بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش
حذف شد.
پی نوشت: حذف شدم٬ حذف شدی٬ حذف شد٬ حذف شدیم٬ حذف شدید٬ حذف شدند.
مونولوگ های بی خوابی
حذف شد.
پی نوشت: حذف شدم٬ حذف شدی٬ حذف شد٬ حذف شدیم٬ حذف شدید٬ حذف شدند.
بعد خب من اصلا اشک شوق توی چشمانم حلقه زده بود، علیرغم اینکه شدیدا خواب زده شده بودم، چشمهام رو باز کردم تا آقای پدر رو در آغوش بکشم. به هر حال آدم حالی به حالی می شود اینقدر عطوفت خانواده روی سرش باشد، آن هم بعد اینهمه سال، حالا گیرم یه کم بدموقع. و آقای پدر همین طور اصرار داشت: سلام بابا .. صبح به خیر..
اما هرچه گشتم آقای پدر توی اتاقم نبود. صدا از هال میامد. در همین گیج و ویجی مامی هم به داستان اضافه شد. و اصرار به سلام و صبح به خیر و عطوفت. من هم احتمال دادم اینها سورپریزی چیزی دارند برام خب حتما. با همان چشمان خواب آلود آمدم بیرون و گفتم حتما جشن و سروری ترتیب داده اند.دیگه بقیه را چه جوری تعریف کنم براتان؟... آه.. دریغ... دیدم جفتی نشسته اند جلوی این کاسکوهه، همچین دل می دن قلوه می گیرند! روی صحبتشان هم بالکل به همین جانور است. خب چه حالی به آدم دست می دهد؟! ها؟!
بعد حالا کی جواب این احساسات من رامی دهد؟! هااا؟! بعد می گویند به این طوطی هم حسودی می کنی! خب حسودی هم دارد آقا! درست نیست کله سحر جمعه! هی سلام بابا سلام بابا! توی این 27 سال اینطور با غمزه ما را از خواب بیدار کرده اید آخر؟ .. پوووف... به قول بچه ها مملکته داریم؟!
ولی خب.. تا وقت اعداممان با بروبچه های معروف و سر شناس هم صحبت می بودیم.
زندگی عمقش مهم است بابا جان! والا! تو بگیر دویست سال همین طور الاف بگردیم! گیرم تو رئیس بورگمن شدی منم پست داکم را mit گرفتم. خدایی هیجان انگیز تر نبود با ابطحی و سایر دوستان گپ می زدیم؟ بود دیگر. حالا گیرم یه خورده کمتر از دویست سال. دو ماه مثلا. اما باحال بود ها! دیوانه شان می کردی :)))))))
پ.ن: روزه سکوت گرفتی؟!
بدیهی ست به کسانی که محل "دقیق" کلید مزبور را ارائه دهند، جوایز ارزنده ای در محل "دقیق" اهدا خواهد شد.
و من الله توفیق.
آقای برادر بزرگتر که بچه دوم اش حالا چند ماه اش است از آشپزخانه داد می زند: قرص مسکن را برای همین درست کردن بچه جون!
همچین با یه سوزی میگه این جمله رو ها! :دی!!
پ.ن: جوابیه به اعتراضات احتمالی خوانندگان جهت رعایت نکردن تناوب منطقی در زدن پست ها. جواب فخی هم خصوصی می دم بش.
ولی اگه یادم بود خیلی خدا بود. همچی یه کمم طنز و اینا بودش انگار.
پ.ن: اینا که وبلاگ ندارن حرفاشونو کجا می زنن؟!
این طلایی ترین جمله ی مسعود مهدوی پور بود برای من. تا الان.
می روم یک دوش بگیرم.
پ.ن: گرچه در اغلب موارد کار به همه ی دنیا نمی کشد، اما بهتر است زیاد به پر و پایشان نپیچید این طور مواقع.
بعد نوشت: واقعا خجالت نمی کشید منو مجبور می کنید بیام اینجا اضافه کنم و توضیح بدم منظور از آذری متولد ماه آذره و احیانا خودم هستم؟!... آخه تا کی ؟!!!...
پی اس: حیفِ اون دوشٍ با وسواسی که صبح واسه امروزم گرفتم.
پیتر: وضعیتم؟ گه گیجه مطلق.
الساندرو: چرا زندگی تو هر چن وخ یه بار اینجوری می شه پسر؟
پیتر: به همو علتی که زنا هر چن وخ یه بار پریود می شن.
