تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش

حذف شد.

پی نوشت: حذف شدم٬ حذف شدی٬ حذف شد٬ حذف شدیم٬ حذف شدید٬ حذف شدند.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 21:21  توسط makhi 

براتان اینطور تعریف کنم که بنده 27 سال از خدا عمر گرفتم، امروز صبح جمعه، درحالیکه دیشب تا 3 اینا بیدار بودم، طرف های 6-7 صبح دیدم آقای پدر همچین با یک لحن طناز و مهربانانه می گفتند: سلام بابا... صبح به خیر... سلام بابا!

بعد خب من اصلا اشک شوق توی چشمانم حلقه زده بود، علیرغم اینکه شدیدا خواب زده شده بودم، چشمهام رو باز کردم تا آقای پدر رو در آغوش بکشم. به هر حال آدم حالی به حالی می شود اینقدر عطوفت خانواده روی سرش باشد، آن هم بعد اینهمه سال، حالا گیرم یه کم بدموقع. و آقای پدر همین طور اصرار داشت: سلام بابا .. صبح به خیر..

اما هرچه گشتم آقای پدر توی اتاقم نبود. صدا از هال میامد. در همین گیج و ویجی مامی هم به داستان اضافه شد. و اصرار به سلام و صبح به خیر و عطوفت. من هم احتمال دادم اینها سورپریزی چیزی دارند برام خب حتما. با همان چشمان خواب آلود آمدم بیرون و گفتم حتما جشن و سروری ترتیب داده اند.دیگه بقیه را چه جوری تعریف کنم براتان؟...  آه.. دریغ... دیدم جفتی نشسته اند جلوی این کاسکوهه، همچین دل می دن قلوه می گیرند! روی صحبتشان هم بالکل به همین جانور است. خب چه حالی به آدم دست می دهد؟! ها؟!

بعد حالا کی جواب این احساسات من رامی دهد؟! هااا؟! بعد می گویند به این طوطی هم حسودی می کنی! خب حسودی هم دارد آقا! درست نیست کله سحر جمعه! هی سلام بابا سلام بابا! توی این 27 سال اینطور با غمزه ما را از خواب بیدار کرده اید آخر؟ .. پوووف... به قول بچه ها مملکته داریم؟!

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 10:36  توسط makhi  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 13:13  توسط makhi  | 

:))))) می گم فخی جان! این چند روز که اخبار حکم های اعدام و حبس و شلاق را می خوانم برای این جریانات اخیر، همش خودم و مخصوصا تو را با آن لباس راه راه ها و دمپایی توی زندان تصور می کنم که داری به جانم غر می زنی آخر 18 تیر، آن هم توی مسیر فوتبال، آن هم کوی دانشگاه وقت عکس گرفتن بود؟ :))) 

ولی خب.. تا وقت اعداممان با بروبچه های معروف و سر شناس هم صحبت می بودیم.

زندگی عمقش مهم است بابا جان! والا! تو بگیر دویست سال همین طور الاف بگردیم! گیرم تو رئیس بورگمن شدی منم پست داکم را mit گرفتم. خدایی هیجان انگیز تر نبود با ابطحی و سایر دوستان گپ می زدیم؟ بود دیگر. حالا گیرم یه خورده کمتر از دویست سال. دو ماه مثلا. اما باحال بود ها! دیوانه شان می کردی :)))))))


پ.ن: روزه سکوت گرفتی؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 1:50  توسط makhi  | 

پیوست به Play the Game و نظر به ابراز علاقه دوستان و اشتیاق در پیدا کردن دکمه های زندگی، بدینوسیله مناقصه ای جهت پیدا کردن هر چه سریعتر دکمه Eject ، توسط آن خوانندگان فهیم و همیشه در صحنه اعلام می گردد.

بدیهی ست به کسانی که محل "دقیق" کلید مزبور را ارائه دهند، جوایز ارزنده ای در محل "دقیق" اهدا خواهد شد.

و من الله توفیق.



+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 13:17  توسط makhi  | 

ببینم، این دکمه ی FF زندگی کجاست دقیقا؟!
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:20  توسط makhi  | 

می گویم: ببین چی نوشته اینجا! دانشمندا کشف کردن گرفتن دست معشوق درد رو کاهش می ده. آخه من دردمو به کی بگم؟!

