تبليغاتX
Siesta - علی کوچیکه، علی بونه گیر

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

 معامله ی خوبی ست ... من دلم را می دهم دست شماها ، شما تکه تکه اش کنید.

دنیا جای کثیفی شده .. خیلی کثیف ..  دلم می خواهد برای کسی بنویسم .. برای کسی که نیست .. برای کسی که فردا نیاید بگوید این ها چه بود نوشتی .. اصلا هیچی نگوید.. اصلا .شاید. نخواند.
این نوشته مخاطب خاص ندارد. مخاطب عام هم ندارد. لعنت به هر کس یک کلمه از این واژه ها را به خودش بگیرد. (1)

می دانی ... من هم آستانه ای دارم. من هم به جایی می رسم، که می توانم بگویم "در آستانه ام" . جایی که بیایم تیتر بزنم: "همه چیز در مه می گذرد" ... این هم مربوط به هیچ کس و هیچ چیز نیست. همه ش خودم هستم و خودم و آنچه در من می گذرد. حالا . من . در . آستانه ام.

همه مان یک جور زندگی می کنیم. از آغاز هم "حوا" عشوه فروخت، آدم "سیب" کند. حالا هم داستان همین است. حالا پیچیده تر شده. وضع من هم ایضا.
معامله ی خوبی ست .. من می مانم و کارهایی که می گویی را انجام می دهم، تو خرج مرا می دهی .
معامله ی خوبی ست ... من زمان های بی کاری تو را پر می کنم و شام مهمانت می کنم، تو نوازشم می کنی.
معامله ی خوبی ست .. من کاری که به نظرم اشتباه است را می کنم و صادقانه حرف هایت را گوش می کنم، تو هم صادقانه حرف هایم را گوش می کنی. این واقعا هم بد نیست ..
خوب است .. من عشق نثارت می کنم، تو عشق نثارم می کنی. این هم پایاپای است.
خوب است .. من تو را می برم دکتر، تو  عشق و محبت می دهی به من. این یک مورد را هم تو بیشتر خرج می کنی.
من تحریکت می کنم درس بخوانی، تو برایم دوست دختر پیدا می کنی.
من به تو پروژه می دهم، تو از من در جمع تعریف می کنی.
من به به و چه چه می کنم از توانایی هایی که نداری، تو هم مرا سخت کوش و علاقه مند به تحقیق معرفی می کنی.

لعنتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت خدا به همه تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان
لعنت به همه تان با این دنیای تخمی تان. حالم به هم می خورددددددددددددد. از خودم. و از همه شما.

حالم بد است .. حال من خیلی بد است.  دست کم، بی انصاف ها، وقتی دارم واقعا آن کارها را برایتان می کنم، یادم نیاورید که معامله است، یادم نیاورید که شما فیلم بازی می کنید. یعنی شما نمی توانید یک لحظه لذت ببرید از گرفتن حس های خوب بی چشم داشت؟! ... یا نه .. شاید هم من احمق اشتباه می کنم .. شاید شما دیگر باورتان نیست... من ام که باید این باور تخمی ام را عوض کنم .. که دارم می کنم .. چون دیگر توانم نیست ... تابم نیست که زور بزنم به خودم و همه دنیا اثبات کنم این دنیا جای گوگولی بگولی خوبی ست ...

دیشب خواب تو را دیدم. خواب دیدم برگشته ای .. خواب بودی وقتی آمدم ببینمت. بیدار شدی با صدای آمدنم .. لباس هایت سفید بود. تو لبخند زده بودی. من گریه می کردم. از آن گریه های تو. از آن ها که اجزاء صورت ات حرکت نمی کرد اما همین جوری اشک از چشم هات می آمد....
ساحره پورتوبلو! هاااه ... حالا دیگر؟ ... حالا دیگر لعنتی هاااااااااااااااااااااا؟! ... دست کم او آزاد بود هر جا می خواست برود ... هر جا می خواست. می شنوید؟! ..  دیر است برای تشبیه و تقدیر ... خیلی دیر ..  حداقل برای من.

معامله ی خوبی ست ... من باز هم اما دلم را می دهم دست شماها، خوب می دانم شما باز هم تکه تکه اش می کنید.

(1). گرفت هم به یه ورم.

 

پ.ن:

حوصله ی آب دیگه داشت سر میرفت
خودشو می ریخت تو پاشوره،
در می رفت.
انگار می خواست تو تاریکی
داد بکشه: « آهای زکی!
این حرفا، حرف اون کسونی ست که اگه
یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن،
خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن ..
ماهی تو آب می چرخه و ستاره دس چین می کنه
اون وخ به خواب هرکی رفت
خوابشو از ستاره سنگین می کنه
می برت اش ، می برت اش
از توی این دنیای دل مرده ی چار دیواریا
نق نق نحس ساعتا،
خستگیا، بی کاریا،
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پرخوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی

دنیایی که هر وخت خداش
تو کوچه هاش پا می ذاری
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرت
یه دسه قداره کش از جلوت میاد
دنیایی که هر جا می ری
صدای رادیوش میاد

می برت اش .. می برت اش ،
از توی این همبونه ی کرم و کثافت و مرض
به آبیای پاک و صاف آسمون می برت اش
به سادگی کهکشون می برت اش ... »

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 14:34  توسط makhi