الساندرو: هومم.. پ فقط باث صب کرد...
پیتر: اوهوم.. فقط باث صب کرد...
(مردها نمی میرند - راسل رودریگز)
خوانندگان و دوستان راه دور و نزدیک٬ مسکوت و غیره: کامنت دونی باز است. تبریکات صمیمانه لطفا!
تبریک داوشی :)
تو غربت نمیشه زندگی کرد
تنها دیگه نمیتونم بمونم
یه دختر وطن خودم
می خوام ببرم اون ور دنیا
خاله دختره باید غذا ایرونی بلد باشه درست کنه
برام چلو کباب و فسنجون قرمه سبزی و بریون
بعده غذا بیاره واسم چایی قلیون
منم دوسش داشته باشم و بریزم به پاش صد ملیون
بهههله... حالا تنها که نمیشه رفت که هیچ، این امین فولادی هم که هی هی از موش و ملخ استرالیا می نویسد اصلا کلا دارم قید اپلای رو می زنم. والا به قرآن...
این می شود که بیایم اینجا، یک پست بی مفهوم برای بقیه بزنم. مالیات ندارد که. پست است دیگر.
نیمه شب است و باران بی وقفه می بارد. دلم پاییزی ست و تنگ.
ثبت شود.
خلاصه از بچه هه اصرار از پدره انکار!
من دیگه حساب کردم، داشتم میومد بیرون ، هنو اینا درگیر بودن باباهه داشت هرچی آدامس رو کانتر بود و براش بر می داشت که ول کنه اونم گیر داده بود.منم همچی اون کرم ذاتی م که دوستان می شناسن گل کرد. رو کردم به پسره، گفتم: عمو جون اینا آدامس نیستن که بابا جون نمی خره برات! :دی!!
آقای پدر و سایرین نگاهی با بهت به من انداختن و من فقط از بیرون می شنیدم که پسره با یه حس کشف ناشناخته ها گیر داده بود پس اینا چی ان؟! :دی
بهله ... یه همچی آدم استعداد کودک پروری هستیم ما...
پ.ن: کره خر از این مدل خفنای 4in1 هم برداشته بود! حالا از ظهر هی دارم با خودم حساب می کنم این 4 تا قابلیت چی بوده تو یه دونه... زمان ما اینا تک کاره بودا .. قدرتی خدا ..
دل م تنگ ت است.
پ.ن: این خاصیت فاصله است. گرچه شاید توی همین شهر کوفتی هم بودی نمی دیدم ات، اما خب، حالا که می دانم کلی کیلومتر با اینجا فاصله داری، باعث می شود بیشتر هوایت را کنم.
ساعت 8 و 20 دقيقه از خواب مي پرم.با بهت و استرس زنگ مي زنم به فخ. تا بر مي دارد همچي با افتخار مي گويد: " بيداااااااارم!" ميگ پَ چرا بيدارم نكردي بريم پَ؟! يه حس مهربانيت و كذالك مي گيرد و در مي آيد كه : "خواستم بيشتر بخوابي"! همچي حق به جانب ها ..
خواستم بگويم بعله ... ما با يه همچي آدمهاي آن تايم صفتي رفيق شيش هستيم. اين care كردنتان مرا كشته!
امرو 4 شنبه ي دو هفته بعد اون مكالمه، دايي اومده خونمون، تا مياد تو مي گه: آقا راستي اينو بهت بدم. و دستشو مي كنه جيب كاپشنش و يه جا كارتي در مي ياره مي گيره جلو من.
بعله ... يه همچي آدم آن تايم صفتي ست دايي ما ...
بعد حالا الان 2 ساعته گذاشته مش جلوم، هی نیگاش می کنم، می گم خب آخه خل و چل مبل دو نفره، تو این خونه ی خالی بی اثاث، تنها، به چه دردت می خورد که اینقد جون کندی؟..
بعد اصن فک کردم یه جورایی دل آدم می گیره ... خو مبله دو نفره ست، خو من تنهام خو.
پ.ن: آگاهان دو كلام هم حرف حساب در اين بلاگ را از نشانه هاي آخرالزمان مي دانند.
2 ساعت بعد، قزوین.
