تبليغاتX
Siesta - Cisar

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

من قیصر امین پور را نمی شناسم. اسم قیصر امین پور هنوز هم مرا یاد معلم ریاضی دوم دبیرستان ام می اندازد، آقای قیصری. قیصر امین پور را هیچ وقت ندیدم ولی همیشه فکر می کردم قیصر امین پور باید شبیه همان آقای قیصری باشد. کمی چاق و کلی مهربان. اصلا هم نمی خواهم به تصویری که ازاو در ذهنم دارم دست بزنم. منظورم از "او" آقای قیصری نیست، چون آقای قیصری را که دیده ام. منظورم همان قیصر امین پور است. مسلم است که آقای قیصری کمی چاق و کلی مهربان بود، وگرنه گفتم که قیصر امین پور را ندیده ام. آقای قیصری مدت کوتاهی معلم ما بود و دیگر هم هیچ خبری از او (1) ندارم. آقای قیصری یک بار روی تخته نوشت :

 

آنجا که عشق تمام می شود ، نام من آغاز می شود.

                                                                        قیصر امین پور

 

 (1)  "او" منظورم آقای قیصری ست نه قیصر امین پور.

پ.ن: آقای قیصری اضافه کرد: البته دوستان همه استاد هستند، اما نوادری که ایهام دارند، به حرف آخر کلمه "عشق" و اول "قیصر" توجه کنند. با خودم گفتم این توضیح آقای قیصری را بیاورم که ظرافت شعر قیصر امین پور را متوجه شوید.

پ.ن: من فکر کنم این روزها همه با کلی خاطره خوب برای قیصر امین پور دعا می کنند. خواندگان این مطلب لطفا برای  آقای قیصری دعا کنند.

پ.ن: تصور بنده اینست که دوستان شدیدا تحت تاثیر تکرار نام قیصر امین پور و آقای قیصری در متن قرار گرفته باشند ! حالا فهمیدید چرا یاد آقای قیصری می افتم؟! یا باز بگم؟!

پ.ن:  "قیصر" هم اسم عجیبی ست ها! چند بار به املایش شک  کردم ! چند بار هم خم شدم و از نزدیک نگاهش کردم. یه طوریه ! ..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 13:49  توسط makhi