تبليغاتX
Siesta - تو هرگز پیدایمان نکردی.

Siesta

مونولوگ های بی خوابی

برای نوید.

نوید جان، برای تو می نویسم. گرچه شاید تو هیچگاه اینجا را نخوانی. یا کسی چه می داند، شاید تو هم یکی از آنهایی باشی که کانتر کنار بلاگ را بالا می برد و بی صدا می آید و می رود.

سکوتم را شکستم چون دیگر وقتی نمانده .. نه .. راستش را بخواهی چون statuse جلوی IDات خیلی غمگینم کرد ... چیزی شبیه این بود : I need to get rid of these fuckin days  ...  انگار باز وقت رفتن است. این بار وقت رفتن تو. های رفیق دیرینه! ... چه ساده می روی ... چه غریب .. رفتن برای من هم سخت شده ... برای من که قید همه چیز را می زنم، چه رسد به تو که به همه چیز دل می بندی ...

قدیم ترها اینطور نبود .. اگر قرار بود بروی دلم هزار پاره می شد .. دلم می مرد .. آن قبل ترها اگر بود، برایت نامه ای می نوشتم. به خط گریه. که هر بار می خواندی اش زار می زدی .. از این بابت شانس آورده ای .. زمانه عوض شده رفیق .. روزگار غریبی ست .. یادم می آید آن زمان ها، دو هفته که رفتم سفر، توی فرودگاه برایم اشک ریختی .. یادم می آید آن زمان ها برایت نامه می نوشتم که دوست ات دارم. که تو رفیق منی. که تا آخر عمر برادری مان را نگه می داریم. آن قدیم ها اینطور نبود ..
خوب یادم هست آن سالها برایت چقدر نگران بودم که نکند کسی از سادگی ات سوءاستفاده کند .. که پای دختری که به زندگی ات باز می شد، خراب ات نکند، زخمه ای نزند بر دلت .. حساب کوچکترین ضرر و زیان تو را هم می کردم .. آنقدر نگران می شدم که انگار دارند معتادت می کنند! ... چه روزهایی! ... می رفتیم، می آمدیم، اتاق های همدیگر را از بر بودیم .. هر تغییر کوچکی را می فهمیدیم .. درست مثل اتاق خودمان. آن روزها همه چیز صمیمی بود، رویایی بود، همه برادر بودیم. قدیم تر ها اینطور نبود...

یک روز نمی دانم چه شد .. می گویند آدم از هر چه بترسد سرش می آید، راست می گویند. من می ترسیدم تو را –برادرم را- از دست بدهم، از دست دادم. نمی دانم چه شد. تقصیر ما نبود برادر. مقصر ما نبودیم. ما هر چه می شد بکنیم کردیم. بد روزگار بود. هر چه من زورم را زدم که بگویم برادر، گم ات کرده ام. گم شدی. تو درگیر فتح قله هایت بودی. شاید تو زود بزرگ شدی. برای همین فهمیدی دوست و رفیق پشمک است. نه به این تندی، دست کم حاشیه است. من هنوز کودک بودم. هی صدات کردم. نشنیدی. یک روز چشم هایم را باز کردم، دیدم توی دفتر خاطراتم تیتر زده ام: "امروز دور یک دوست قدیمی و صمیمی را خط قرمز کشیدم. از خودم می ترسم." ... باور کن.. این را جدی می گویم، من واقعا از خودم ترسیده بودم.
گذشت .. من هم یاد گرفتم
Delete  کردن آدم ها را. به همین سادگی فشار دادن کلید Del . ... به همین خوشمزگی! .. من هم بزرگ شدم برادر. بعد چند سال هم که تو باز آمدی شروع کردی به ترمیم بافت های فرسوده، من دیگر خیلی بزرگ شده بودم. دیگر کار ما از تماس های گه گاهی و چه خبر و امروز کجایی و یه سری به ما بزن، گذشته بود رفیق، باور کن .. تو هرگز پیدایم نکردی برادر. روزگاری غریبی شده بود دیگر ....

حالا هم هیچ صحبت گلایه نیست .. باز با همه چیزهایی که پیش آمد، با اینکه تو روی هم داد زدیم، با اینکه کسی که در عالم نوجوانی فکر می کردم می توانم همه زندگی ام را بسپارم دستش، توی روی ام وایستاد و فحشم داد و قلبم را تکه تکه کرد، ولی باز دم رفتن اش، دل تنگش شده ام. می فهمی؟! ...  دلتنگ آن دوستی کودکانه بینمان. دلتنگ روزهای اول سال تحصیلی دبیرستان که دنبال دو تا صندلی خالی می گشتیم که کنار هم باشیم. دلتنگ درد و دل ها. دلتنگ خاطرات صمیمی. دلتنگ چند ماه اردوی درسی توی یک خانه بزرگ. دلتنگ حسودی هایی که وقتی با کس دیگری می پرید بهش می کردم. دلتنگ تمام روزهایی که می خواستمش و نبود. دلتنگ دغدغه هایش، تنبلی هایش، درس خواندن اش، سیاوش قمیشی خواندن اش . دلتنگ یک رفیق از جنس قدیم ها.

می دانی رفیق! قدیم ها اینطور نبود .. می روی. می دانم غربت شاعرت نکند، دانشمندت که می کند! .. گرچه سخت است، اما سقف اینجا هم برای تو کوتاه است. برو. قله ها را فتح کن. برگرد. بیا سر کلاس هایت، به یکی دو نسل بعد خودمان، یک نگاه عمیق با چشمهای سبز لجنی ات بکن، بگو قدیم ها اینطور نبود. بگو حیفِ ما که در قدیم ها جا ماندیم. سفرت به خیر.

پ.ن: بالاغیرتا از این استادها که معدل نمره کلاسشان پایین 12 است و  بالا منبر می روند و مخ آدم را می خوارانند نشو! همین که قد ات بلند است و کل تخته را از بالاترین نقطه سیاه می کنی کافی ست!

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 1:39  توسط makhi  |