تبليغاتX
Siesta

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

شراب آورده .. از آن شراب ها ... اینقدرخوشمزه است که دلم نمی آید قورتش بدهم .. توی دهنم نگهش می دارم .. طعمش بازی می کند با دهانم .. توی حال خودم ام ..
شراب گرمش کرده. ناگهان سرش را می آورد جلوتر .. جدی تر از قبل اش می گوید: چند وقت پیش دیدم اش .. تو آهار .. بهت نگفتم. گفتم شاید ناراحت بشی.
گیج می شوم. می گویم: کیو؟! .. زودتر از جواب دادنش دو زاری ام می افتد. می گویم: تو آهار؟! .. رفتی جلو؟!
می گوید: از جلوی هم رد شدیم. صورت به صورت. اما با یکی گرم صحبت بود. با اکیپ. متوجه من نشد.
می روم توی گذشته .. کوه .. صبحانه .. یادم می افتد چند وقت پیش او هم یاد "شاهانی لهیده" افتاده بود. تعجب می کنم از این همه ربط بین اتفاق هایی که می افتد.
می خندم و در می آیم که: نرفتی جلو بگی "تنها اومدی؟!!" ... می خندد و پیپ اش را روشن می کند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:32  توسط makhi 

چند باری با هم چت کردیم. همان طور که خودش گفته بود: در حد یک دوست هم دانشگاهی.

-دفتر خاطرات ام.  ۲۸ بهمن ۸۲

 

چی فکر می کردیم چی شد. حالا چی فکر می کنیم٬ چه می شود؟! ..

 

پ.ن: گاهی یک چیزی می آید جلو چشم آدم. چیزی که بوده ها. همیشه بوده. اما یهو می آید جلوی چشم ات.  همچین بی هوا. آدم را می برد یک جای دور. خیلی دور. آنقدر که چشمهات را باز می کنی٬ می بینی صبح لباس هات را پوشیده بودی بروی کتابخانه٬ حالا ظهر است و باید لباس هات را در بیاوری بروی نهار بخوری. یا حتی بیشتر. حالت هم خوب است. همچین یک جورهایی خوب است.
مثل دفتر خاطرات. مثل اون سنگه از گاجره. و مثل صاحابش که یهو تو کرج تو ماشین می بینی و از خوشحالی جیغ می زنی و گیج از اینکه این آدم.. این جا ... الان .. گاز می دهی تا بهش برسی و بعد روت نمی شود بروی کنارش و سلام کنی. و
۳ روز فکر کنی که اسمش چی بود و کاش رفته بودی و حتی بغلش کرده بودی. باورت می شود؟! ... اسمش یادت هست؟ .. محمد علی بود؟ .. محمد کریم بود؟ .. همان که آواز می خواندها ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:8  توسط makhi 

 دوستان  تذکر دادن این نوع از ایگوانا ها بهترن. ظاهرا اشانتیون هم می دن باهاش!

پیدا کنید ایگوانا را!

 

پ.ن: البته شاید پیدا کردن ایگوانا برای خوانندگان ذکور این بلاگ کمی مشکل باشد. والّا!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:39  توسط makhi  | 

رشته اش و عشق اش سینما و فیلم بود. با هزار بدبختی پدرش را راضی کرده بود اینترنت باعث فساد اخلاقی نیست. کلی فلسفه و دلیل آورده بود که با گرفتن ADSL می تواند کلی در کارهای درسی اش جلو بیفتد. می تواند فیلم های جدید را آنلاین ببیند و دیگر خرج DVD فروشی سر میدان هم نکند.

چون پدرش عاشق جیمز باند بود اولین روز توی گوگل ویدئو "باند" سرچ کرد و اولین فیلم را play کرد تا پدرش را به وجد بیاورد. بدشانس بود بیچاره! .. © یکی از فیلم های توپ  پور-ن "جولیا باند" بود.  پدرش کامپیوترش را که ازش گرفت که هیچ، به خاطر بیدار ماندن تا صبح و دیدن فیلم های "باند" آنقدر عصبی شد که هر روز صبح اول کتکش می زد بعد می رفت سر کار. دانشگاه هم که بخورد توی سرش.پدره دیگر پولش را نداد. یعنی نداشت که بدهد. هر ماه بیشتر حقوقش را می داد پای اینترنت سرعت بالا و گیگابایت های اضافی دانلود بیشتر از حد مجاز.

 

پ.ن: الف . فولادی مرا مجبور می کند لینک های این بغل را آپدیت کنم. از بس که ارزش خواندن دارد این پسر.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:20  توسط makhi  | 

هی می نویسم پاک می کنم.
هی می نویسم پاک می کنم.

بگو مرض داری وقتی چیزی نداری (۱) بیای بنویسی؟!

- مرض داری؟! هوم؟!

 

(۱) یا خیلی چیز داری.

 

پ.ن: آها راستی! دلم از این ایگوانا ها می خواستا!

از اینا می خوام!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:34  توسط makhi 

می دانی! دلم می خواهد بروم توی یک بلاگ که نوشته هاش را دوست دارم٬ از توی آرشیو اش٬ یک پستی که ۱۵ آذر زده را عینا کپی پیست کنم و حرفی از منبع هم نیاورم و در اصل بشا-م به کپی رایت. کلی هم پیش خودم حس کنم این نوشته تعلق هایی به من دارد و از این حرف ها.

 

پ.ن : دیشب خواب دیدم امتحان "هندسه تحلیلی" (!!) دارم!! به خداها! فکر کن!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:39  توسط makhi 

 

امروز یهو یادم افتاد الان دو ماهه که از عید می گذره٬ من هنوز تقویم دیواری ندارم.

توضیح اینکه  این قضیه با حرکت نمادین نداشتن ساعت دیواری فرق می کنه و بیشتر به سر به هوا بودن من ربط داره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:35  توسط makhi 

اگر به آدم بزرگ ها بگویید یک خانه قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلوی پنجره هاش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتما به شان گفت یک خانه یک میلیارد تومنی دیدم تا صداشان بلند شود که : -وای چه قشنگ!!

پ.ن: بی زحمت یه بره برام بکش.

(پ.ن: لزومی نداشت حتما در مورد دخت بندرو ملحقاتش یه چیزی می نوشتم٬ داشت؟!)

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:9  توسط makhi 

من میام ٬ تو منو بخور.

پ.ن: به هر چیزی نباید خندید!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:4  توسط makhi 

واقعا در عجب ام .. جدی برایتان مهم است نام خلیج فارس تو گوگل مپ خلیج عرب است یا خلیج چماق؟! .. هی! مملکت بوی پهن می دهد! شما نگران نام یه خلیج گوگولی اون پایین هستید؟! (1) .. چقدر عجیب هستیم ما ... همه چیزمان را برده اند و می برند، حالا به جهنم که نام خلیجمان را بگذارند خلیج هویج. به یه ور پدر جد خدابیامرزم. حالا هی دهن من رو باز کنید.انرژی برای  این آفلاین ها و کامنتا و میل های شر و ور که مد شده اند نکنید، حتی اگر زحمتش تنها یک کلیک باشد. 

