که وقتی دلشان
اندازه اشک مورچه می شود
دوست دارند بزنند همه دنیای دورشان را خراب کنند
بریزند پایین.
پ.ن: گرچه در اغلب موارد کار به همه ی دنیا نمی کشد، اما بهتر است زیاد به پر و پایشان نپیچید این طور مواقع.
بعد نوشت: واقعا خجالت نمی کشید منو مجبور می کنید بیام اینجا اضافه کنم و توضیح بدم منظور از آذری متولد ماه آذره و احیانا خودم هستم؟!... آخه تا کی ؟!!!...
اون وخ این صدفه می گه اپلای نکن...
پی اس: حیفِ اون دوشٍ با وسواسی که صبح واسه امروزم گرفتم.
پیتر: وضعیتم؟ گه گیجه مطلق.
الساندرو: چرا زندگی تو هر چن وخ یه بار اینجوری می شه پسر؟
پیتر: به همو علتی که زنا هر چن وخ یه بار پریود می شن.
الساندرو: هومم.. پ فقط باث صب کرد...
پیتر: اوهوم.. فقط باث صب کرد...
(مردها نمی میرند - راسل رودریگز)
خوانندگان و دوستان راه دور و نزدیک٬ مسکوت و غیره: کامنت دونی باز است. تبریکات صمیمانه لطفا!
تبریک داوشی :)
تو غربت نمیشه زندگی کرد
تنها دیگه نمیتونم بمونم
یه دختر وطن خودم
می خوام ببرم اون ور دنیا
خاله دختره باید غذا ایرونی بلد باشه درست کنه
برام چلو کباب و فسنجون قرمه سبزی و بریون
بعده غذا بیاره واسم چایی قلیون
منم دوسش داشته باشم و بریزم به پاش صد ملیون
بهههله... حالا تنها که نمیشه رفت که هیچ، این امین فولادی هم که هی هی از موش و ملخ استرالیا می نویسد اصلا کلا دارم قید اپلای رو می زنم. والا به قرآن...
این می شود که بیایم اینجا، یک پست بی مفهوم برای بقیه بزنم. مالیات ندارد که. پست است دیگر.
نیمه شب است و باران بی وقفه می بارد. دلم پاییزی ست و تنگ.
ثبت شود.
خلاصه از بچه هه اصرار از پدره انکار!
من دیگه حساب کردم، داشتم میومد بیرون ، هنو اینا درگیر بودن باباهه داشت هرچی آدامس رو کانتر بود و براش بر می داشت که ول کنه اونم گیر داده بود.منم همچی اون کرم ذاتی م که دوستان می شناسن گل کرد. رو کردم به پسره، گفتم: عمو جون اینا آدامس نیستن که بابا جون نمی خره برات! :دی!!
آقای پدر و سایرین نگاهی با بهت به من انداختن و من فقط از بیرون می شنیدم که پسره با یه حس کشف ناشناخته ها گیر داده بود پس اینا چی ان؟! :دی
بهله ... یه همچی آدم استعداد کودک پروری هستیم ما...
پ.ن: کره خر از این مدل خفنای 4in1 هم برداشته بود! حالا از ظهر هی دارم با خودم حساب می کنم این 4 تا قابلیت چی بوده تو یه دونه... زمان ما اینا تک کاره بودا .. قدرتی خدا ..
دل م تنگ ت است.
پ.ن: این خاصیت فاصله است. گرچه شاید توی همین شهر کوفتی هم بودی نمی دیدم ات، اما خب، حالا که می دانم کلی کیلومتر با اینجا فاصله داری، باعث می شود بیشتر هوایت را کنم.
ساعت 8 و 20 دقيقه از خواب مي پرم.با بهت و استرس زنگ مي زنم به فخ. تا بر مي دارد همچي با افتخار مي گويد: " بيداااااااارم!" ميگ پَ چرا بيدارم نكردي بريم پَ؟! يه حس مهربانيت و كذالك مي گيرد و در مي آيد كه : "خواستم بيشتر بخوابي"! همچي حق به جانب ها ..
خواستم بگويم بعله ... ما با يه همچي آدمهاي آن تايم صفتي رفيق شيش هستيم. اين care كردنتان مرا كشته!
امرو 4 شنبه ي دو هفته بعد اون مكالمه، دايي اومده خونمون، تا مياد تو مي گه: آقا راستي اينو بهت بدم. و دستشو مي كنه جيب كاپشنش و يه جا كارتي در مي ياره مي گيره جلو من.
بعله ... يه همچي آدم آن تايم صفتي ست دايي ما ...
فک کن با چه خجالت و بدبختی ای آوردمش، به چه بدبختی ای شستمش، در حد استریل شستما. یعنی فَرادَما و اینا.
بعد حالا الان 2 ساعته گذاشته مش جلوم، هی نیگاش می کنم، می گم خب آخه خل و چل مبل دو نفره، تو این خونه ی خالی بی اثاث، تنها، به چه دردت می خورد که اینقد جون کندی؟..
