چند باری با هم چت کردیم. همان طور که خودش گفته بود: در حد یک دوست هم دانشگاهی.
-دفتر خاطرات ام. ۲۸ بهمن ۸۲
چی فکر می کردیم چی شد. حالا چی فکر می کنیم٬ چه می شود؟! ..
پ.ن: گاهی یک چیزی می آید جلو چشم آدم. چیزی که بوده ها. همیشه بوده. اما یهو می آید جلوی چشم ات. همچین بی هوا. آدم را می برد یک جای دور. خیلی دور. آنقدر که چشمهات را باز می کنی٬ می بینی صبح لباس هات را پوشیده بودی بروی کتابخانه٬ حالا ظهر است و باید لباس هات را در بیاوری بروی نهار بخوری. یا حتی بیشتر. حالت هم خوب است. همچین یک جورهایی خوب است.
مثل دفتر خاطرات. مثل اون سنگه از گاجره. و مثل صاحابش که یهو تو کرج تو ماشین می بینی و از خوشحالی جیغ می زنی و گیج از اینکه این آدم.. این جا ... الان .. گاز می دهی تا بهش برسی و بعد روت نمی شود بروی کنارش و سلام کنی. و ۳ روز فکر کنی که اسمش چی بود و کاش رفته بودی و حتی بغلش کرده بودی. باورت می شود؟! ... اسمش یادت هست؟ .. محمد علی بود؟ .. محمد کریم بود؟ .. همان که آواز می خواندها ...