آقای برادر بزرگتر که بچه دوم اش حالا چند ماه اش است از آشپزخانه داد می زند: قرص مسکن را برای همین درست کردن بچه جون!

همچین با یه سوزی میگه این جمله رو ها! :دی!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 15:37  توسط makhi  | 

چیزی نیست..
فقط...
انگار گم شده ام...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:38  توسط makhi 

هوای تازه دلش میخاس ولی
آخرش توی غبارا زد و رف

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:14  توسط makhi 

باید دستمال سفید داشته باشیم توی جیبمان. بعضی از ساعت های روز یا شب درش بیاوریم رو به روی بدبختی بگیریم تکان بدهیم که مثلاً ما تسلیم، ما قربان تو، غلام تو، رحم کن، درد دارد.

+

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 12:18  توسط makhi 

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ تو شیشه ی فردا زد و رفت
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 22:45  توسط makhi 

چیه؟! دوست دارم پشت سر هم پست بزنم اصن!! حالا فخی اعتراض کنه یه چیزی، ناراحتی برو یه بلاگ بزن شب تا صبح پست بزن توش! والا!! به همه جای آدم کار دارن! به خداها!


پ.ن: جوابیه به اعتراضات احتمالی خوانندگان جهت رعایت نکردن تناوب منطقی در زدن پست ها. جواب فخی هم خصوصی می دم بش.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 2:34  توسط makhi  | 

می گم باز خدا روشکر... اگه دختر می شدم حتی از این حق تخمی و ساده ی قدم زدن به وقت قاطی بودن هم محروم بودم از بس مردم عقده ای ما متلک می ندازن و دست کم عجیب به دخترایی که شبا تنها قدم می زنن نگاه می کنن.... پوووف... بنازم قدرتتو خدا که آدمو مجبور می کنی تو این اوضاع ازت تشکر هم بکنه!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 2:30  توسط makhi  | 

ما ایرانیا خیلی بی معرفتیم. یعنی تو این مدت یه نفر حالی از جومونگ نپرسید
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 2:22  توسط makhi  | 

عصریه داشتم قدم می زدم، وسط افکار درهم برهم تو ذهنم یه چیز توپ به ذهنم رسید که گفتم عجب پست خدایی می شه. بعد الان یادم رفته.

ولی اگه یادم بود خیلی خدا بود. همچی یه کمم طنز و اینا بودش انگار.


پ.ن: اینا که وبلاگ ندارن حرفاشونو کجا می زنن؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 2:16  توسط makhi  | 

"انتظار داشتن، تعهد را از بین می برد"

این طلایی ترین جمله ی  مسعود مهدوی پور بود برای من. تا الان.


می روم یک دوش بگیرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 10:54  توسط makhi 

اگر باورتان می شود که هنوز فیلم بامزه تولید می شود توی سینمای ایران، البته جدا از آثار فاخری مثل چهارچنگولی و ...؛ "نیش و زنبور" را بروید ببینید. بعد از این همه سال چشم سینما به یک فیلم کمدی خوش ساخت، مثل "بی پولی"، و البته خنده دارتر روشن شد. از صدقه سر کیانیان و عطاران و سروش صحت. وگرنه این رضویان ها و شفیعی جم ها و بانکی ها که کمدی را از بیخ خشکانده بودند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 1:24  توسط makhi  | 

و این خاصیت آذری هاست
که وقتی دلشان
اندازه اشک مورچه می شود
دوست دارند بزنند همه دنیای دورشان را خراب کنند
بریزند پایین.


پ.ن: گرچه در اغلب موارد کار به همه ی دنیا نمی کشد، اما بهتر است زیاد به پر و پایشان نپیچید این طور مواقع.

بعد نوشت: واقعا خجالت نمی کشید منو مجبور می کنید بیام اینجا اضافه کنم و توضیح بدم منظور از آذری متولد ماه آذره و احیانا خودم هستم؟!... آخه تا کی ؟!!!...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 14:44  توسط makhi  | 

بفرما.. اینم عصر جمعه مون ...
اون وخ این صدفه می گه اپلای نکن...

پی اس: حیفِ اون دوشٍ با وسواسی که صبح واسه امروزم گرفتم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 18:53  توسط makhi  | 

الساندرو: چه خبرا ؟

پیتر: وضعیتم؟ گه گیجه مطلق.

