تبليغاتX
Siesta - عزیزم اگر بخواهی مرا به دست بیاوری، از دست ام خواهی داد.

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

ده دقیقه است زل زده به من. غم از صورتش می بارد. می دانم فیلم است. اما چانه اش را که می لرزاند باز دلم تکه تکه می شود برایش. می خواهد بروم با او بازی کنم. ولی خسته ام من. خیلی خسته. نشسته ام چیزی بنویسم و خالی شوم. نگاهش می کنم و می گویم: یک جمله بگو بنویسم ...
با لحنی که خیلی بزرگتر  از دخترک 6 ساله است می گوید: "بنویس هیچ کس نمیاد با من بازی کنه ... تمام."

گاهی بچه ها حرف هایی می زنند که آدم ساعت ها میخکوب می شود. اگر روزی بنویسد، درست مثل من خواهد نوشت.

 

 

پ.ن: باز انگار دلم می خواهد عاشقانه بنویسد ... می ترسم ... می تررررررررررررررسم ... آنهمه سال مایه گذاشتن آخرش خلاصه شد در یک کلمه : خیانت! ... تو را دیگر تاب ندارم ... عشق زیباست و کمیاب .. یا نایاب حتی .. من خوب می دانم دوست داشته شدن موهبت بزرگی ست در زندگی .. نه ، خود زندگی ست ... ولی این را هم خوب می دانم که سوختن دارد ... آی می سوزاند .. آی می سوزاند ...
انگار عاشق شده ام .. آن هم در این ایام که داشتم جان می کندم عوضی شوم ... درگیرم ... درگیر ها ...
اما با آن حرف ات تصمیمی گرفته ام:  
لعنت بر کسی که اینجا عاشقانه و/یا تلخ بنویسد. تمام!!

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 16:52  توسط makhi  |