تبليغاتX
Siesta - Pringles

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

باید بروم ...
ماندن جایز نیست.

وقتی چیزی مدام توی دلت فریاد می زند٬ وقتی وسوسه ای خودش را به در و دیوار سرت می کوبد٬ باید بروی رفیق. وقتی بالش ات٬ اتاق ات٬ کفش های ات٬ همه بوی رفتن می دهد٬ باید کوله ات را بندازی روی دوش ات و بروی. نمی شود ماند. دیگر ماندن و نماندن دست تو نیست.

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را که به اندازه ی تنهایی من جا دارد بردارم٬
و به سمتی بروم

حرف دلگیری های ساده و اعصاب خوردی های گه گاه نیست رفیق ... من چیزیم نیست. فقط باید بروم. باید این وسوسه را طی کنم٬ فاصله را باید بگذرانم.
وقتی جمله هایت به جای نقطه به سه نقطه می رسد٬ باید خودت را در راه گم و گور کنی٬ و منتظر اتفاقی ناگاه بمانی. حتی اگر بدانی هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.

بالش من پر آواز پر چلچله هاست ...
بوی هجرت می آید ..

پ.ن: پی نوشت هم ندارد!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 23:50  توسط makhi