الساندرو: چرا زندگی تو هر چن وخ یه بار اینجوری می شه پسر؟

پیتر: به همو علتی که زنا هر چن وخ یه بار پریود می شن.

الساندرو: هومم.. پ فقط باث صب کرد...

پیتر: اوهوم.. فقط باث صب کرد...


(مردها نمی میرند - راسل رودریگز)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 2:39  توسط makhi  | 

تولد فخی است امروز ۱۵ آبان.

خوانندگان و دوستان راه دور و نزدیک٬ مسکوت و غیره: کامنت دونی باز است. تبریکات صمیمانه لطفا!

 

تبریک داوشی :)

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:57  توسط makhi  | 

فخی یک آهنگ در ماشین می گذارد که خیلی چیزها ازش یاد می گیریم. از جمله اینکه:

تو غربت نمیشه زندگی کرد
تنها دیگه نمیتونم بمونم
یه دختر وطن خودم
می خوام ببرم اون ور دنیا
خاله دختره باید غذا ایرونی بلد باشه درست کنه
برام چلو کباب و فسنجون قرمه سبزی و بریون
بعده غذا بیاره واسم چایی قلیون
منم دوسش داشته باشم و بریزم به پاش صد ملیون


بهههله... حالا تنها که نمیشه رفت که هیچ، این امین فولادی هم که هی هی از موش و ملخ استرالیا می نویسد اصلا کلا دارم قید اپلای رو می زنم. والا به قرآن...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 8:31  توسط makhi  | 

نیمه شب است و این باران پاییزی بی وقفه می بارد. دل من بی وقفه هوایش پاییزی ست. چقدر دلم می خواست کلی بنویسم. اما نه حال دارم از تختم تکان بخورم و بروم دفترم را بیاورم یا تکه کاغذی حتی. نه می شود چیزهایی را که می خواهم اینجا بنویسم.

این می شود که بیایم اینجا، یک پست بی مفهوم برای بقیه بزنم. مالیات ندارد که. پست است دیگر.

نیمه شب است و باران بی وقفه می بارد. دلم پاییزی ست و تنگ.

ثبت شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 1:30  توسط makhi 

همین.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 15:33  توسط makhi  | 

رفتم هایلند قاطی این لینت ها و شکلات ها بچرخم، پشت من دم صندوق یه پسربچه به کا-ندوم ها اشاره کرد، گیر داد به باباش که: من از این آدامسا می خوام! من از این آدامسا می خوام!! حالا آقای پدر هم بدبخت مث لبو شده هی می گه بیا بریم از اون یکیاش می خرم برات، مگه پسره ول می کرد! :)) خو نمی شدم بگه اینا چی ان که!

خلاصه از بچه هه اصرار از پدره انکار!

من دیگه حساب کردم، داشتم میومد بیرون ، هنو اینا درگیر بودن باباهه داشت هرچی آدامس رو کانتر بود و براش بر می داشت که ول کنه اونم گیر داده بود.منم همچی اون کرم ذاتی م که دوستان می شناسن گل کرد. رو کردم به پسره، گفتم: عمو جون اینا آدامس نیستن که بابا جون نمی خره برات! :دی!!

آقای پدر و سایرین نگاهی با بهت به من انداختن و من فقط از بیرون می شنیدم که پسره با یه حس کشف ناشناخته ها گیر داده بود پس اینا چی ان؟! :دی


بهله ... یه همچی آدم استعداد کودک پروری هستیم ما...


پ.ن: کره خر از این مدل خفنای 4in1 هم برداشته بود! حالا از ظهر هی دارم با خودم حساب می کنم این 4 تا قابلیت چی بوده تو یه دونه... زمان ما اینا تک کاره بودا .. قدرتی خدا ..

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:38  توسط makhi  | 

خب می دانی ... هر چه نوشتم و پاک کردم، دیدم بهتر از این جمله ی ساده نمی تواند حس ام را بیان کند:

دل م تنگ ت است.


