذهنم خودمم نمیدونم.....

پ.ن:کاربردش برای اثبات چی بود؟؟؟؟؟

 

این بود انشای من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 17:31  توسط fokhi  | 

..کنه پر خوبی را برای سکنی گزیدن انتخاب نکرده است وهم اکنون در میان امواج بر روی این پر سرگردان

است ...

در اصطلاحات فلسفی به این حادثه بن بست وجودی ودر جاهای دیگر بد بیاری گفته میشود....

 

پ.ن:لطف عالی مستدام.

 

این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 23:48  توسط fokhi  | 

سیزده بدر را دوست دارم چون در انروز کاهو سکنجبین میخوریم..

سیزده بدر را دوست دارم چون در انروز انقدر تخمه میشکنیم و اجیل میخوریم که خسته میشویم..

سیزده بدر را دوست دارم چون در انروز برنامه های لوس تلویزیون های اینوروانور را نگاه میکنیم و الکی میخندیم..

سیزده بدر را دوست دارم چون در انروز همه به اغوش طبیعت میروند و ما  جایی نمیرویم..

سیزده بدر را دوست دارم چون تا اخر شب هم بعلت شلوغی جایی نمیرویم و شام را زنگ میزنیم پیک بیاورد..

سیزده بدر را دوست دارم چون روز پایانی این تعطیلات کوفتی است..

سیزده بدر را دوست دارم چون امیدوارم روز اخری باشد که اداره جات تق و لقند ومن به پی گیری های اداری تا کنون بی سرانجامم میرسم..

سیزده بدر را دوست دارم چون اصلا اعتقاد ندارم که روز نحسی است..

سیزده بدر را دوست دارم چون دلیلی وجود ندارد که دوستش نداشته باشم..

 

سیزده بدر را دوست دارم.........

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 12:33  توسط fokhi  | 

میدونی اوایل فکر میکردم اونا تفاوت چندانی با هم ندارن و خصوصیاتشون یکیه یعنی تو رفتارا و مقایسه هایی که کرده بودیم به این نتیجه رسیده بودیم....

اما الان این فکرو نمیکنم....اونا یه شباهتایی به ظاهر با هم دارن مثلا هر دو تا یه دنده و لجبازن و تو پریودای زمانی تقریبا مشخصی میفتن رو مود گیر وگور.... اما تفاوتای بنیادینی بینشون وجود داره....

یکیشون بلده بعضی وقتا از خود گذشتگی کنه و غرورشم بذاره زیر پاش بلده فقط به فکر خودش نباشه و خوشبین باشه....

خدامو حسابی شکر میکنم.....واسه اون چیزایی که گرفته....واسه اون چیزایی که داده...

خداتو حسابی شکر کن....واسه اون چیزایی که گرفته...واسه اون چیزایی که داده...

پ.ن:البته باید بگم هر دوتاشون همون جایی قرار دارن که باید باشن فک کن اگه جاهاشون عوض میشد چی میشد؟

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 15:38  توسط fokhi  | 

-پا شو یه حرکتی بکن اینقدر نیفت یه جا..

-خستم حالشو ندارم..

-چی کار کردی؟مگه کوه کندی؟تا لنگ ظهر هم که خواب بودی...پاشو...

-روحم خسته ست....

-مگه روحا چی کار میکنن؟کار میکنن؟

-نه.......ادم میترسونن....

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 12:17  توسط fokhi  | 

-..اقایون من خودم 13 تا عید رو تو منطقه به سال جدید تحویل دادم.......

 

تو دلم گفتم ببین تورو خدا روز اول عیدی ما رو یه لنگه پا وایسونده چه اراجیفی تحویلمون میده...جای

این حرفا یه مرخصی میدادی بریم سر خونه زندگیمون...به ما چه که تو 13 تا عید سر خونه زندگیت

نبودی...شرایط اون موقع با الان زمین تا اسمون فرق کرده..الان اینجا فقط داری وقت و انرژی ما رو حروم

میکنی...

 زدم به بغل دستیم همینایی رو که تو دلم گفتم واسه اونم به زبون اوردم.....یه تایید جانانه کردو چند تا

چیز دیگه هم روش گذاشت و با حرص تکرار کرد.....

 تازه فهمیدم که بقیه چه فحش و فضیحتایی دارن تو دلشون میدن.......

 

 

این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 9:20  توسط fokhi  | 

چقدر یه خواب خوب میتونه روز ادمو بسازه...میدونی میتونه ادمو تو کل روز شارز نگه داره....بر عکس

میتونه ادمو تا اخر شب ببره تو فکر...از اون خوابای مبهم که مخ ادمو تیلیت میکنه که این چی بود من

دیدم....

دقت کردی برا هم ارزو میکنیم خوابای خوب ببینی........من که اصلا خودم بدون اینکه تا حالا بهش توجه

کرده بوده باشم وقتی دارم میخوابم ارزو میکنم یه خواب خوب ببینم،یه خواب که یه برداشت خوب ازش

داشته باشم ،یه خواب که یه نشونه خوب بهم بده........

خوابای خوب ببینین...

 

پ.ن:اینو نوشتم چون دیشب یه خواب خوب دیدم که نفهمیدم یعنی چی؟

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 9:2  توسط fokhi  | 

ثبت است بر جریده عالم دوام ما.........

 

این یعنی حضور من..رسیدم........

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 14:4  توسط fokhi  | 

اینجا لرستان است صدای ما را ازبروجرد میشنوید..