(1)    نتیجه گیری اخلاقی:  از آنجا که طی 25 قرن تمدن –بلکه بیشتر- ایرانیان عزیز اصولا نگران چیزهای پایین شان بودند، هم اکنون نیز، خلیج چیز، که آن پایین است شدیدا مورد توجه پارسیان گشته و بسیار نگرانش هستیم. آقای گوگل! آقای نشنال جئوگرافیک! دست به پایین ما نزنید با زبون خوش. امضا.

 

 

پ.ن: من همانم که زمان دبیرستان بعد مدرسه با سهراب می رفتیم کتابخانه فیش برداری می کردیم از کتابها  دنبال این که بفهمیم چرا عقب ماندیم از دنیا. همان که داد سخن میداد از مام وطن. که جدی جدی می گفتم چو ایران نباشد تن من مباد. یک ناسیونالیست تمام عیار. حالا اما بهتان می گویم: مفاهیمی همچون "وطن" به لعنت خدا هم نمی ارزد. فقط محظ استثمار است و استعمار. محض این ساخته شده اند که کسی جایی جیبش را پر کند. حالا می خواهید باور نکنید تا خودتان بفهمید. خواهید فهمید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:47  توسط makhi 

می دانی چرا گیر داده ام "ایگوانا" می خواهم؟! .. می دانی چیش برام جذاب است؟! هوم؟! ...
هر چه با خودم بالا پایین کردم، دیدم خیلی  لطف خداست که موجودی باشی که ظاهرت چندش است و وحشتناک، اما در عوض آرام باشی و غذا میوه بخوری و ساعت ها آرام یک جا لم بدهی، تا اینکه برعکس، جزو آدمیان باشی با ظاهر اغواکننده و جذاب و مسخ کننده، اما درونت از هر هیولایی درنده تر باشی. اما توی فکر هایت به هر جانداری حمله کنی و جرش بدهی. خیلی بهتر است. خیلی.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 18:19  توسط makhi 

 معامله ی خوبی ست ... من دلم را می دهم دست شماها ، شما تکه تکه اش کنید.

دنیا جای کثیفی شده .. خیلی کثیف ..  دلم می خواهد برای کسی بنویسم .. برای کسی که نیست .. برای کسی که فردا نیاید بگوید این ها چه بود نوشتی .. اصلا هیچی نگوید.. اصلا .شاید. نخواند.
این نوشته مخاطب خاص ندارد. مخاطب عام هم ندارد. لعنت به هر کس یک کلمه از این واژه ها را به خودش بگیرد. (1)

می دانی ... من هم آستانه ای دارم. من هم به جایی می رسم، که می توانم بگویم "در آستانه ام" . جایی که بیایم تیتر بزنم: "همه چیز در مه می گذرد" ... این هم مربوط به هیچ کس و هیچ چیز نیست. همه ش خودم هستم و خودم و آنچه در من می گذرد. حالا . من . در . آستانه ام.

همه مان یک جور زندگی می کنیم. از آغاز هم "حوا" عشوه فروخت، آدم "سیب" کند. حالا هم داستان همین است. حالا پیچیده تر شده. وضع من هم ایضا.
معامله ی خوبی ست .. من می مانم و کارهایی که می گویی را انجام می دهم، تو خرج مرا می دهی .
معامله ی خوبی ست ... من زمان های بی کاری تو را پر می کنم و شام مهمانت می کنم، تو نوازشم می کنی.
معامله ی خوبی ست .. من کاری که به نظرم اشتباه است را می کنم و صادقانه حرف هایت را گوش می کنم، تو هم صادقانه حرف هایم را گوش می کنی. این واقعا هم بد نیست ..
خوب است .. من عشق نثارت می کنم، تو عشق نثارم می کنی. این هم پایاپای است.
خوب است .. من تو را می برم دکتر، تو  عشق و محبت می دهی به من. این یک مورد را هم تو بیشتر خرج می کنی.
من تحریکت می کنم درس بخوانی، تو برایم دوست دختر پیدا می کنی.
من به تو پروژه می دهم، تو از من در جمع تعریف می کنی.
من به به و چه چه می کنم از توانایی هایی که نداری، تو هم مرا سخت کوش و علاقه مند به تحقیق معرفی می کنی.

لعنتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت خدا به همه تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان
لعنت به همه تان با این دنیای تخمی تان. حالم به هم می خورددددددددددددد. از خودم. و از همه شما.

حالم بد است .. حال من خیلی بد است.  دست کم، بی انصاف ها، وقتی دارم واقعا آن کارها را برایتان می کنم، یادم نیاورید که معامله است، یادم نیاورید که شما فیلم بازی می کنید. یعنی شما نمی توانید یک لحظه لذت ببرید از گرفتن حس های خوب بی چشم داشت؟! ... یا نه .. شاید هم من احمق اشتباه می کنم .. شاید شما دیگر باورتان نیست... من ام که باید این باور تخمی ام را عوض کنم .. که دارم می کنم .. چون دیگر توانم نیست ... تابم نیست که زور بزنم به خودم و همه دنیا اثبات کنم این دنیا جای گوگولی بگولی خوبی ست ...

دیشب خواب تو را دیدم. خواب دیدم برگشته ای .. خواب بودی وقتی آمدم ببینمت. بیدار شدی با صدای آمدنم .. لباس هایت سفید بود. تو لبخند زده بودی. من گریه می کردم. از آن گریه های تو. از آن ها که اجزاء صورت ات حرکت نمی کرد اما همین جوری اشک از چشم هات می آمد....
ساحره پورتوبلو! هاااه ... حالا دیگر؟ ... حالا دیگر لعنتی هاااااااااااااااااااااا؟! ... دست کم او آزاد بود هر جا می خواست برود ... هر جا می خواست. می شنوید؟! ..  دیر است برای تشبیه و تقدیر ... خیلی دیر ..  حداقل برای من.

معامله ی خوبی ست ... من باز هم اما دلم را می دهم دست شماها، خوب می دانم شما باز هم تکه تکه اش می کنید.

(1). گرفت هم به یه ورم.

 

پ.ن:

حوصله ی آب دیگه داشت سر میرفت
خودشو می ریخت تو پاشوره،
در می رفت.
انگار می خواست تو تاریکی
داد بکشه: « آهای زکی!
این حرفا، حرف اون کسونی ست که اگه
یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن،
خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن ..
ماهی تو آب می چرخه و ستاره دس چین می کنه
اون وخ به خواب هرکی رفت
خوابشو از ستاره سنگین می کنه
می برت اش ، می برت اش
از توی این دنیای دل مرده ی چار دیواریا
نق نق نحس ساعتا،
خستگیا، بی کاریا،
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پرخوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی

دنیایی که هر وخت خداش
تو کوچه هاش پا می ذاری
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرت
یه دسه قداره کش از جلوت میاد
دنیایی که هر جا می ری
صدای رادیوش میاد

می برت اش .. می برت اش ،
از توی این همبونه ی کرم و کثافت و مرض
به آبیای پاک و صاف آسمون می برت اش
به سادگی کهکشون می برت اش ... »

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 14:34  توسط makhi 

امروز خبرم می خواستم بروم درس بخوانم. آدم که کف دستش را بو نکرده .. از کله صبح بیرون بودم. خواستم بیایم تاریخ بزنم و بنویسم:
"امروز هم عجب روزی بود واسه خودش!"