پ.ن: این خاصیت فاصله است. گرچه شاید توی همین شهر کوفتی هم بودی نمی دیدم ات، اما خب، حالا که می دانم کلی کیلومتر با اینجا فاصله داری، باعث می شود بیشتر هوایت را کنم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:17  توسط makhi  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:35  توسط makhi  | 

قرار مي گذاريم فخي ساعت 8 از خواب بيدارم كند كه برويم. ساعت 9 با يه عده ديگر قرار داريم.

ساعت 8 و 20 دقيقه از خواب مي پرم.با بهت و استرس  زنگ مي زنم به فخ. تا بر مي دارد همچي با افتخار مي گويد: " بيداااااااارم!" ميگ پَ چرا بيدارم نكردي بريم پَ؟! يه حس مهربانيت و كذالك مي گيرد و در مي آيد كه : "خواستم بيشتر بخوابي"! همچي حق به جانب ها ..


خواستم بگويم بعله ... ما با يه همچي آدمهاي آن تايم صفتي رفيق شيش هستيم. اين care كردنتان مرا كشته!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 8:38  توسط makhi  | 

دقيقا 5 شنبه ي دو هفته پيش ساعت 11 شب، با استرس به دايي گفتم:دايي! فردا 10 صبح بايد دو تا جا كارتي ببرم برا آتوسا، گير نياوردم امروز هر جا رفتم. فردام جمعه ست.. نمي دونم صبح اصن جايي بازه يا نه.. حالا پوستمو مي كنه ...

امرو  4 شنبه ي دو هفته بعد اون مكالمه، دايي اومده خونمون،  تا مياد تو مي گه: آقا راستي اينو بهت بدم. و دستشو مي كنه جيب كاپشنش و يه جا كارتي در مي ياره مي گيره جلو من.

بعله ... يه همچي آدم آن تايم صفتي ست دايي ما ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:32  توسط makhi  | 

تلفن رضا اسطوره و فرشيد بختك رو پيدا كردم. كسي نمي خواد؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 15:9  توسط makhi  | 

دیشب یه مبل تو خیابون پیدا کردم. یه مبل دو نفره.
فک کن با چه خجالت و بدبختی ای آوردمش، به چه بدبختی ای شستمش، در حد استریل شستما. یعنی فَرادَما و اینا.

بعد حالا الان 2 ساعته گذاشته مش جلوم، هی نیگاش می کنم، می گم خب آخه خل و چل مبل دو نفره، تو این خونه ی خالی بی اثاث، تنها، به چه دردت می خورد که اینقد جون کندی؟..

بعد اصن فک کردم یه جورایی دل آدم می گیره ... خو مبله دو نفره ست، خو من تنهام خو.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 13:42  توسط makhi  | 

بوسه بر هر درد بی درمان دواست.        مخمل(ع)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 1:27  توسط makhi  | 

شكسپير: "خیانت تنها این نیست كه شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست كه دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری كردن اشك بر دیدگان معصومی باشد.
بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم. تو دیگری را.... دیگری مرا.... و همه ما تنهاییم."

پ.ن: آگاهان دو كلام هم حرف حساب در اين بلاگ را از نشانه هاي آخرالزمان مي دانند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:40  توسط makhi  | 

وقتی می رسم به ماشین صندلی جلو پره،  یه دختره عقب نشسته. می دونم وسط بشینم بیچاره می شم تا برسیم. تازه نمی تونم بخوابم هم. حالا باز همه پسر باشن، همه می خوابیم و ولو می شیم. چون دختر هس نمی شه که.. هی سر آدم می یفته، هی آدم باید حواسش باشه نمی دونم دستش نخوره پاش نخوره...از این دختر چسانام باشه که یه جوری می شینن و گارد می گیرن انگار آدم جذام داره...  صب می کنم، یه پسره می یاد، می ره وسط. منم همچین راضی و احساس فتح و اینا سرمو تکیه می دم به در که دو ساعت در آرامش بخوابم.


2 ساعت بعد، قزوین.

