می رسیم قزوین.
می گوید: دوستش ندارم این شهر را. هیچ خاطره خوبی ازش ندارم.
می گویم: دوستش دارم. چون هیچ خاطره ای ندارم ازش.
فردا کلاس داریم. بی حرف. بی همکلاس. بی پنجره . بی درس.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 0:5  توسط makhi