به قول ناصرالدین شاه شهید:"الحمدلله، همه چیزمان به همه چیزمان می آید"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 23:52  توسط makhi 

ساعت از 2 نیمه شب هم گذشته ... دستش را گذاشته روی پهلوش و از درد می پیچید به خودش .. گهگداری هم زیر لب می گوید : پدر سگ !

می گویم: یه سنگ ریزه امونتو بریده ها حاج دایی ..

یک سر تکان می دهد می گوید: می گه به مالت نناز که به یک شب بنده، به حالت نناز که به یک تب بنده

می گویم: ببین چی گفته! اون موقع! با اون بی امکاناتی !

به زور میان درد کلیه اش می خندد می گوید: اون موقع!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 14:22  توسط makhi 

عید من اینگونه سپری شد: عذاب وجدان پروژه های نکرده دانشگاه٬ بی کاری روزهای تعطیل.
حالا که روزهای تعطیلش تمام شد.  ماند تعطیلی پروژه های دانشگاه
و ایضا تعطیلی دانشجو بودن من شاید!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 2:28  توسط makhi 

این از خیلی وقت پیش مونده بود. دق کردم پستش نکردم. الان با توجه به پست قبلی و اینکه رو نرومه بی توضیح -و ایضا بی دلیل-  پستش می کنم. قابل توجه کسایی که تو تاریکی میان و می رن!

 

------ (12/4/2007 5:49:04 PM): To ham be ghole Un dokhtarak mano halAl kon . bA Enke midUnam mikhAy sar be tanam nabAshe . bA Enke midUnam azam motenaferi . hagh dAri . amA man dAram taghAse kAramo midam .

شاید یک روز فهمیدم چرا ... شاید یک روز یک جا خودت برایم گفتی چه گذشت ..    

 

پ.ن: البته قابل ذکر است که تقاصشو نداد. کلا راحت باشید! هیچیتون نمی شه!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:15  توسط makhi  | 

بدبختی من اینه که تا یه مهربونی کوچولو و یه بغض کوچولو میبینم
هر چی فحش و دری وری شنیدم 
پاک یادم می ره و باز همون جوری با محبت نگاهش می کنم و بغلش می کنم و  هوس می کنم براش کادو بخرم.
حالا بیام هی خودمو توجیه کنم که متولد آذرم و  خوش بینم و المو بلمو جیمبلم و گناه داره و ...
نمی شه که .. آخرش می شه اینی که الان شدم بعد ۲۴ سال!
اونم می شه اینی که الان شده بعد ۶۵ سال.

پ.ن: آقاجون! خریت خودته! فرشید باش!
آقا من نشستم فک کردم٬ دیدم اون روند "عوضی شدن" فایده نداره! می لنگه یه جورایی. اونام که دنباله رو من شدن باید بیان آپدیت شن.
        زین پس به جای خط مشی "عوضی شدن" ، یه چی دیگه رو پیش می گیریم. هنوز عنوان مناسب پیدا نکردم. یه چی تو مایه های "دروغ" ٬ "بازیگر شدن" ، یه چی تو همین مایه ها. کلاساشم فقط خصوصی برگزار می شه!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 23:6  توسط makhi  | 

در طی این سالها این را فهمیده ام که دنیای ما سرشار از دروغ است. سرشارها ... پُرِ پُررررررررر ... برای همین ارزش ثانیه هایی را که  سر  بر شانه ی کسی که دروغ نمی گوید می گذاری و چشمهایت را می بندی و موزیک گوش می دهی خوب می دانم. خووووووووب .. آنقدر که حواسم را حسابی جمع کنم که از دستش ندهم. 
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 0:0  توسط makhi 

یک عزیز دلی٬ یک کتابی برا ما خریده ٬ که الان درست ۲ ساعته میخشیم! (با تلفظ /mikheshim/) !!

یه سوالش رو برا دوستان خواستم بنویسم بلکه تفکری کنن :

"اگر قرار باشد برای مراسم تشیع جنازه ات از یک مجری دعوت شود چه کسی را ترجیح می دهی؟"

 

پ.ن: همون جور که استحضار دارید فخی تازه اومده٬ یه ۵ دقیقه ای تو سکوت فکر کرد٬ با یه نگاه پرمعنی٬ خیلی آروم و جدی گفت: جواد خیابانی!!
حالا تو خود بخوان از این مجمل حدیث مفصل را! برای فخی دعا کنید!

پ.ن۲: شما چطور؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 14:34  توسط makhi  | 

ایام، ایام به به! چه بهار خوبی و صد سال "به" از این سال و ماچ و موچ و 5 هزار تومنی و نه به خدا همین الان چایی خوردیم و این حرفاست! به به!

به برادرزاده 6 ساله ام می گویم: اینقدر شیطونی نکن! مثل یک برادرزاده خوب بشین کنار من آروم.
می زند بلند زیر خنده! .. می گوید: برادرزاده ؟!!! (انگار بار اول است شنیده این کلمه را)
من هم تریپ آموزش برم می دارد.
- آره دیگه عمو جون، تو برادرزاده ی منی. یعنی دختر برادرمی.
یه کم قیافه اش را متفکر می کند.
+ برادرزاده که توش "برادر"ه .. تو "انگلیسی" معلومه دختر یا پسر. اینجوری که معلوم نمی شه من "دختر"م  ("انگلیسی" را با لهجه غلیظ مردم شریف محله منهتن تلفظ می کند)  و اینجوری نگام می کند :-؟
یه کم مکث میکنم.
- ممم ... خب .. راستشو بخوای .. معلوم نمیشه خب. حالا اون قندو بده عمو!

و توی دلم می گویم ریدم به این زبان که حالا این بچه بیاید من را  ضایع کند! ما از زبانمون هم باید بخوریم!


پ.ن: اصولا این کره خر از بچه گی من را خوب ضایع می کرد!
پ.ن: میگم زمان ما این امکانات نبودها تو 6 سالگی! بود؟! ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 14:24  توسط makhi  | 

برای نوید.

نوید جان، برای تو می نویسم. گرچه شاید تو هیچگاه اینجا را نخوانی. یا کسی چه می داند، شاید تو هم یکی از آنهایی باشی که کانتر کنار بلاگ را بالا می برد و بی صدا می آید و می رود.

سکوتم را شکستم چون دیگر وقتی نمانده .. نه .. راستش را بخواهی چون statuse جلوی IDات خیلی غمگینم کرد ... چیزی شبیه این بود : I need to get rid of these fuckin days  ...  انگار باز وقت رفتن است. این بار وقت رفتن تو. های رفیق دیرینه! ... چه ساده می روی ... چه غریب .. رفتن برای من هم سخت شده ... برای من که قید همه چیز را می زنم، چه رسد به تو که به همه چیز دل می بندی ...