بعد اصن فک کردم یه جورایی دل آدم می گیره ... خو مبله دو نفره ست، خو من تنهام خو.
بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم. تو دیگری را.... دیگری مرا.... و همه ما تنهاییم."
پ.ن: آگاهان دو كلام هم حرف حساب در اين بلاگ را از نشانه هاي آخرالزمان مي دانند.
2 ساعت بعد، قزوین.
یعنی من کلافه. درست از دو ساعت پیش که این پسر کونشو گذاشت تو ماشین یه بند با این دختره ور زد. دیگه سرم داره می ترکه. کاش باز دو کلمه حرف حسابی می زدن با هم. عین آمار دو ساعت رو حول و حوش سکس و دادن و اینا حرف می زدن. کاش باز با همین ادبیات معمول حرف می زدن. از منظر فلسفه به این عمل مقدس نگاه می کردن. بحث می کردن، جدل می کردن.. آقا! جان من! نکن! خواهرم! نکن! می خوای بدی بده. چرا تن فرویدو تو قبر می لرزونی.. آخه تو که فرق فرویدو با ملاقه نمی دونی، هی هم فو-روید تلفظش می کنی، خب چه کرمیه اینقد زر مفت بزنین. همون اول راه یه شماره بده قرار بزارین برین هرکار می خواین بکنین خب. بابا مخ مارو ... لا اله الا الله...
یعنی ای که تو این شانس! حالا وسط نشسته بودم از این دخترا بود فاصلم از 20 سانت کمتر می شد بوق می زد. حالا که خواستیم بخوابیم چیز از آب در اومد .. همین چیز ...
یعنی من دیگه به گورم بخندم از این احترامای شخمی بزارم به جامعه نسوان تو تاکسی و اینا.
یک شب کنار ساقی ام.
بهله ... یک همچی جور آدمی هستیم ما برای خودمان.
اول: نوشتن اما نه. بلاگ نویسنده می خواهد آقا جان! می فهمی؟! ...
دیُم: من برا خودم هزار سوراخ شامل بلاگ و غیره دارم که بنویسم. اینجا را نمی نویسی باطلش کنیم برود پیش کاغذ سوخته های من! والا ... کفر آدم را در می آورد!
که دل به دست کمان ابرویی ست کافرکیش ...
ابراز از گذشته ها، مربوط به زمان حال است. مربوط به همان لحظه.
دوست دارم اين جمع را. جمعي كه مي شود توش غش كرد از خنده، يا هق هق زد. جمعي كه مي شود توش شارژ بود يا دمغ ولو شد يه گوشه. فرقي نمي كند چگونه باشي. فقط كافي ست باشي. :)
در لحظه دوستتان دارم. همه تان را. تك تك تان را. :)
با خودم فکر می کنم همممممیشه ی خدا جریانات ضد هم و اتفاقات متناقض، در کنار هم، با هم، وجود دارند. تولد و مرگ. شادی و غم. فکر می کنم همممممیشه ی خدا یک سر دنیا روز است آنطرفش شب. فکر می کنم همیشه آدمهایی اند که فکر می کنند در اوج خوشبختی اند، و آدم هایی که برعکس. آدم هایی که شادند و برعکس.
بعد با خودم می گویم اگر در یک لحظه تمام آدم های دنیا، تماااامشان، یک حس مشترک داشته باشند، خدا چه کار می کند؟!
پ.ن: اوهوم... همه ی حس ها می گذرد. می دانم. جواب سوال هم احتمالا "هیچی" است.
حالا تو آرام مي گيري مي خوابي آنجا، سكوت آنجا حالت را جا مي آورد. خسته شدي بودي از اين همه هياهو توي اين دنياي نكبتي .. حالا كمي آرام مي گيري..
مي دانم ... مردن فقط به زمين نزديك تر شدن است دايي جان ..
مجبور بودم! می فهمی؟!.. فردا دخل ایییییییییییییییییییییییییین همه روز خاطرو رو می یارم. دل کندن ازشون خیلی سخت بود. واقعا دستم می لرزید وقتی داشتم می نداختمشون برن.. فک نمی کردم اینقدر وابسته شون باشم... آدم به چه چیزا که دل خوش نمی کنه... آدمه دیگه...
پ.ن: حالا بعدش نم نم بریم تو کار عکس ها و بلاگا :دی

پووف.. عجب یه ماهی بود اون ماه .. چقدر همه چیز عجیب بود.. با گذشت این همه سال، نه هنوز سر در آوردم که واقعا چی بود قضیه، نه حتی همون کارایی که خودم کردم رو می تونم هضم کنم ... عجب...

:)) طفلکا چقد استرس کشیدن اون شب :دی یادش به خیر ..
