فاحشه ها همیشه برای من محترم بوده اند. فکر می کنم آنها روح بزرگی دارند. نمی دانم این حس ناشی از کار آنهاست یا غریب بودنشان. خیلی دوست داشتم یک رفیق فاحشه داشتم. یک رفیق صمیمی ها! همدیگر را می دیدیم و مثل همه ازش نمی پرسیدم چرا اینکاره شد. یا دنبال فلسفه و حس هاشان نمی رفتم. فقط یک رفیق نزدیک بود. که مثلا شب می رفتیم شام می خوردیم با هم و خیلی معمولی تعریف می کردیم امروز چه خبر؟! یا از این تیپ حرف های روزمره. او هم مثلا می گفت امروز فلان جا رفتم یا امشب حالش را ندارم یا چه می دانم از این دیالوگ های ساده. که نه پی اثبات دلیلی ست نه ریز ریز کردن و نقد زندگی و حس های کسی. خانه هم می رفتیم وقت و بی وقت. زنگ می زدیم. نگران می شدیم. مشورت می کردیم با هم. من به آنها اعتقاد عجیبی دارم. قسم می خورم بهترین دوستش می شدم.
از همین رو نمی فهمم کسانی که با فاحشه ها سکس دارند چطور این روح پیچیده و بزرگ را می پذیرند. اصلا توی کتم نمی رود. فاحشه ها قدیسه هایی هستند که تقدسشان را به روی کسی نمی آورند.
پ.ن : در رد حرف های من نوشته :
هیچ وقت به او و به هیچکدام از پیشنهادهای وسوسه انگیز و بی شرمانه اش تن در نداده بودم، اما او اصولی را كه من به آنها اعتقاد داشتم قبول نداشت و با لبخندی موذیانه میگفت: اخلاقیات هم بستگی به زمانه داره، خواهی دید.