قدیم ترها اینطور نبود .. اگر قرار بود بروی دلم هزار پاره می شد .. دلم می مرد .. آن قبل ترها اگر بود، برایت نامه ای می نوشتم. به خط گریه. که هر بار می خواندی اش زار می زدی .. از این بابت شانس آورده ای .. زمانه عوض شده رفیق .. روزگار غریبی ست .. یادم می آید آن زمان ها، دو هفته که رفتم سفر، توی فرودگاه برایم اشک ریختی .. یادم می آید آن زمان ها برایت نامه می نوشتم که دوست ات دارم. که تو رفیق منی. که تا آخر عمر برادری مان را نگه می داریم. آن قدیم ها اینطور نبود ..
خوب یادم هست آن سالها برایت چقدر نگران بودم که نکند کسی از سادگی ات سوءاستفاده کند .. که پای دختری که به زندگی ات باز می شد، خراب ات نکند، زخمه ای نزند بر دلت .. حساب کوچکترین ضرر و زیان تو را هم می کردم .. آنقدر نگران می شدم که انگار دارند معتادت می کنند! ... چه روزهایی! ... می رفتیم، می آمدیم، اتاق های همدیگر را از بر بودیم .. هر تغییر کوچکی را می فهمیدیم .. درست مثل اتاق خودمان. آن روزها همه چیز صمیمی بود، رویایی بود، همه برادر بودیم. قدیم تر ها اینطور نبود...

یک روز نمی دانم چه شد .. می گویند آدم از هر چه بترسد سرش می آید، راست می گویند. من می ترسیدم تو را –برادرم را- از دست بدهم، از دست دادم. نمی دانم چه شد. تقصیر ما نبود برادر. مقصر ما نبودیم. ما هر چه می شد بکنیم کردیم. بد روزگار بود. هر چه من زورم را زدم که بگویم برادر، گم ات کرده ام. گم شدی. تو درگیر فتح قله هایت بودی. شاید تو زود بزرگ شدی. برای همین فهمیدی دوست و رفیق پشمک است. نه به این تندی، دست کم حاشیه است. من هنوز کودک بودم. هی صدات کردم. نشنیدی. یک روز چشم هایم را باز کردم، دیدم توی دفتر خاطراتم تیتر زده ام: "امروز دور یک دوست قدیمی و صمیمی را خط قرمز کشیدم. از خودم می ترسم." ... باور کن.. این را جدی می گویم، من واقعا از خودم ترسیده بودم.
گذشت .. من هم یاد گرفتم
Delete  کردن آدم ها را. به همین سادگی فشار دادن کلید Del . ... به همین خوشمزگی! .. من هم بزرگ شدم برادر. بعد چند سال هم که تو باز آمدی شروع کردی به ترمیم بافت های فرسوده، من دیگر خیلی بزرگ شده بودم. دیگر کار ما از تماس های گه گاهی و چه خبر و امروز کجایی و یه سری به ما بزن، گذشته بود رفیق، باور کن .. تو هرگز پیدایم نکردی برادر. روزگاری غریبی شده بود دیگر ....

حالا هم هیچ صحبت گلایه نیست .. باز با همه چیزهایی که پیش آمد، با اینکه تو روی هم داد زدیم، با اینکه کسی که در عالم نوجوانی فکر می کردم می توانم همه زندگی ام را بسپارم دستش، توی روی ام وایستاد و فحشم داد و قلبم را تکه تکه کرد، ولی باز دم رفتن اش، دل تنگش شده ام. می فهمی؟! ...  دلتنگ آن دوستی کودکانه بینمان. دلتنگ روزهای اول سال تحصیلی دبیرستان که دنبال دو تا صندلی خالی می گشتیم که کنار هم باشیم. دلتنگ درد و دل ها. دلتنگ خاطرات صمیمی. دلتنگ چند ماه اردوی درسی توی یک خانه بزرگ. دلتنگ حسودی هایی که وقتی با کس دیگری می پرید بهش می کردم. دلتنگ تمام روزهایی که می خواستمش و نبود. دلتنگ دغدغه هایش، تنبلی هایش، درس خواندن اش، سیاوش قمیشی خواندن اش . دلتنگ یک رفیق از جنس قدیم ها.

می دانی رفیق! قدیم ها اینطور نبود .. می روی. می دانم غربت شاعرت نکند، دانشمندت که می کند! .. گرچه سخت است، اما سقف اینجا هم برای تو کوتاه است. برو. قله ها را فتح کن. برگرد. بیا سر کلاس هایت، به یکی دو نسل بعد خودمان، یک نگاه عمیق با چشمهای سبز لجنی ات بکن، بگو قدیم ها اینطور نبود. بگو حیفِ ما که در قدیم ها جا ماندیم. سفرت به خیر.

پ.ن: بالاغیرتا از این استادها که معدل نمره کلاسشان پایین 12 است و  بالا منبر می روند و مخ آدم را می خوارانند نشو! همین که قد ات بلند است و کل تخته را از بالاترین نقطه سیاه می کنی کافی ست!

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 1:39  توسط makhi  | 

"حتی اگر یک چیزی شما را، خون شما را هم به جوش آورد، مثلاً فرض کنید اهانت به رهبری کردند، باز هم باید صبر کنید. سکوت کنید. اگر عکس مرا هم پاره کردند، باید سکوت کنید."

مقام معظم رهبری - آن سالی که عکسشان را پاره کردند.

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:38  توسط makhi  | 

«این متن جدیدیه که آقای لوساژ فرستاد؟ روی زمین؟

جوابی نگرفت؛ مثل این بود که حوا از قابیل بپرسد آن بیل باغبانی نو و قشنگش نیست که بیرون زیر باران افتاده؟»

 

پ.ن: آقای سالینجر! "فرنی و زویی" شما ما را نمود!

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 14:8  توسط makhi  | 

من یک دوست پیدا کرده ام. یک دوست باحالِ قوی! .. یک دوست بامزه که حرف هایم را می فهمد ولی فقط سر تکان می دهد.

انگیزه نوشتنم از او فقط این است که امروز طوری با ذوق و جدی  داشت با یک در نوشابه بازی می کرد که لحظه ای یادم رفت کجای این نقشه ی کوفتی جغرافیایی ام. که فکر کردم کسی که جلویم است بالاترین درجات روشن بینی را دارد. چیزی تو مایه های یوگی های بزرگ که آدم سر از کارهای شدیدا ساده شان در نمی آورد.

این دوست من طوری رفتار می کند که انگار از آن بالا آمده پایین تا به تو توجه کند. که هر چقدر هم بگویی بی هدف از این مغازه به آن مغازه برویم – کاری که هر کس را تا سر حد فحش های رکیک عصبانی می کند – با آرامش عجیبی قبول کند و تازه تو را توی مغازه بکارد که لباس های خودش را ببیند.

دوست من خوب گوش می کند. می تواند اگر دلت خواست در مورد مسائل چرت و پرت حرف بزنی همراهیت کند بی آنکه یک ذره بی حوصلگی ببینی. و در عین حال گاهی جمله ای بگوید که میخکوب ات کند. جمله ای که آنقدر سنگین باشد که مجبور باشی چند بار بهش فکر کنی.

دوست من می تواند ناگهان از جا بپرد و یک آهنگ چرند را زیر لب بخواند و با تو برقصد. و می تواند یک خانم به تمام عیار باشد. آنقدر که کاملا حواست را جمع غذا خوردنت بکنی که متانت او را در رستوران خراب نکنی.

