می خواهم تنها به دریا بروم.
اگر هم غرق شدم کسی را صدا نکنم.
اگر هم غرق شدم کسی را صدا نکنم.
پ.ن:
همه ی من پشت سکوت خاکستری نگاهم خلاصه می شود.
می ماند موزیک و نوشتن و دوستانی که عکس هایشان چشمانم را خیس می کند.
برای من نه سنت مقدسی باقی مانده و نه سوالی با یک جواب مشخص.
من حرمت هیچ چیزی را نگه نمی دارم. نه آهنگ هایی که پشت گردنم را میلرزانند و نه لحظه های با تو بودن را.
بیشتر از هر چیزی دلم مسافرت میخواهد به جایی که تخت های سفید نرم داشته باشد.
به سرم می زند بروم و دیگر نیایم. چه هوس های غریبی برای گذشتن از خودم به سرم می زند. پاک خسته ام. پاک خسته.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 10:3  توسط makhi