یعنی من کلافه. درست از دو ساعت پیش که این پسر کونشو گذاشت تو ماشین یه بند با این دختره ور زد. دیگه سرم داره می ترکه. کاش باز دو کلمه حرف حسابی می زدن با هم. عین آمار دو ساعت رو حول و حوش سکس و دادن و اینا حرف می زدن. کاش باز با همین ادبیات معمول حرف می زدن. از منظر فلسفه به این عمل مقدس نگاه می کردن. بحث می کردن، جدل می کردن.. آقا! جان من! نکن! خواهرم! نکن! می خوای بدی بده. چرا تن فرویدو تو قبر می لرزونی.. آخه تو که فرق فرویدو با ملاقه نمی دونی، هی هم فو-روید تلفظش می کنی، خب چه کرمیه اینقد زر مفت بزنین. همون اول راه یه شماره بده قرار بزارین برین هرکار می خواین بکنین خب. بابا مخ مارو ... لا اله الا الله...

یعنی ای که تو این شانس! حالا وسط نشسته بودم از این دخترا بود فاصلم از 20 سانت کمتر می شد بوق می زد. حالا که خواستیم بخوابیم چیز از آب در اومد .. همین چیز ...

یعنی من دیگه به گورم بخندم از این احترامای شخمی بزارم به جامعه نسوان تو تاکسی و اینا.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17:49  توسط makhi  | 

اسم همسرش. به فارسی.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 19:19  توسط makhi  | 

یک شب کنار زاهد و

یک شب کنار ساقی ام.


بهله ... یک همچی جور آدمی هستیم ما برای خودمان.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 21:1  توسط makhi 

خواندن و خواندن و خواندن که بلاگ زدن نمی خواهد... این همه بلاگ . اینهمه کتاب .. خیلی باکلاس باشی می روی گودری می شوی که لایک هم بزنی و شیر هم بکنی.

اول:  نوشتن اما نه. بلاگ نویسنده می خواهد آقا جان! می فهمی؟! ...
دیُم: من برا خودم هزار سوراخ شامل بلاگ و غیره دارم که بنویسم. اینجا را نمی نویسی باطلش کنیم برود پیش کاغذ سوخته های من! والا ... کفر آدم را در می آورد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 11:12  توسط makhi  | 

چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم

که دل به دست کمان ابرویی ست کافرکیش ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 11:2  توسط makhi  | 

چند برگه اي را كه از آتش جان سالم به در بردند را در مي آورم. مال سال 74. با هم مي خوانيمشان. ريسه مي رويم از خنده. آنقدر كه نفسمان بند مي آيد.
ابراز از گذشته ها، مربوط به زمان حال است. مربوط به همان لحظه.
دوست دارم اين جمع را. جمعي كه مي شود توش غش كرد از خنده، يا هق هق زد. جمعي كه مي شود توش شارژ‍ بود يا دمغ ولو شد يه گوشه. فرقي نمي كند چگونه باشي. فقط كافي ست باشي. :)
در لحظه دوستتان دارم. همه تان را. تك تك تان را. :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15:37  توسط makhi 

از مراسم هفت برگشته ایم که صحبت پیش می آید تولد "آ" است. شروع می کنیم تولد مبارک خواندن، جماعت سیاه پوش دست می زنند، اما زود لباس مشکی های هم را می بینند و ساکت می شوند.
با خودم فکر می کنم همممممیشه ی خدا جریانات ضد هم و اتفاقات متناقض،  در کنار هم، با هم، وجود دارند. تولد و مرگ. شادی و غم. فکر می کنم همممممیشه ی خدا یک سر دنیا روز است آنطرفش شب. فکر می کنم همیشه آدمهایی اند که فکر می کنند در اوج خوشبختی اند، و آدم هایی که برعکس. آدم هایی که شادند و برعکس.
بعد با خودم می گویم اگر در یک لحظه تمام آدم های دنیا، تماااامشان، یک حس مشترک داشته باشند، خدا چه کار می کند؟!

پ.ن: اوهوم... همه ی حس ها می گذرد. می دانم. جواب سوال هم احتمالا "هیچی" است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:45  توسط makhi  | 

مي داني دايي جان... مردن فقط به زمين نزديك تر شدن است.

حالا تو آرام مي گيري مي خوابي آنجا، سكوت آنجا حالت را جا مي آورد. خسته شدي بودي از اين همه هياهو توي اين دنياي نكبتي .. حالا كمي آرام مي گيري..

مي دانم ... مردن فقط به زمين نزديك تر شدن است دايي جان ..