او بلد است بخندد. بلد است گریه کند. می تواند نازت کند و می تواند حالت را بگیرد. و این خیلی مهم است. کسی که هر کدام از اینها را نداشته باشد ناقص است.

این را نوشتم، که به رسم قدیم ها که وقتی کسی را دوست می داشتم از بودنش، تنها از "بودن" اش، تشکر کنم و خدایم را شکر کنم، از تو تشکر کنم. شاید تو آمده ای که من زیاد هم عوضی نشوم. کسی چه می داند. گرچه قول نمی دهم تو را عوضی نکنم!

دوست جونه! ازت ممنونم به خاطر اینهمه ساپورت من. گرچه این مدت یاد گرفتم تعریف نکنم از کسی، ولی هر کس یک مشخصه ای دارد. چشمهایت خیلی عجیب است. :)

 

پ.ن: زندگی رنگ است. تو رنگ می پاشی به لحظات وقتی هستی. و زندگی من ٬ تو خوب می دانی٬ دیروز و فردا نیست. فقط همین لحظه است و بس. درست همین لحظه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 21:4  توسط makhi  | 

اگر من قرار است به کسی یا چیزي وفادار باشم، اول از همه باید نسبت به خودم با وفا باشم . اگر من به دنبال عشق واقعی می گردم، ابتدا باید توانایی یک عشق متوسط را در خودم کشف کنم، تجربه ي کمی که از زندگی دارم به من درس داده که هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست، همه چیز یک فریب است، و این مورد همانند چیزهاي غیرمادي در مورد مادیات هم صادق است . تمام کسانی که چیزي را از دست داده اند همیشه فکر می کنند آن چیز براي همیشه ماندگار است (که بارها براي خود من هم اتفاق افتاده) و در آخر نتیجه گرفته اند هیچ چیز واقعا به آنها تعلق ندارد. و اگر هیچ چیز به من تعلق ندارد، هیچ دلیلی ندارد که وقتم را براي جستجوي چیزهایی که براي من نیستند، تلف کنم . بهترین کار آن است که جوري زندگی کنم که امروز روز اول و آخر زندگی ام است.

 پ.ن:

از آن زمان، تشخیص دادم که بعضی اوقات تو هیچ شانس دومی به دست نمی آوري و بهترین این است که هدایایی که دنیا به تو می دهد را قبول کنی.

  

                                                                                                    ۱۱ دقیقه - کوئلیو.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 20:37  توسط makhi  | 

تورو چه به روضه؟
روضه خودتی...
گریه کن نداری، و الا خودت مصيبتی.

                                                                     سوته دلان - علی حاتمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 1:10  توسط makhi  | 

آی رفیق! جایت عجیب خالیست .. حتی اگر همش جمهوری باشی یا خیریه باشی یا موبایلت خاموش باشد ... حتی اگر بگویی ۱ ساعت دیگر آنجام و نصفه شب فردا زنگ بزنی که نشد .. حتی اگر .... ... حتی ندارد. هی رفیق ! جایت بدجوری خالیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 0:50  توسط makhi  | 

- محمد .. ناراحتی؟

- نه .. خسته ام ..

- تو که ظهر خوابیدی

- روحم خسته است ..

- مگه چیکار کرده؟

- مگه روحا چیکا می کنن؟ ...

- آدم می ترسونن..

-  ... ممم.. خب ..  

 

پ.ن: آدم گاهی در مقابل کسی که فکرش را نمی کند کم می آورد ..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:46  توسط makhi  | 

"میدونی تو تهرون چند میلیون معتاده؟


-میلیون؟

 بعله!


- مثل ما؟

 بعله!


آقا جون به نظر من ما سه جور معتاد داریم . باشه کش و همیشه کش و گهگاهی کش.
پس ما جزو کدومشیم؟

همیشه کش!

 کو جنسش.


-اما نعشگی واقعی میدونی چیه؟ اینه که شما 80 گرم جنس سلامت را بگذاری جلووت 30 گرمشو بکشی 20 گرمشو گوله کنی بندازی تو حندق بلا چهار ساعت پنج ساعت بعدشم 30 گرمشو یواش یواش بگذاری رو حقه دود کنی بفرستی بالا.
ای خداااا یعنی میشه؟؟


-تازه من دلم می خواست بد از اون 30 گرم اول یک تزریقی با حال قوی بزنمو بساط بذارم دو تا سه تا لول تریاک دود کنم بره پی کارش!"

علی سنتوری - مهرجویی


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:42  توسط makhi  | 

اطلاعیه بسیار مهم:

 

من، مخمل، نویسنده ی این بلاگ، که به طور جالبی هنوز کانتر کنارش تصاعدی بالا می رود بی اینکه خواننده داشته باشد،  و دانشجوی این شهر خراب شده قزوین با سابقه ی یک ترم مشروطی یک ترم شاگرد اولی، همین جا در این مکان ، به طور رسمی اعلام می کنم، تمام شایعات، اکاذیب، شب نوشته ها، جک ها، و سایر حرف و حدیث ها، پشت سر مردم شهر شهیدپرور قزوین، اعم از تجاوز به عنف، بچه بازی، علاقه ی خاص به باسن عناصر ذکور ، سفید پسندیدن ، عدم داشتم امنیت در تاریکی و خیابان ها به خصوص کوچه های بن بست، نه تنها حقیقت نداشته، بلکه کاملا کذب محض و توهین به شعور این ملت فهیم و با تقواست. که ان اکرمکم عندالله اتقکم. باشد که همه رستگار شویم.
لازم به ذکر است که این حقیقت وقتی بر من عیان شد، که پس از طی روزهای سخت بیماری ، عیلرغم میل باطنی، از روی ناچاری، به حالت نزار، توسط دوستان برای زدن پنی سیلین 1200 به درمانگاه ارجاع داده شدیم. با اینکه اجازه ی حضور هیچ نیروی کمکی همراه به داخل اتاق تزریقات صادر نشد تا در صورت حمله احتمالی به باسن سفید و خوش کپ اینجانب ( تعریف از خود نباشه) از اینجانب دفاع کنند، و باوجود قزوینی اصیل بودن دکتر تزریقات، و همچنین توکل من به خدا، و شل کردن عضلات تحتانی، خداوند را شاهد می گیرم که این مرد بزرگوار با اینکه شنیدم گفت : "بسم الله" !! ، و من دیگر قید بکارتم را زدم ، حتی شرت اینجانب را پایین نکشید و چنان سرنگ را به داخل کمرم به جای عضلات باسن فرو کرد، که یک لحظه حس کردم پنی سیلین داخل ستون فقراتم رفت و هنوز پس از گذشت 24 ساعت کمرم درد می کند. به جاست که نشان از خودگذشتگی و صبر  به این دکتر فهیم  داده شود که ان الله مع الصابرین. باشد که همه رستگار شویم دوباره.

 

پ.ن:  بچه ها می گفتند حالا نکنه کارشو کرده اینقد درد گرفته نفهمیدی، تا اینکه با مشاهده ی جای سرنگ روی کمر اینجانب به حقیقت امر واقف و از شایعاتی که ساخته بودند بسی خجلت زده شدند.