یعنی من کلافه. درست از دو ساعت پیش که این پسر کونشو گذاشت تو ماشین یه بند با این دختره ور زد. دیگه سرم داره می ترکه. کاش باز دو کلمه حرف حسابی می زدن با هم. عین آمار دو ساعت رو حول و حوش سکس و دادن و اینا حرف می زدن. کاش باز با همین ادبیات معمول حرف می زدن. از منظر فلسفه به این عمل مقدس نگاه می کردن. بحث می کردن، جدل می کردن.. آقا! جان من! نکن! خواهرم! نکن! می خوای بدی بده. چرا تن فرویدو تو قبر می لرزونی.. آخه تو که فرق فرویدو با ملاقه نمی دونی، هی هم فو-روید تلفظش می کنی، خب چه کرمیه اینقد زر مفت بزنین. همون اول راه یه شماره بده قرار بزارین برین هرکار می خواین بکنین خب. بابا مخ مارو ... لا اله الا الله...
یعنی ای که تو این شانس! حالا وسط نشسته بودم از این دخترا بود فاصلم از 20 سانت کمتر می شد بوق می زد. حالا که خواستیم بخوابیم چیز از آب در اومد .. همین چیز ...
یعنی من دیگه به گورم بخندم از این احترامای شخمی بزارم به جامعه نسوان تو تاکسی و اینا.
یک شب کنار ساقی ام.
بهله ... یک همچی جور آدمی هستیم ما برای خودمان.
اول: نوشتن اما نه. بلاگ نویسنده می خواهد آقا جان! می فهمی؟! ...
دیُم: من برا خودم هزار سوراخ شامل بلاگ و غیره دارم که بنویسم. اینجا را نمی نویسی باطلش کنیم برود پیش کاغذ سوخته های من! والا ... کفر آدم را در می آورد!
که دل به دست کمان ابرویی ست کافرکیش ...
حالا تو آرام مي گيري مي خوابي آنجا، سكوت آنجا حالت را جا مي آورد. خسته شدي بودي از اين همه هياهو توي اين دنياي نكبتي .. حالا كمي آرام مي گيري..
مي دانم ... مردن فقط به زمين نزديك تر شدن است دايي جان ..
مجبور بودم! می فهمی؟!.. فردا دخل ایییییییییییییییییییییییییین همه روز خاطرو رو می یارم. دل کندن ازشون خیلی سخت بود. واقعا دستم می لرزید وقتی داشتم می نداختمشون برن.. فک نمی کردم اینقدر وابسته شون باشم... آدم به چه چیزا که دل خوش نمی کنه... آدمه دیگه...
پ.ن: حالا بعدش نم نم بریم تو کار عکس ها و بلاگا :دی

پووف.. عجب یه ماهی بود اون ماه .. چقدر همه چیز عجیب بود.. با گذشت این همه سال، نه هنوز سر در آوردم که واقعا چی بود قضیه، نه حتی همون کارایی که خودم کردم رو می تونم هضم کنم ... عجب...

:)) طفلکا چقد استرس کشیدن اون شب :دی یادش به خیر ..
این برای "م" است :))) نفر 15 ام شده بود از 20 نفر کلاس. حالا کجاست آقای داوودآبادی (مشاور پیش دانشگاهی مان) که ببیند همین بشر برای درس فازی اش 400 صفحه document درست کرده؟ :)) بنده خدا درست امیدوار بود خب :دی


سوالات هم این بود:
10. یک دوست دختر/همسر دلخواه چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟
11. چه چیزش تو را جلب می کند؟
12. چه چیزش تو را دفع می کند؟
13. او تو را یاد چه کسی می اندازد؟
14. چه کارهایی انجام دهد خوشحال می شوی؟
پ.ن: فکر کن! "با مزه راه می رود و حرف می زند" ...
پ.ن2: "دوست دارم کلی توجه کند به من" !! خودشیفتگی را می بینی؟! خوب دوست داشتم خب!
قا من امشب ول کن نیستم!!
ببین اینارو! رفته بودیم واسه کنکور تو یه خونه درس بخونیم. با مهراد و نوید. ببین چه جونی می کندیم :))) از 6 صبح تا 12 شب!! ای خدا! به خدا همین برنامه رو دست کم یک ماه دقیق اجرا کردیم. شایدم بیشتر.
اون اولی ساعت کاریمونه. اون دومی قانون اساس مون :))


شیرها هم که چکه می کرده! :)))
اوهوم.. گاهي دنيا خوب يادش مي ماند آرزوهاي كوچك را... من اما دوست نداشتم چشم مادر قرمز باشد.