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 20:25  توسط makhi  | 

می گم برم بخوابم دیگه، هان؟ :دی

مجبور بودم! می فهمی؟!.. فردا دخل ایییییییییییییییییییییییییین همه روز خاطرو رو می یارم. دل کندن ازشون خیلی سخت بود. واقعا دستم می لرزید وقتی داشتم می نداختمشون برن.. فک نمی کردم اینقدر وابسته شون باشم... آدم به چه چیزا که دل خوش نمی کنه... آدمه دیگه...


پ.ن: حالا بعدش نم نم بریم تو کار عکس ها و بلاگا :دی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 3:50  توسط makhi  | 


پووف.. عجب یه ماهی بود اون ماه .. چقدر همه چیز عجیب بود.. با گذشت این همه سال، نه هنوز سر در آوردم که واقعا چی بود قضیه، نه حتی همون کارایی که خودم کردم رو می تونم هضم کنم ... عجب...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 3:45  توسط makhi  | 

:)) طفلکا چقد استرس کشیدن اون شب :دی یادش به خیر ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 3:40  توسط makhi  | 

ببین کار دنیا رو خدایی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 3:38  توسط makhi  | 

این برای "م" است :))) نفر 15 ام شده بود از 20 نفر کلاس. حالا کجاست آقای داوودآبادی (مشاور پیش دانشگاهی مان) که ببیند همین بشر برای درس فازی اش 400 صفحه document درست کرده؟ :)) بنده خدا درست امیدوار بود خب :دی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:16  توسط makhi  | 

این پاسخ من به سوالات خانم روانشناس بود. زمانی که با ش بودم. :)



سوالات هم این بود:

10. یک دوست دختر/همسر دلخواه چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟

11. چه چیزش تو را جلب می کند؟

12. چه چیزش تو را دفع می کند؟

13. او تو را یاد چه کسی می اندازد؟

14. چه کارهایی انجام دهد خوشحال می شوی؟


پ.ن: فکر کن! "با مزه راه می رود و حرف می زند" ...

پ.ن2: "دوست دارم کلی توجه کند به من" !! خودشیفتگی را می بینی؟! خوب دوست داشتم خب!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:9  توسط makhi  | 

قا من امشب ول کن نیستم!!
ببین اینارو! رفته بودیم واسه کنکور تو یه خونه درس بخونیم. با مهراد و نوید. ببین چه جونی می کندیم :))) از 6 صبح تا 12 شب!! ای خدا! به خدا همین برنامه رو دست کم یک ماه دقیق  اجرا کردیم. شایدم بیشتر.
اون اولی ساعت کاریمونه. اون دومی قانون اساس مون :))

شیرها هم که چکه می کرده! :)))

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 1:55  توسط makhi  | 

توضیح واضحات: اغلب کسانی که اینجا را می خوانند، یا دست کم اغلب کسانی که من می دانم اینجا را می خوانند، در جریانند که می خواهم دفترهای خاطرات  و کاغذ برات های گذشته ام را بسوزانم. صرف نظر از کل روند جالب این داستان و برخوردهای مختلف آدمهای دور و برم، تصمیم گرفتم چند تایی را قبل منهدم کردن اینجا بگذارم. قطعا برای خیلی ها جالب است.

برای شروع، این فاکتور دومین و سومین کامپوتر من است! اولی را پیدا نکردم خب! اون پاینی دومی بوده که خریده اند ازم و بالایی سیستم جدید بوده. یادم نمی رود چقددددر سر آقای پدر را خوردم برای آن چند هرتز و چند گیگ اضافی.. یعنی 5 گیگ هارد سال 77 می فهمی یعنی چه؟! .. گیگ بخورد تو سرش، هارد اولیم 120 مگابایت بود . چقدر هم جا زیاد بود همیشه. پسر نوستوله هاااااااا...  حالا وایسین جالبترم میشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:41  توسط makhi  | 

مي بيني كار دنيا را؟... اينهمه گفتم برويم بهشت زهرا، نرفتيم، كسي نيامد باهام. حالا امروز صبح همه فاميل سياهپوش آمده اند خانه مان، ‌6 صبح بيدارم مي كنند كه برويم بهشت زهرا.

اوهوم.. گاهي دنيا خوب يادش مي ماند آرزوهاي كوچك را... من اما دوست نداشتم چشم مادر قرمز باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 8:39  توسط makhi 

مطالب قدیمی‌تر