پ.ن: به جان خودم یه لحظه نفسم بند اومد! با خودم گفتم ای تو روحت که به من مریض رحم نکردی! ولی بعد که دیدم سرنگ را به کجام فرو کرده با اینکه کلی درد داشتم اینقذه خوشحال شدم!!!

پ.ن: حالا شایدم رد گم کنی باشه، آخه گفت بعدیشم بیار فردا بزنم. :)))))))))))))))  ولی ما رو که کشتن!! :))))

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 14:39  توسط makhi  | 

من در زندگی ام یک شانس بزرگ آورده ام. کسی آمد توی زندگی ام که تبدیل شد به یک منیجر قوی برای داستان من. تحلیل های دقیق و ذات پاکی که دارد باعث می شود هر چه می گوید برایم برهان قاطع باشد. گرچه خودش یادم داده حرفها را، حتی از مطمئن ترین دهان ها، بی بهانه قبول نکنم. این پست را با کلی تاخیر ، نوشتم تا یادم باشد، او ، همیشه، همیشه ی همیشه، با صمیمی ترین حس ها، ساپورتم کرده. تا یادم باشد، عجیب احساس خوبی دارد، وقتی آدم بداند، یکی هست که حواسش به او هست. که وقتی می روی خانه اش و مغموم نگاهش می کنی، دو تا چایی میاورد و می گوید: تو زر می زنی یا من شروع کنم؟ :) .. و بعد آنقدر محکم حرف می زند که فکر می کنی همه ی وقتش را گذاشته که به دردهای تو برسد ...

این پست را زدم که یادم باشد بگویم: ممنوم ازت. که بگویم دوست ات دارم. که یادم باشد یک روز یک جا که کم آوردم، کسی هست که برای من نگران است. ممنون. همین.

 

پ.ن1: می دانی .. ترجیح می دهم که به روی خودم نیاورم باز داری می روی .. "ممنوع التلخ" هم که شده ام. پس زرهای همیشگی ام را هم که در مورد رفتنت نمی توانم بنویسم. فقط این را بگویم که تو خوب می دانی من هیچ گاه برای دل خودم دعا نکرده ام که کسی بماند یا برود. برای تو هم دعا می کنم "اگر به صلاحت بود" برگردی زودتر. اگر هم نه، که می مانی بروجرد را می کنی پایتخت :) هااااا؟! شیه روله؟!

پ.ن2: دخترک! خوشحالم عاشق شده ای. تو که همیشه عاشق بوده ای. آن که می آید و تو عشق را نثارش می کنی آدم خوشبختی ست. بهترین لحظات برای تو.

پ.ن3: هی! کره الاغ خونگی! -----(سانسور شد!)

پ.ن4: لعنت به هر کس که فقط وقتی کار دارد یاد آدم میفتد. اینقد روی اعصاب من پینگ پنگ بازی نکتید. می دانید لجبازم. سگ می شوم ها! دکوتان هم که می خورم، سگ می شوم هاااااااااا! آن وقت خر بیارید باقالی هاتان را بار بزنید. نکنید! نکن آقا! .. برو آب بکش!!

پ.ن5: هی دختره! آن بلاگ ما ازش هیچی در نمی آید. فقط مجبورم کردی بنشینم به قول یکی خاطرات گذشته را شخم بزنم. گرچه حالا جالب بود با این دید نو. اما باز اگر کرمت گرفته وقتت را حرام کنی، بگو برایت بیاورمش.

پ.ن6: توجه کردید پی نوشت در پست های من چه نقش مهمی دارد؟! .. به خداها!!

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 13:40  توسط makhi  | 

ده دقیقه است زل زده به من. غم از صورتش می بارد. می دانم فیلم است. اما چانه اش را که می لرزاند باز دلم تکه تکه می شود برایش. می خواهد بروم با او بازی کنم. ولی خسته ام من. خیلی خسته. نشسته ام چیزی بنویسم و خالی شوم. نگاهش می کنم و می گویم: یک جمله بگو بنویسم ...
با لحنی که خیلی بزرگتر  از دخترک 6 ساله است می گوید: "بنویس هیچ کس نمیاد با من بازی کنه ... تمام."

گاهی بچه ها حرف هایی می زنند که آدم ساعت ها میخکوب می شود. اگر روزی بنویسد، درست مثل من خواهد نوشت.

 

 

پ.ن: باز انگار دلم می خواهد عاشقانه بنویسد ... می ترسم ... می تررررررررررررررسم ... آنهمه سال مایه گذاشتن آخرش خلاصه شد در یک کلمه : خیانت! ... تو را دیگر تاب ندارم ... عشق زیباست و کمیاب .. یا نایاب حتی .. من خوب می دانم دوست داشته شدن موهبت بزرگی ست در زندگی .. نه ، خود زندگی ست ... ولی این را هم خوب می دانم که سوختن دارد ... آی می سوزاند .. آی می سوزاند ...
انگار عاشق شده ام .. آن هم در این ایام که داشتم جان می کندم عوضی شوم ... درگیرم ... درگیر ها ...
اما با آن حرف ات تصمیمی گرفته ام:  
لعنت بر کسی که اینجا عاشقانه و/یا تلخ بنویسد. تمام!!

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 16:52  توسط makhi  | 

دوست دارم همین حالا به همه معشوقه های زندگی ام تلفن بزنم و حالشان را بپرسم .. یا یک مسج خشک و خالی .. آنها هم بی اینکه فکر کنند چه گذشته یا تعجب کنند یا سوالی کنند، جوابم را بدهند یا بگویند : خوبم ، تو چطوری؟ .. همین .. از همین حرف های ساده ...

دلم همه کسانی را که دوست دارم و چیزی می فهمند را می خواهد که بنشینیم جایی با هم فیلم ببینیم و بعد در حالی که قهوه یا شرابمان را می نوشیم در موردش حرف بزنیم .. حرف های الکی ..

دلم یک رفیق می خواهد که بی هوا زنگ بزند تا حالم را بپرسد فقط .. و اگر دید صدایم از ته چاه در می آید بی خبر بیاید دم در و بگوید آمده ام بریم کمی قدم بزنیم ...

دلم شراب می خواهد .. نوازش می خواهد .. نوازش هم نبود، نبود. اما دلم اخم نمی خواهد .. حوصله بکن نکن ندارد .. حوصله باید نباید ندارد .. دلم بازی می خواهد .. دلم باز بچه شده ...

دلم کنسرت می خواهد .. مهم نیست اجرای چه کسی باشد .. فقط با یکی یک جا آرام بنشینیم و گوش کنیم .. در آنتراک از سازها و صداها حرف بزنیم ...  و تا چند روز بعد یک ترانه ی جدید که هنوز آلبومش بیرون نیامده را دست و پا شکسته زمزمه کنیم ..

دلم ... ممم .. دلم امتحان های مدرسه را می خواهد که وقتی از سر جلسه می آمدیم بیرون می شد با تمام قدرت کتابی که همه اطلاعات امتحان و جواب هاش توش بود پرت کرد هوا یا محکم انداخت توی جوب و داد زد دیگه در موردش حرف نزنید و بی خیال خندید .. نه این امتحان ها که بیشتر فرمالیته است و تازه بعدش اول بدبختی ست ... آنها که 20 نمره امتحان بود و والسلام .. نه اینکه هزار صفحه بخوانی برای 2-3 نمره ...

