ساعت از 2 نیمه شب هم گذشته ... دستش را گذاشته روی پهلوش و از درد می پیچید به خودش .. گهگداری هم زیر لب می گوید : پدر سگ !
می گویم: یه سنگ ریزه امونتو بریده ها حاج دایی ..
یک سر تکان می دهد می گوید: می گه به مالت نناز که به یک شب بنده، به حالت نناز که به یک تب بنده
می گویم: ببین چی گفته! اون موقع! با اون بی امکاناتی !
به زور میان درد کلیه اش می خندد می گوید: اون موقع!
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 14:22  توسط makhi