این برای "م" است :))) نفر 15 ام شده بود از 20 نفر کلاس. حالا کجاست آقای داوودآبادی (مشاور پیش دانشگاهی مان) که ببیند همین بشر برای درس فازی اش 400 صفحه document درست کرده؟ :)) بنده خدا درست امیدوار بود خب :دی


سوالات هم این بود:
10. یک دوست دختر/همسر دلخواه چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟
11. چه چیزش تو را جلب می کند؟
12. چه چیزش تو را دفع می کند؟
13. او تو را یاد چه کسی می اندازد؟
14. چه کارهایی انجام دهد خوشحال می شوی؟
پ.ن: فکر کن! "با مزه راه می رود و حرف می زند" ...
پ.ن2: "دوست دارم کلی توجه کند به من" !! خودشیفتگی را می بینی؟! خوب دوست داشتم خب!
قا من امشب ول کن نیستم!!
ببین اینارو! رفته بودیم واسه کنکور تو یه خونه درس بخونیم. با مهراد و نوید. ببین چه جونی می کندیم :))) از 6 صبح تا 12 شب!! ای خدا! به خدا همین برنامه رو دست کم یک ماه دقیق اجرا کردیم. شایدم بیشتر.
اون اولی ساعت کاریمونه. اون دومی قانون اساس مون :))


شیرها هم که چکه می کرده! :)))
برای شروع، این فاکتور دومین و سومین کامپوتر من است! اولی را پیدا نکردم خب! اون پاینی دومی بوده که خریده اند ازم و بالایی سیستم جدید بوده. یادم نمی رود چقددددر سر آقای پدر را خوردم برای آن چند هرتز و چند گیگ اضافی.. یعنی 5 گیگ هارد سال 77 می فهمی یعنی چه؟! .. گیگ بخورد تو سرش، هارد اولیم 120 مگابایت بود . چقدر هم جا زیاد بود همیشه. پسر نوستوله هاااااااا... حالا وایسین جالبترم میشه.
اوهوم.. گاهي دنيا خوب يادش مي ماند آرزوهاي كوچك را... من اما دوست نداشتم چشم مادر قرمز باشد.
می فهمی؟! می فهمی یعنی چی؟!
مي دانم. بند نمي شود. همين روزهاست كه چشم باز كنم ببينم نيست ديگر. بي هوا مي رود. همان طور كه آمد. اينطور فصلي ست پاييز.
پ.ن: ببین! یعنی این سینمای ایرانو یه سری دیوث قبضه کردن! واقعا دیگه سینما نمی رم! یعنی دیگه داره بهم حس "تحقیر" دست میده با این فیلما. واقعا ها ... پوووف... اسم فیلمه "تردید" بود. یعنی حاضر بودم 4 چنگولی رو 10 بار اسلوموشن می دیدم این فیلمو نمی دیدم.
پ.ن: فخي يادم بنداز اين ويديوش رو بهت نشون بدم ديگه خودت اون حركات جلف رو كه اسمش مي ذاري رقصيدن، بذاري كنار.
پ.ن2: ايضا روايت شده جاي كلمه "رقص"، كلمه "زندگي" هم همان معنا را ميرساند. اما خب، ويديو ندارد.
Wowwwww پسر... چقددددددددددددددر دلم می خواد. چقدددددر باحال بود. دلم تنگ شد براشون یهو.. خاک بر سرشون.
بی اعتنایی که می کنی بهشان، پر پر می زنند برایت.
عاشقشان که می شوی، پرپر می زنی براشان، بی اعتنایی می کنند بهت.
به خدا ها!!
پ.ن: حالا مي فهمم چرا خانم هاي خانه دار گاهي مرض و وسواس تميز كردن و كلفت پارتي مي گيردشان.
حديث: هر كس بانو جوهانسن را ببيند و نخواهدش، برود خودش بميرد.
مخي(ك)
پ.ن: حالم خوب است ها!! عجيبه، نه؟!
پ.ن: دیدی این بی جنبه ها رو؟.. :))))
ادامه مطلب
پ.ن: دلم می خواست برای "ش" یک متن بنویسم. باهاش حرف داشتم. پیغام دادم جواب نداد. اما حالا که دیدم اینجا را هنوز مصرانه می خواند، و هنوز از آن روزهاش دفاع می کند، و هنوز از آن روزها و آدمهاش می نویسد، بگویم بعد این همه سال، دوست داشتم بیاید و نقاط مبهم و پرسوال آن روزهایم را روشن کند برایم. بهش بگویم، آن نقاط برایم مهم بود و هست و تا زمانی که روشن نشود، به وجود دنا که هیچ، به وجود آن آدمی که از تو ساخته بودم برای خودم هم شک می کنم. به "وجود" خیلی چیزها شک می کنم.
من خودم یک ذره از یک ران تپل و ظریف را به هزار سینه هم نمی دهم. گرچه، در مورد آدم اینقدر ها هم سخت گیر نیستم.
تفکرات تنهایی - مخی.