دلم آن روزها را می خواهد که همه مدرسه آنقدر کوچک بود که صدایت می کردند و ازت قول می گرفتند معدلت بالای 19.5 شود .. 19.5!!! .. فکر کن ! ... و بعدش کلی خودمختار می شدم .. هر وقت می خواستم نمی رفتم ، هر وقت می خواستم بر می گشتم .. به اسم درس خواندن! .. و بعد که معدلت بالای 19.5 می شد همه راضی بودند ... و درخواست می کردند همان جا ثبت نام کنم برای سال بعد و از برنامه های سال بعدشان می گفتنتد .. برنامه هایی که من فکر می کردم هنوز خیلی زود است برای پسرک کوچک سر به هوا توضیح داده شود .. دلم مدرسه می خواهد .. نه این دانشگاه ها که همکلاس ات را هم نمی شناسی .. که هیچ کس به هیچ کجاش نیست که چه می کنی ، کی می روی ، کی می آیی ... که خیلی شبیه دنیای واقعی ست ... من دلم دنیای بزرگ و پیچیده نمی خواهد ...
دلم دنیای شازده کوچولو می خواهد ... سیاره ای که توش جای یک صندلی و چند گلدان و سه چهار تا آتشفشان کوچولو باشد که بشود با دستمال گردگیریشان کرد ... من از دنیاهای بزرگ و پیچیده می ترسم ...  از حساب کتاب و فکر کردن به اینکه چه کنم و چه می شود بدم می آید .. من از دنیاهای بزرگ و پیچیده آدم بزرگ ها می ترسم ...

من دلم. آغوش ِ. بی دغدغه. می. خوا. هد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 14:13  توسط makhi  | 

اَاَاَاَاَاَ  !!!! (aaaaaaaaaaaaaaaaaaa!!!!!)

هزااااارو هشتصد ووو نود وو یه نفر دیدن اینجا رو؟!

اصلا ولش کن بابا! آمدم بگویم انگار همین دیروز ... ممم .. نه ! اصلا انگار همین چند ساعت پیش بود پست زدی ۲۱ روز تا اعزامم مونده. تموم شد :)

 

پ.ن: یک بار یک جا برای یه کی نوشته بودم دلم یک دوست می خواهد .. هوم؟ یادت هست که؟! .. خب ! .. همان !!

پ.ن: لعنت بر سه چیز: سیستمهای فازی - پردازش تصاویر دیجیتال - و مباحث ویژه در هوش مصنوعی !! ( و اضافه کنید واحد های این ترمم را ایضاً !! )

پ.ن : بار قبلی که گفتم خوب نیستم باورم نکردند! خب .. به یه ورم!! حالا ولی حالم خووووب است ! در حد تیم ملی! اگر باز هم باور نکردند باز به یه ورم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 6:30  توسط makhi  | 

 

موومان اول:
یکی بود انگار، اما قطعا یکی نبود.

چه فرق می کند؟! صبح را با یک بوسه ی عاشقانه از خواب بیدار شوی یا با نمازی از سر نجابت ... این را یادم نیست کدام گوری خوانده بودم همین جوری یادش افتادم ..  فقط بهانه اش کردم که باز بنویسم ... قبل تر ها "سلام" را بهانه می کردم .. حالا کمی اوضاع فرق می کند ... ع.و.ض.ی. تر شده ام خب .. خوشبختانه همه می دانند .. فقط نمی دانم چرا انگار کسی جدی نمی گیرد این قضیه را .. بگذریم ..

موومان دوم:
سعدیا دوُر نیک نامی رفت، نوبت عاشقی ست یک چندی.

این شعر را آن زمان ها که فرشیدمان عاشغ شده بود پشت جلد یکی از کتاب ها نوشته بود! به خداها! حالا وایسا  جالب ترم میشه! اسم کتابه بود : "هرگز به غریبه دل نبند" !! بعد پشتش با خط خودش که معلوم بود کلی ذوق و رایحه عاشقیت ( به قول بهروز وثوقی تو سوته دلان) توش بود ، نوشته بود : گفتم آهندلی کنم چندی، ندهم دل به هیچ دلبندی. سعدیا دور نیک نامی رفت، نوبت عاشقیست یک چندی! آن زمان ها گرچه سنم کم بود اما می فهمیدم که یک جای کار این عزیز دل ارور (error) می دهد که اینطور قاطه و پاطه - ولی عاشگونه! :)  .. -  ... خلاصه ... انگار بعدها هم او هم "ش" فهمید که .. که چی؟! .. اصلا به شما چه فضولی مسائل خصوصی مردم را می کنید!! .. اما حالا که لفظ اش را آمدم می گم دیگه، فهمیدند که به قول یکی ازدواج تابوته عشغه! .. یا یه چی تو مایه های عشغ یه چیزی مثل کشک و دوغه برو حالشو ببر من برات بیس می زنم تا تورو برقصونم نازی تو که یار نداشتی!!!!!!! :))) قاطمو پاتم هااا! ... بگذریم.. اما توصیه من به جوانان اینست که عاشق باشید که عشق .. آی عشق لعنتی .. پوووووووووووف ! ...  می زارید خفه بمونم یا نه؟! ...

در همین لحظه فرشید می آید روی Air که حال مامان را بپرسد. البته اول غر می زند که دارم از سر ساختمون و عمله بنا بر می گردم بعد حرفش را شروع می کند. من هم مثل همیشه می گویم بابا ول کن! برو حالشو ببر!  می گویم حلال زاده داشتم می نوشتم ازت ولی شرط می بندم یادت نمی آد ماجرا را .. ولی خب، ضایع شدم چون یادش آمد .. این یعنی آنقدر ها هم عشق یه چیزی مث کشک و دوغ نیست!! .. بعد از کلی ذوق گفت ته اش اضافه کن : نمی دونم چی چی چیچی ، یار یکی انبان خون، یار یکی شمس ضیاء . یه چیز دیگه هم گفت وسطش بنویس که مراحلش تکمیل شود که یادم نیست. بعد هم یه پی نوشت هم داد با این عنوان که : از مقامات تبطل تا فنا، پله پله تا ملاقات خدا! بعد دیدیم همین طوری بخواد پیش بره کل پست واسه اون می شه، گوشی راقطع کردم :))) قضیه اون جکه شد که از پشت بوم سقوط می کنه هی طبقه طبقه می زنه خراب می کنه آخر با شات گان می زنن می کشنش تا ساختمونو نیاورده پایین :)))  عجب بابا !! .....

موومان سوم:
Happy ValentiMe !!

