گاهی می شود آدم ها یادشان می رود که بوده اند یا هستند. تصمیم اینکه بوده اند یا هستند برایشان سخت می شود. می توانید تصور کنید؟ .. باید این مرز شکسته شود تا بشود زندگی کرد.
پ.ن:سعی کرده ام باشم. سعی می کنم.
پی نوشت: گاهی می ترسم از خودم... از اینکه انگار .. یا اینکه ... پوووووووف! ...
---
می دانی رفیق .. دلم می خواهد بنشینم این چند سال را از اول مرور کنم. یک مرور با همه جزئیات. نه اینکه ببینم چه شد و چه کردم.برعکس٬ ببینم چه بر سر من گذشت. اما می ترسم. می ترسم که هر چه ساخته بودم خراب شود روی سرم. هرچه بهانه و توجیه آوردم پوچ شود .. که به هر چه ایمان داشتم بت شود و بیفتد بشکند .. باور کن نمی خواهم جلب توجه کنم یا مرثیه بگویم .. من٬ فقط٬ دلم می لرزد. می ترسم حتی خدایم را بفروشم. آن وقت دیگر کسی نیست که به قول تو خودم را پرت کنم به دامنش. -یادت هست زیر پل ملاصدرا یادم دادی؟! - دعا کن این فتنه زود بگذرد. سخت ناتوانم.
پی نوشت اش : پست خصوصی ممنوع! این بار اول و آخر به جان بچه ام.
راستی! انیشتن می گوید : عشق مثل یک ساعت شنی ست. همان طور که قلب ات را پر می کند مغزت را خالی می کند. به خداها!