ا
پیزود 1
می گویم: این زندگی های متفاوت اینقدر زیادند که دارم به این نتیجه می رسم ما اشتباه می کنیم.
شدیدا به اخلاقیات اعتقاد دارد. احساس می کنم با این حرف ها نا امیدش می کنم! مطمئنم سریع مخالفت می کند، اما می دانم بعدا به آن فکر خواهد کرد.
سریع می گوید: اصلا اینطور نیست. این دلیل نمی شود که اگر موارد اشتباه دیدیم خودمان خوب و بد یادمان برود. اگر اعتقاد باشد ...
و شروع می کند دلیل آوردن و بحث کردن که اگر کسی اعتقاد داشته باشد این کارها را نمی کند. طوری از کلمه اعتقاد استفاده می کند که حس می کنم کلمه ی مرموزی ست.
با خودم فکر می کنم: اعتقاد؟! ... هااااااه ! ...
یاد اش می افتم .. دلم می گیرد. به روی خودم نمی آورم. سعی می کنم به حرف هایش گوش کنم.
به این دنیاهای متفاوت فکر می کنم.
اپیزود 2
ماه رمضان. تهران. بازار. رویروی مسجد ارگ. ساعت 2 نیمه شب. یک کوچه روشن است. و پررررر از آدم و سرو صدا و زندگی. در همان شهری که ساعت 12 به بعد زندگی کردن قدغن است. اما این کوچه انگار که جایی خارج از این مرز است و خودمختار. آدمها می گویند و می خندند. یک تیپ بیشتر به چشم می خورد: موتور هندا، پیراهن مردانه روی شلوار، یقه بسته. اما از هر قشری نماینده ای هست. خیلی ها اصلا کاری به کار دعاهای شب های قدر و مسجد ندارند. آمده اند در آن کوچه تا ساندویچ فلافل بخورند. سرتاسر کوچه که ناشیانه لامپ کشی شده و چرخ های دستی با هرج و مرج بی نهایت فلافل می فروشند. یک قهوه خانه پردود هم باز است. این بن بست شهر به هیچ کجای دیگر این شهر خوابده و تاریک کاری ندارد. و آدم های آن هم. آنها هم هیچ ربطی به آدمهایی که ما در این شهر شلوغ می شناسیم ندارند. گرچه همان ها هستند که روزها جای فروشنده و دانشجو و مدیر و بقال و تعمیرکار و رهگذر با آنها سروکله می زنیم.
به این دنیاهای متفاوت فکر می کنم.
اپیزود 3
معرفی می کند: این یکی از بچه های همشهری ست. امشب اینجا می ماند.
قبلا دیده ام اش. سلام علیک می کنیم. حالم گرفته است اما سعی می کنم طوری رفتار کنم که به او برنخورد. از دوست دخترهایش می گوید. حتی باورم نمی شود. Sms هایشان را نشان می دهد. و حتی فیلم و عکس. شوکه می شوم. با خودم می گویم: مگر امکان دارد؟ .. یکی دوتا هم نیستند که به حساب استثنا بگذارم. نه لش و لوش اند نه مشکلی دارند. از دم هم خوشگل اند و خوش تیپ و فشن و اکثرا هم وضع مالی خوب. مگر می شود ....
به دنیاهای متفاوت فکر میکنم.
اپیزود 4
تنهایی پر هیاهو. جنگ جدی موش ها در دالان های فاضلاب. جنگ آدمهای آن کوچه سر بازار و بقیه شهر. جنگ خوب و بد، اعتقاد و شیطان. جنگ دخترهای شریفی که تو را التماس می کنند برای فقط سکس و چیزی که عشق نامش نهاده ایم. جنگ شعر و غزل با کامنت های نام های ناشناس. جنگ من با خودم.
به دنیای خودم که به چالش اش کشیده ام فکر می کنم.
پ.ن: بیدار شو .................