بدینوسیله پیشاپیش فرارسیدن عید سعید وباستانی نوروز را از این کافی نت دورافتاده به تمام

خوانندگان اشنا و نا اشنای این بلاگ تبریک میگویم وسالی خوش همراه با موفقیت را برایتان ارزومندم..

جای سرباز فخی را چهارشنبه سوری ـموقع حوردن سبزی پلوی شب عید و سرسفره هفت سین خالی

کنید..

پ.ن۱:اینجا روزها مسابقات سنگ پرانی به قوطی از فواصل مختلف  که از شبکه محلی پخش میشود را دنبال خواهم کرد

پ.ن۲:تعجیل به خاطر امکان دست نیافتن به وسایل ارتباط جمعی تا هفته اینده بود

 

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:0  توسط fokhi  | 

مبدا : تهران.............مقصد:بروجرد.......

می گویند خیلی بیشتر از دو ماه گذشته خوش میگذرد..........امیدوارم.

میگویند صبح بلند میشویم ،نماز،صبحانه،کلاس تا ظهر و بعد در اختیار خود........امیدوارم.

میگویند  کار امریت درست میشود.........امیدوارم.

میگویند سرسبز است ودر این فصل اب وهوای خوبی دارد.........امیدوارم.

میگویند به خاطر عید تق و لق است.........امیدوارم.

شایددر اولین فرصت شاید کمتر از یک هفته پست دیگری گذاشتم............امیدوارم. 

امیدوارم......

 

فعلا خدا حافظ....

 

این بود انشای من.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 22:37  توسط fokhi  | 

داره اذون ميگه.....

 

حدود ساعت 3 صبح با زنگ حامد بعد از يه خواب يه ساعته و نصفه نيمه بلند شدم و سر از اينجا در

 

اوردم...

 

 ميدان تجريش زير امزده صالح منزل يكي از دوستان ...پاي ديگ هاي حليم نذري .....شب اربعين....

 

پ.ن۱:امزده به كسر الف ودال...وسكون ميم و ز....

 

پ.ن۲:اين وسط من چجوري تونستم كانكت بشم بازم بر ميگرده به همون قسمت.....

 

 

 

اين بود انشاي من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 5:43  توسط fokhi  | 

تعریف:دتعریف:دیوار نوشته های یک پادگان هر ان چیزی است که در حالات مختلف ایستاده،نشسته،نگهبانی ، دویدن،مطالعه و حتی خواب به ذهن فرد میرسد ودر اولین فرصت با نوک سر نیزه،سنگ،ذغال ،ناخن،خودکار،مدادو هر شیی اثر گذار دیگر بر روی اولین دیوار در دسترس،کمد،تخت،کتاب،تیکه پارچه،کف دست و یا هر شیی اثر پذیر دیگر نقش بسته جاودان میگردد و بیانگر حالات درونی سرباز اعم از غم،شادی،هیجان،استرس و.....میباشد.

منبع:لغتنامنبع:لغتنامه فخی با کمی تصرف و تلخیص توسط خود فخی

 

 

منبع:

منبع:لغزز"زندگی زیباست زندگی ان اتش دیرینه پابرجاست

گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست

ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست...

ابان ماه تنهایی

 

 

 

"کاشی های داخل کوریدور:567+41=628

مساحت هر کاشی=400سانتیمترمربع

مساحت کاشی های به کار رفته در کوریدور=628*0.04

 

 

 

"مرد باش بچه ها رو دودر نکن.....

 

 

 

"لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از انکه لحظه ها همان خوشبختی اند....

ابان 86

 

 

 

 

"تا اونجایی که میتونی دودره کن اما نه اونقدر که حق رفیقت ضایع بشه.

 

 

"-هر دقیقه بیست قدم.....شمردم سه هزار قدم در دو ساعت ونیم.....

-دروغه حداقل دقیقه ای پنجاه قدم...

 

 

 

"شب یلداست و ما نگهبانیم....

30/9/86

 

 

"هوا بس ناجوانمردانه سرد است...

 

 

 

"و من 3500 قدم شمردم....+500 قدم دیگر......

500 قدم دیگه هم رفتم...

 

 

 

"ای خوش انروز که در بازی شطرنج دلت

شاه عشقت شدم و کیش رخت ماتم کرد

 

 

"سلام موقعی که این نوشته را میخوانی خیلی ناراحتی ولی ناراحت نباش زود میگذرد

احمد یار احمدی 6/86

 

 

"ایشالا روز جشن سر دوشی

 

"30 خرداد 84

 

 

 

"21/6/85روزگار تخمی

 

 

 

"صدای ناله من توصحن  کوچه پیچید

یکی نشنیده بگذشت یکی رندانه خندید

نبردم لحظه ای شاد تو شب های غم اباد

نکردی از دلم یاد ز هجران تو فریاد

 

 

"گیس عجوزه عروس هزار داماد است

بزرگ علوی م.م.م21/8/86

 

 

 

"عشق یعنی استخوان و یک پلاک

سال های سال تنها زیر خاک

 

"ایران سرای دلیری...

 

 

"سکوت

 

 

"ای که در نسیه بری همچو گلی خندانی

پس سبب چیست که در دادن ان گریانی

 

 

 

"محمد عشق ش

 

 

"باید ایستادو فرود امد بر استان دری که کوبه ندارد

که گر به گاه امده باشی دربان در انتظار توست وگر به ناگاه کوبیدن بر در را پاسخی نخواهی یافت.

 

 

 

"یکی پرسید از ان گم کرده فرزند

که ای روشن روان پیر خردمند