خدایی هر سال عذاب وجدان می گیرم که آنهمه ذوق خرجم کرده بودی ، سر این ولنتایم ( :دی) گیر دادم بهت! حالا بگو به یه ورم که این تاین است یا تایم! والا!! ... بگذریم! آمدم بگویم آقاجان! مناسبت هایی که دوطرف می روند یه کادو می خرند واسه هم اصلا هم بامزه نیست! (کلا توجه کردین من دست از ضدحال بر نمی دارم؟! ) نه خدایی! کادو باید بی بهانه باشد .. تازه ، اصلا باید یه طرفه باشد. این که دو نفر بروند واسه هم توی یه زمان یه چی بخرند و بدتر بدانند که واسه هم چی می خرند که فاز نمی دهد .. نه اینکه بد باشد اما قابل مقایسه نیست با اینکه آدم چشمش را باز کند و وقتی انتظارش را ندارد یه کادو هر چقدر هم ساده ، یه آدامس ، یه پاکت قهوه یا هر چی ببیند جلوش .. خدایی این کجا آن کجا که این برا اون شکلات بخرد اون هم برا این شکلات بخرد، به هم بدهند، این از شوکولات اون بخورد، اون از شوکولات این (گیر دادما! ) ... والا! .. به قول یه خری انتظار تعهد را می کُشد ... به نظر من که این مناسبت ها را شکلات فروش ها و عروسک فروش ها در آوردند از خودشان نه سنت کنت مونت کریستوفر ولنتاین! ( اسم را حال کردید؟!) .. کار هم از بیخ کار انگلیساست! شک نکنید! ... یکی می گفت  تو فرانسه لباس زیر به هم می دن، باز این خیلی قشنگ تر و هیجان انگیز تر است پروسه خریدش :دی !! خدایی بد می گم؟! ... ;;)

 

موومان آخر:
خیلی خوب است برای کسی درد دل کنی که هیچ چیز از حرف هایت نمی فهمد و نگاه ات می کند و می گذرد.

می دانی فخی! همیشه از سیگار بدم می آمد .. دودش می رفت نِروم را گاز می زد ... اما این بار می خواهم عاشق یکی بشوم که بهترین استیل روشن کردن سیگار با فندک را دارد .. باور کن! اصلا چطور است یک مسابقه ترتیب دهیم؟! هوم؟! .. البته توی  "یک نفر"اش  شک دارم!  :)))) می خواهی عاشق 3 نفر اول شوم؟! هوم؟! چطور است؟! ..
 هی تو! یادت هست پریدم بهت که سیگار کشیدن توی جمع کار دختر های خوب نیست؟! ... تو هم سیگار را انگار گذاشتی کنار؟! داری حالا؟! ...  می خواهم عاشق دخترهای سیگاری شوم چند تا چند تا!! باور کنی یا نه این روزها فانتزی ام شده تصور دخترها  در حالی که حرفه ای سیگار روشن می کنند و پک می زنند بهش .. از آنها هم که ناشیانه سیگار می کشند حالم بهم می خورد .. در اصل توی دلم تحقیرشان می کنم .. والسلام!! این بار که دیدمت اول نگاه می کنم ببینم سیگار را چطور دستت گرفته ای .. خوبی اش این است که توی نگاه اول می شود یکی را رد کرد یا عاشقش شد.

نتیجه اخلاقی: این خراب شده خوبی اش این است که صبح ها به جای 4 از 5:30 بیدارت می کنند. اما از معایب اش همین بس که با تلفن کوفتی اش نمی شود کانکت شد، و مهمتر اینکه هیچ کدام از پرستار هایش داف های خوش هیکل و فشن  نیستند. همه پرستارند متاسفانه. حتی خوش هیکل هاشان.

نتیجه گیری غیراخلاقی: خیالی نیست. جدی جدی ننوشتی. توی این روزهای کوفتی که باید پیشم می بودی گذاشتی رفتی کوهستان! این هم از اقبال من است که "زندگی در شرایط سخت" مان همزمان در بیاید. من باید توی گه گیجه حس های نو و بیمارستان نو و کلیه نو و هزار تا چیز نوی دیگر که حتی نمی شود نوشت اش دست و پا بزنم و تو نباشی. من هم مجبور شوم با متولدین 66و 67 بروم شمال مسخره بازی های کوفتی شان را نگاه کنم و تکرار کنم. آن هم متولدین پسر 66 ، 67 !!!! کی باورش می شود؟!  مهراد می گوید آموزنده است!  ولی من که نفهمیدم چه درسی باید می گرفتم. حیف که عرق به معده کوفتی من نمی سازد. همش را مست می کردم که زود بگذرد وگرنه. اما حالا که پدر کنیاک ام را شکست تو جوب و داغ شیشه اش هم ماند به دلم، من یاد گرفته ام مشروب هایی انتخاب کنم که شیشه اش کاملا ساده و حتی زشت باشد. اینطوری دست کم بعد از اینکه از شُک داد و بیداد و صدای شکستن شان در آمدم دلم نمی سوزد که : حیف .. چه شیشه ی خوشگلی داشت ...
حالا لااقل بیا بگو فوتبال کیا وایسیم؟! – و بعد با خودم می گویم: منو و تو و علیرضا و ..... ............................... -

پ.ن: بابا بیا در این اسپیرانف صاب مرده را باز کنیم هلاک شدم از وسوسه!!

پ.ن: دیدید این مهندس های بلاگر تحصیلکرده باجنبه را که تقی به توقی می خورد می گویند دیگه نمی نویسیم؟! .. ندیدید؟! جداً ؟! آره! اینطوریست! می گویند نمی نویسیم، بعد یه مدت هم دمشان را می ذارند رو کولشان برمی گردند، به روی پرروی خودشان هم نمی آورند یه زری قبلا زده اند!! "غلط کردم" را واسه همین وقت ها گذاشته اند دیگر! ... اصولا هیچ کس هم به هیچ کجاش نمی گیرد ننوشتنشان را! قابل توجه بعضی ها که می گفتند چرا کامنت را باز نمی گذاری!!! والا !!

پ.ن:  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:2  توسط makhi  | 

عاشورا بود .. عاشورای سال 86. و چه عاشورایی ...

حذف شد. بماند برای دل خودم.

پ.ن: دیگر نمی نویسم اینجا.. اینجا بماند برای فخی که بخوانمش.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 22:41  توسط makhi  | 

کنیاک ام تمام شد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 7:42  توسط makhi 

دو روز است که می خندم. می روم بیرون گریه می کنم. باز می آیم تو می خندم.

پ.ن: پوست کلفت شده ام ... پوست کلفت ها ... تو مایه های کرگدن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 7:41  توسط makhi 

میگوید: ممنون که اینقد خوبی ...

تا صبح فکر می کنم .. خوب؟ .. خوب؟! ... خوب! ......
انگار چیزی در من بود که روزی جایی کسی عاشقش بود .. حالا آن چیز شکسته ..  فرو ریخته ..
انگار چیزی در من بود .. که حالا نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 7:38  توسط makhi 

لعنت به حرف "پ" که یک بار این سر کیبرد است یک بار آن سر ...
لعنت به مایکروسافت و بلاگفا ..
 لعنت به زبان تخیلی پارسی!! ..
لعنت به من که باید فارسی تایپ کنم.
 لعنت به هوش مصنوعی ... لعنت به تشخیص واژه ..
 لعنت به بریدن های من .. لعنت به خبرهای بد .. لعنت به زمستان ..
 

پ.ن: توجه کرده بودی مدونا تو این آهنگه که من الکی دوستش دارم میگه Siesta</